تبليغاتX
مطرود آگاه

مطرود آگاه

 

عاشقت بودم ، بی تعارف

اما گل یخ را نوشیدی و

قلبت مرد ، بی انصاف .

گوشهایت را باد برد به سوی یک دهان پر از یاوه

و

تو روی ابرها بودی

وقتی در چهارراه ، پشت چراغ قرمز

ایستاده بودم بدون هیچ نفسی .

هنوز از گل یخ بیزارم.

هنوز نفس نمی کشم .

هنوز پشت چراغ قرمزم .

و

تو گم شده ای

در قنات های مرده ی این شهر

در یک مجتمع مسکونی سبز.

 آخ . هوا نیست.

مرده ام .

سالهاست زیر پای تک تک عابرین خسته از تکرار .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 12:12  توسط استاکر  | 

 

دیده بودیش .

خسته . زیبا و غمگین .

بارها دیده بودی که با همه زیباییش اندوه عمیقی در چشمانش

لانه دارد .

چند بار سعی کرده بودی که سر حرف را باز کنی اما او با صدای

لطیفش به یک روز بخیر قناعت کرده و بوی عطرش را به جا گذاشته

بود . به طرز عجیبی محترم بود .

تا آن روز که بی پروا مقابلش ترمز کردی . پیاده شدی و صورت غرق

در اشکش نفست را برید . چانه اش می لرزید . اشکها ، غلطان روی

صورتش می درخشیدند .

اولین بار بود که می دیدی زنی با چشمان باز می گرید . خواستی فضا

را بشکنی اما ....

ـ ممکنه منو تا ....

کنارت نشست . در ابرها بودی . اشکهایش قرار بود دنیا را زیر آب ببرد .

سالن انتظار فرودگاه مملو از جمعیتی که بی تاب بودند برای بوسه

و آغوش و دیدار .

ایستادی کنارش  . سینه اش بالا و پایین می رفت  . مسافران یکی یکی

خارج شدند و آخرینشان نفس را در گلوی صاحب اشکهای بی کران گره زد .

دیدی که بی تاب به شیشه چسبید . همه وجودش جنگلی شد پر از گلهای

مگنولیا که به سوی نور قد می کشیدند .

مرد آمد . موقر و متین و بلند . هم سن بودید اما او شکسته تر و تکیده تر .

از سالن خارج شد . پا به پای زن دویدی . با همه توانش و صدای شیرینش

مرد را فریاد کرد .

ـ ارس

مرد حیران به اطرافش نگریست . رگ های شقیقه اش بیرون زده بود و می تپید .

نمی دانستی چه کنی . بمانی یا بروی .

سالها از آن روز می گذرد . زن می خندد . مرد نفس می کشد و خانه شان بوی

مگنولیا می دهد .

چه خورشید ابدی بود مرد و چه جنگلی بود زن که تا اخر جهان به سوی هم قد

می کشیدند . کنجکاوی رهایت نمی کرد لحظه ای .

مرد را یافتی در گذشته های دور که عاشقانه مبارزه می کرد . بزرگ بود .

صدایش را می شنیدی که می خواند :

ـ هزار کاکلی شاد در چشمان توست ، هزار قناری خفته در گلوی من

و صدای زن که می خندید به ناز و می خواند :

ـ عشق را ایکاش صدای ................

در خاطراتشان دویده بودی بی اختیار .

با زن عاشق شدی ، با مرد شکنجه شدی . در اشکهای زن و انتظارش

پیر شدی. در غربت مرد مست شدی و در لیست فرودگاه ، هواپیمای او

را همراهی کردی با یک ترمز ناگهانی و اشک های سیلابی زن .

ازدواجشان جایی ثبت نشد جز در بهار جنگلی که به سوی نور می دوید

و تو شاهد میلیون ها بو و رنگ و عکس از عشقشان بودی .

به گذشته که می نگری باز صدای مرد می آید که می خواند و می گویی :

ـ عشق را ای کاش صدای سخنی بود .

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 12:20  توسط استاکر  | 

 

آموزگار :

کدام دختر است که به باد شو می کند؟

کودک :

دختر همه هوسها .

آموزگار :

باد ، به اش چشم روشنی چه می دهد ؟

کودک :

دسته ورق های بازی و گرد بادهای طلایی را .

آموزگار :

دختر در عوض به او چه می دهد ؟

کودک :

دلک بی شیله پیله اش را .

آموزگار :

دخترک اسمش چیست ؟

کودک :

اسمش دیگر از اسرار است .

 

                                                            پنجره مدرسه ، پرده ای از ستاره ها دارد .

                                                                                                            

                                                                                     فدریکو گارسیا لورکا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 13:1  توسط استاکر  | 

 

زن می گریست .

زندانی بود.

زن می گریست .

مرد دانه های گندم را به ترتیب در خاک می کاشت.

زن می گریست .

مرد با داس گوسفندهای همسایه را می تاراند .

زن می گریست .

مرد بر تن اسبان داغ می نهاد .

زن می گریست .نمی خواست .

مرد اما می خواست . زیر پایش عشقبازی می کرد .

زن می گریست بی صدا .

مرد وحشیانه می برید.

زن خیره به اندام خونینش می گریست .

مرد دست و پاها را دفن می کرد  .

زن می گریست .

مرد چاقویش را می شست .

زن می گریست .

همسایه دیده بود .

زن می گریست .

مرد فرار کرد .

زن می گریست .

مرد شلاق می خورد .

زن می گریست .

مرد به دار آویخته شد .

زن می پوسید .

دیگر نمی گریست .

بی دست و پا و عریان در جهان به راه افتاد.

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 9:58  توسط استاکر  | 

 

نه ساعت پنج است

و

نه من شکوفه های گیلاسم .

تنها زن جهانم که

منتظر بوسه هایت هستم

با نفرینی به همه زمین و زمان .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 22:44  توسط استاکر  | 

 

 ـ خیلی دور است . یعنی یک جورهایی بعید است .

کلمات مرد روحانی با ریش تنک رنگ کرده اش در گوشم زنگ می زند .

برای چی دور است ؟ بعید است ؟ حق من چرا ؟

ـ خانم نمی شود . قانون اجازه این کار را نمی دهد .

ـ آخه یه راه حل . یک راه کار .

ـ نمی شه . مسئله شهدا شوخی بردار نیست . بهش فکر نکنید .

بلند می شوم . دیگر نمی شنوم حرف های به هم بافته پوسیده اش را .

حق من است . هر چند بعید و دور . تنش ، روحش و اکنون تکه ای زمین

که او را بلعیده بی انصاف .

ردیف ۲۵ قطعه ۴  میعادگاه من و او . می رسم با دسته ای نرگس .

می نشینم . دست می کشم روی مرمری که جای کتانی های کودکی

روی آن نقش بسته  . نامش را می بوسم . صورتم را روی صورتش

می گذارم و می گویم :

ـ عزیز دلم یک کمی تحمل .گیر افتادم . میان یک مشت قانون و قاعده

گیر افتادم . بین تو و جهان گیر افتادم . به زودی می ریم خونمون .

سنگ را می شورم . گل ها را می گذارم کنار نامش . پرچم سه رنگ

را باد شامگاهی تکان می دهد .

می روم . دوری از او برایم بی معناست . باید کنارم باشد . به اندازه همه

سال هایی که چشم به راهش بودم .

ساختمان سفید آشنا با پله های زیاد . در را می گشایم . مستقیم می روم

روبروی مرد میانسالی که روی ویلچر نشسته می ایستم . روسریم را محکم

می کنم . مرد چشمانش را بسته و ذکر می گوید . دانه های تسبیح

شاه مقصود از میان انگشتانش سر می خورد و می رود سراغ دانه و ذکر

بعدی . می گویم :

ـ من حقم را می خواهم . می دانی که انجامش می دهم . حق من سال ها

زیر خاک های غریبه پنهان بود . حق من سال های جوانیم است . می خواهمش.

گلوی مرد از حرکت باز می استد . پلک هایش می لرزند و گشوده می شوند.

صدایم در سرم می پیچد .

ـ بردیش . یادته ؟ می دونستی عاشق هم هستیم . می دونستی از جنگ

بیزارم . می دونستی تنهام . می دونستی همه زندگیم بود . برگشتی اما

اون جا موند . بین اون همه آدم اون جا موند . حالا می خوامش . برای خودم.

نزدیک خودم . کنار خودم .

تسبیح روی میز شیشه ای می افتد . مرد مستقیم نگاهم می کند . پلک هایش

قرمز شده است . می گوید :

ـ جاش تو گلزار شهداس . کجا می خوای ببریش ؟ از تو بعیده . تو دیگه چرا ؟

ـ فکر کردی دیوونه شدم ؟ نه حاج آقا . می دونی که فقط یک هفته زندگی

کردیم و بردیش . حالا می خوام با هم باشیم . توی خونه خودمون .

سرم به دوران می افتد . زندگیم چه نابود شد و او که نمی دانم کجای تنش

را برایم به ارمغان آورده اند. در را می بندم . پسر جوانی بلند با موبایلش

حرف می زند . می گوید :

ـ مادر اگر تو نمی خواهی من می خواهم  .من جواب سال های تنهایی

تو را می خواهم . پدرم را چرا نمی یابند؟

پایم را به خیابان می گذارم . دلم می خواهد آن قدر فریاد بزنم تا خون بالا

بیاورم اما می گویم :

ـ باید فکر دیگری کرد .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 12:39  توسط استاکر  | 

 

چمدان به دست منتظر شماره پروازم ایستاده بودم . شلوغ

بود . مثل همیشه . خداحافظی ، سلام و اشک و آغوش.

احساس می کردم صدایم می زنند اما قول داده بودم به پشت

سرم نگاه نکنم . حتی اگر صدای تو مرا بخواند .

داشتم می رفتم .امروز بود . به راحتی همه چیز را بستم و بلیطی

به مقصد شهری جنوبی و شرجی گرفتم . بی هیچ پشتوانه و دوستی.

فقط محض رفتن نه ایستادن .

شب می فهمی و می فهمند که نیستم .

نه اینکه فرار کنم . نه . می خواهم در جایی گرم و دور نفس بکشم 

بی آنکه ذره ای از هوایش آغشته به نفس های تو باشد . می خواهم

در خیابانی راه بروم که میدانم هرگز از آنجا عبور نخواهی کرد .

اوج می گیرم . لا به لای ابرهای سرگردان زمستانی اوج می گیرم .

چشمانم را می بندم .

دروغ می گفتی . به راحتی که خیال برم داشت تنهاترینم باز برایت .

اما نبودم . میدانستی که می دانم . در میان زندگی تاریک تو می لولیدم

و تو در مهتابی خانه اش عشق بازی می کردی . بوی عطرش را میدادی.

نمیدانم زنی بود یا دختری اما هر چه بود می باخت . مثل من .

گفتی:

ـ قانونی نباشد . فقط عشق بورزیم و بمانیم برای هم .

شانه بالاانداختم و پلک هایم رو به پایین بود .

با طعنه گفتی :

ـ امل هم که شدی .

از آن لحظه همه پندارهایم زیر آب رفت . همه عشقم تلخ شد و گفتم :

ـ همین طور بپذیرم .

می خواستم عشق بورزم . با همه وجودم وجودت را بپذیرم اما ....

هواپیما در حال فرود است . به شهری شرجی و جنوبی قدم می گذارم .

شهری تیره و گرم که با پوست سپید و سردم بیامیزد . ریه هایم بوی ماهی

را ببلعند و تنم نسیم گرم دریا را .

پایم که برسد به زمین تصمیم می گیرم که چه کنم با گرما و شرجی و

میلیون ها قطعه سرگشته زیر خاک .

فعلا در خلا ابرها اسیرم و پر از لذت .

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 13:33  توسط استاکر  | 

 

همه جا رنگ جنون دارد. همه چیز بوی جنون می دهد و

همه سکوت می کنند وقتی تو را می بینند . سرهایشان را

به هم نزدیک کرده اند و با چشمان بی حالتشان به دهان

نیمه باز و لباس های شیکت نگاه می کنند . تو اما به خط

سیاه روی دیوار نگاه می کنی و صدای دری که همه ابرهای

سفید یادت را می پراکند .

روی تخت که می نشینی فنرهایش صدا می کنند و سرمای

ملحفه های ضد عفونی شده کف دستت را قلقلک می دهد .

کرخت شده ای . هیچ چیزت به این فضای جنون زده نمی خورد.

به پنجره های خاکستری نگاه می کنی . منتظر بودی تا برگردد .

مگر از نائین تا تهران چقدر راه بود ؟

ـ همش یه ماهه خوشگلم.

ـ یک ماه؟

ـ کار منم این مدلیه دیگه.

هنوز عطرش در مشامت مانده است . عطر شیرین زمستانی.

گلوله برفی به شیشه می خورد . می پری . دختری صورتش

را چسبانده به شیشه و دیوانه وار می خندد . رویت را بر می گردانی .

زیر شکمت تیر می کشد . مچاله می شوی از این درد لعنتی کشدار .

همه چیز با سرعت مرگ آوری در حال عبور بود. می دانستی اتفاقی

افتاده است و به تو نمی گویند . می دانستی عطر شیرین  زمستانی

دیگر به مشامت نمی رسد . می دانستی دیگر.............

شقیقه هایت تیر می کشند . سرت را روی متکا می کوبی و این اشکها

که می جوشند .

هر شب می آمد . کنارت بود . می دیدیش . نفسش به صورتت می خورد

و ناگهان مادرت بود و اشکهایش و پدرت که بر جنون تو می گریست .

جنون؟

دکترهای زیاد ، مطب های رنگی و ناگهان جغرافیا برایت مهم شد .

نقشه ای خریدی و نائین را دیدی . با انگشتت روی خطوط مرزی اش

می کشیدی و با عطر شیرین زمستانی حرف می زدی .

حالا همه جهان در نائین جمع شده بود و او که جایی در آن جغرافیای

گرم ، نیست شده بود .

تا اینکه پدرت تو را یافت در آخرین اتوبوس شب به مقصد نائین .

پیر مرد می شکست . التماس می کرد و تو نقشه نائین را به

سینه ات فشرده بودی .

گلوله های برفی پشت سر هم به شیشه می خورند . دخترک

نیست .  راه نفست  بند آمده است . لباسهایت را می کنی .

عریان میان اتاق می ایستی . سرما را می بینی که از کف پایت

بالا می آید و در استخوان ها و رگهایت می دود .

پشت پنجره می روی . پرده چرکش را چنگ می زنی . پنجره را

باز می کنی . ناگهان دخترک مقابل صورتت سبز می شود . می خندد.

تو هم می خندی . میگوید :

ـ سرده . چرا لباس تنت نیست ؟

میگویی:

ـ آخه از نائین اومدم . افتاب اونجا خیلی تند و گرمه .

ناگهان یک مشت برف را به صورتت می مالد .

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 14:55  توسط استاکر  | 

 

وقتی اولین بار دیدمش زل زده بود به پنجره های رنگی اتاق.

حرف نمی زد . چشم های درشتش در رنگ های سبز و سرخ حل

شده بود و مژه های بلندی که فقط از آن دختران ایل بود.

 مبهوت زیباییش شده بودم . مستخدم من بود . فقط من .  اما چطور

دلم می آمد به او بگویم ملحفه های تختم را عوض کند . یا......

ناگهان برگشت . مستقیم به چشمانم نگاه کرد . داشتم له می شدم .

سرش را کج کرده بود و موهای شلاقیش روی شانه اش ریخته بود.

گفت :

ـ چه کار باید کنم ؟

قفسه سینه ام زیر بار صدایش آرام آرام می شکست . گوشه لبش کج

شد . گفت :

ـ ارباب چی کار باید کنم ؟

ته صدایم را شنیدم به زور :

ـ هیچ کار

ـ هیچ کار ؟ پس چی باید بفرستم برای......

ـ حقوقت سر جاشه.

بلند شد . پولک های رنگی لباسش می لرزید و می لرزاند.

قد بلندی داشت . به زور بیست و دو سالش می شد . آوازه اش

را شنیده بودم و بی تاب دیدنش بودم . رو به پنجره قدی ایستاد .

ناگهان پنجره را گشود . سرمای بیرون را بلعید . نفس عمیقی کشید

و گفت :

ـ شنیدم که ناخوشید .

روی صندلیم جا به جا شدم . گفتم :

ـ چطور ؟

گستاخ بود . نترس و بی پروا . دختر ایل بود بی تعارف . من هم ارباب

نبودم بر خلاف اجدادم و چه خوب فهمیده بود. بلند شدم و صندلیم را

برداشتم . گفت :

ـ تو ایل می گویند که شما ناخوش شدید . اما از من هم سالمترین.

گفتم :

ـ تو ایل دیگه چی می گن ؟

برگشت . یک لنگه پنجره در دستش بود . سرش را کج کرد و پوزخندی

روی لبانش نشست . آهسته گفت :

ـ من گستاخم . مرا فرستادند تا ادبم کنید و بعد به یکی از نوکرانتان بدهید.

اما ارباب من اینجا نمی مانم . فرار می کنم .می رو م...

بغضش ترکید . اشک های مرواریدیش روی گونه خوش تراشش سر

 می خورد و لای پرزهای قالی گم میشد . ناگهان نشست . سرش را در

دست گرفت . خشکم زد . دختر ایل و اشک ؟ نشستم روبرویش . گفتم :

ـ قرار است مستخدم من نا خوش باشی اما آزادی  . هر طور که دوست

داری . نه بندی و نه اربابی و نه نوکری که خواهانت باشد . رهای رها

مثل طبیعت . موهایش بوی بهار نارنج می داد . نگاهم کرد و گفت :

ـ ناخوشید ارباب !

ـ ناخوشم ؟ بله ناخوشم .

بلند شد . پنجره های اتاق را گشود . چهار طاق . به زور بیرونم انداخت.

ساعت ها در اتاق مجاور می شنیدم که آواز می خواند و صدای خش خش

پیراهنش که لحظه ای بند نمی آمد . وقتی خورشید عزم رفتن کرد صدایم

زد و گفت :

ـ ناخوشی شما از بستگی هواست ارباب .

ـ ارباب نداریم گل صنم . نداریم . باشد ؟

سرش را پایین انداخت . سینه اش بالا و پایین می رفت و پولک ها که

صورتم را هزار تکه کرده بود . اتاقم عوض شد . همه چیزش . جز کتابها.

بوی زن می آمد در خانه ای ویران که ناخوشش شده بودم . وقتی

برگشتم نبود . صدای خش خش پیراهنش در خانه پیچیده بود و بوی

بهار نارنجش . خانه ای شد برای من و او . ماند . نرفت . قسمت شدیم

برای هم و برای دهان های همه شهر و همه ایل . حالا هر دو ناخوش

بودیم . ناخوش دیگران و خوش خود . در خانه بسته شد .

اول بهار و اول پاییز روی ایوان می ایستاد . نفسهای بلند می کشید

و به دور دست زل میزد . می دانستم که می داند می بینمش .  فصل

کوچ بود و گل صنم بی قرار . یک کاسه آب و گل بود که روی سنگ فرش

حیاط می ریخت . بعد بر می گشت و می گفت :

ـ بر می گردند . میدانم .

تا اینکه رفت . ناگهانی . مثل آمدنش . ماندم و پیراهن پر از پولکش و

کاسه آب که روی سنگ فرش گذاشته بود . آب را ریختم و گفتم :

ـ بر می گردد . می دانم ......

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 0:1  توسط استاکر  | 

 

قرار نامیرایی نهاده بودیم.

از آن قرار های احمقانه دوران جوانی . دی ماه بود .

شال گردن رنگ رنگش که همه دیوانه اش بودیم را انداخته بود

و با چشمان قرمزش پیشنهاد این قرار را داد . آن روزها عجیب شده

بود . به یکباره زیر همه چیز زد . کلاس و دانشکده و فلسفه . ساعت ها

روی نیمکت سبز رنگ پریده روبروی دانشکده می نشست و به جلوی

کفش هایش نگاه می کرد . گاهی هم با خودش حرف می زد . هرگز

نفهمیدم چه می گفت . بالاخره سر کلاس آمد . فوکو شناسی داشتیم .

فلسفه قدرت و دانش .......

نشست آخر کلاس . زل زد به استاد . وقتی قرار یک طوفان بود قیافه اش

مانند گربه های وحشی در انتظار شکار می شد . براق و صامت . آن قدر

نگاهش سنگین بود که استاد همانطور که رو به تخته بود گفت :

ـ جناب رهی خان معاصر می بینم که زیاد با فوکو موافق نیستی.

سکوت همه کلاس را پر کرد . رهی نمونه و محبوب همه اساتید .

ـ نه . اصلا .

از کلاس بیرون رفت و هرگز بازنگشت .

قرار نامیرایی را در یک کافه گذاشتیم . کسی جرات خندیدن  یا

مخالفت نداشت . گفتم :

ـ یعنی چی رهی ؟ اینم از اون مسخره بازیهای جدیدته ؟

خندید و دستم را فشرد . چشم های همه روی دستان ما ثابت

و خیره ماند . رهی و این کارها ؟

صورتش را به صورتم نزدیک کرد . بی اینکه پلک بزند .نی نی لرزان

چشمانش را می دیدم . دستم را از دستش بیرون کشیدم . بلند شدم.

ـ از مسخره بازیهات حالم به هم می خوره معاصر .

ندیدمش . هرگز . گهگاهی چیزهایی به گوشم می رسید که رهی

در یک روستا زندگی می کند . معلم بی مزد شده است و هنوز در پی

نامیرایی .

ماجرای نامیرایی از ذهنم بیرون شد . مشغله های زندگیم آن قدر زیاد

بود که هرگز به دوران دانشکده و خل بازیهایش فکر نمی کردم . خانه

قدیمی پدری و تنهاییم مجال فکر کردن به روزهای خوش را نمی داد .

زمستان شد .دی ماهی سرد و پر سوز .

در کوچه را که بستم صدایش را شنیدم . آرام و شمرده و محکم .

ـ نامیرایی که هنوز؟

سرمای هوا کمکم کرد تا بهتم را زیر شال گردن پنهان کنم . دستش را

جلو آورد :

ـ رهی معاصر هستم .

سر و کله اش چه ناگهانی پیدا شد . مردی بلند و موقر که جذابیتش مجال

حرف زدن را از من گرفته بود .

ـ چیه ؟ رهی معاصرم . همکلاسیه سابق .

کنارم گام برمیداشت . صدای قدمهایمان در سرما و در دی ماه می پیچید .

ـ می دانی خودکشی کردم و برگشتم ؟

ـ دیوانه .

ـ نامیرایی . شک داشتم اما مطمئن شدم .

ـ که چی ؟

ـ که همیشه و هنوز انسان قدرت دارد . با دانش ...

ـ یادمه فوکو رو زیاد دوست ...

خندید . چیزی درونم شکست . دستم را گرفت . همیشه غیر منتظره

بود .

ـ رهی . رهی . وای دارن ...

ـ نگات می کنن ؟ به درک .

با صدای بلند فریاد زد و دستم را کشید .

ـ علت نامیرایی من . نامیرایی من ...

صدایش در رگهایم جاری شد و گرم شدم  .

دی ماه آن سال نامیراترین و گرمترین دی ماه روی

زمین بود .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 16:19  توسط استاکر  |