تبليغاتX
مطرود آگاه

مطرود آگاه

 

آخرین تابلو ، تابلوی محبوب من است که به دیوار کوبیده می شود .

یک دریاچه غم انگیز با افقی دور از دست و بوته خاری که گوشه ی کادر تعادل آن را

بر هم زده است .

تابلوی محبوب من ، تاریک و خاکستری ، میان دیوار انتها سالن که سفیدی براقی دارد

کوبیده می شود تا شاهد ساعت های کسالت بار زندگی ام باشد . قرار بود بخندم ، بریزم ،

خط بزنم که نخندیدم ، پژمردم و از یاد رفتم .

خود خواسته نبود . شاید به قول " نرسی " با چشمان باز خواستی . من خواستم برود ؟

کجا برود ؟ برهوت شدم با سکوتم . به خدا نخواستم . به اجباری لعنتی تن دادم .

ـ بنویس . بنویس . چیه این گوشه چپیدی ؟

نوشتن دل و دماغی می خواهد که از من برهوت میلیون ها سال نوری دور است .  زل

زده ام به تابلوی محبوبم . ته سالن . میان دیوار سفید براق . خیرگی چشمانم تصویر را

محو می کند  . من نخواستم . هرگز نخواستم . مگر می شود پاره وجودت را برانی و

نخواهی که باشد . لعنت به این شهر دلگیر تاریک . زنگ در از خیرگی چشمانم می کاهد .

در را که باز می کنم پیرمردی را می بینم عصا به دست که کنارش پیرزنی است بی نهایت

زیبا .

- سلام

- دخترم ما رو ببخش . همیشه یه طبقه اشتباه زنگ می زنیم .

پیرزن سرک می کشد به داخل خانه و با همان زیبایی گردن خم می کند و می گوید :

- امان از دست این جوونا . کشتی هات غرقن دخترم ؟ حیف نیست ؟

مبهوت نگاهشان می کنم . حیف از چی؟ و از کی ؟ از من که مانده ام تنها با یک تابلو ؟

از او که نمی دانم کجای این شهر با زندگیش گلاویز است ؟ حیف به تمامی دقایقی که

بر باد شد .

- دخترم ، خوبی ؟

- بله بله .

- ما رفتیم . چیزی خواستی ما طبقه ی بالا هستیم . منتظریم .

- چشم .

در را می بندم . باز همان درد لعنتی به سراغم می آید . مچاله می شوم . کف دستم

سرمای سرامیک های کف را می بلعد .

من نخواستم !

روی سرامیک ها دراز می کشم . سرمای مطبوعی به استخوان هایم حمله ور می شود .

سقف هم سفیدی عظیمی دارد . چشمهایم را می بندم . چهره ای دور و دیر می بینم .

مردی آرام با چشمانی شیطان و سرزنده .

- پاشو دیگه .

توان بر خواستن ندارم . لعنت به من و بیماری من .... من نخواستم که نباشی.... من خواستم

که بخندی ! نه اینکه با دردهای من بسازی.....

- تو خودخواهی.....

- خود خواهم ؟

لعنت به دهان همیشه بسته ام ...

زنگ تلفن پشت سر هم چهره محو را پاره می کند  . بلند می شوم . نای حرف زدن ندارم .

" نرسی " است .

- خوبی ؟ چرا بی حالی ؟

- خوبم . همون درد همیشگی . کاریش نمیشه کرد !

- شب میام پهلوت .

- نه ! می خوام تنها باشم . می بخشی منو ؟

- حتما . کاری داشتی خبرم کن ....

سکوت می شود . همیشه از غروب های این شهر بیزار بودم . چه زمانی که خوشبخترین

زن جهان بودم ، چه حالا که برهوتی آغشته به امراض نو ظهور شده ام .

کبریت می کشم . طعم سیگار و گوگرد خوشایند نیست اما پک اول طعم بد گوگرد را می برد .

دکتر که به کاغذهای صورتی پر از خطوط کج و معوج نگاه می کند و متاسف می گوید ! به

من می گوید ! در آن بعدازظهری که تنها به مطب رفتم و هرگز کسی نفهمید :

- بار بعدی هیچ امیدی نیست . مراعات کنید خانم !

خودم را باختم . برای رفتن جوان بودم . عاشق بودم . بعد از من چه می کرد ؟

توان دیدن غصه هایش را نداشتم . توان دیدن حتی یک قطره ی اشکش را . نمی دانست .

نخواستم  که بداند . حق نداشتم ذره ای برنجانمش . عاشقش بودم . عاشقش .

خاکستر سیگار را می تکانم . چه شد ؟ نرفتم . اینجایم . شاید هرگز نروم . مانند ندیدنش .

می مردم بدون او . بدون دیدن او . بدون بوی او . بدون همه ی او !

پک می زنم . سیگار کوچکتر می شود و نوکش قرمز آتشی . نیست . نمی بینمش .

من اینجایم . زنده . مالبرو می کشم . با یک تفاوت . اویی نیست که سیگارم را روشن کند

و بعد از دو پک که می زدم از دستم بگیرد و زل بزند به چشمانم و بگوید :

- نصف نصف می کشیم عشقم !

آن روز و روزهای بعد در خلا بودم . هیچ انسانی ، هیچ بویی ، هیچ رنگی از مغزم عبور

نمی کرد جز چشمان شیطان و براق او ......

می مردم و او می ماند . من بی حوصله تر او بردبارتر....

فیلتر سیگار را پرتاب می کنم به نمی دانم کجا . بر می گردم . نگاهم در تابلو گره می خورد .

آن روز مردم . آن روز برای همیشه مردم . برای او مردم . " نرسی " بعدها گفت :

- تا مدتها از خانه خالی بیرون نیامد . تا مدتها با کسی حرف نزد و یک روز غیبش زد .

نمیدانیم به کجا رفت .

برایش نوشتم که " دوستش دارم اما نمی توانم باشم "

سال ها می گذرد . من و این درد جدید که دیگر جدید نیست با هم مانده ایم . درد

نبودن او از همان عصر کذایی که از مطب خارج شدم متولد شد . 

هنوز چیزی از مغزم نمی گذرد . هنوز هزاران فریم سیاه و سفید در مغزم بسته مانده اند .

هنوز برای او می میرم .

من نخواستم که درد بکشد . همین

- نرسی من نخواستم ......

- باشه باشه آروم باش....

پوستم می سوزد . عضله ام درد می کند و قطره های سرم مرا به سوی زندگی

نباتی سوق می دهند . چگونه اینجایم ؟ حتما  " نرسی " باز هم به موقع رسیده است .

لعنت به من و قلب بی رمقم . لعنت !

       

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 15:45  توسط استاکر  | 

 

برایت داستان زندگی ام را باز می گویم

                                                        خلاصه وار و اندک .

از بیم آن که مبادا دلتنگ شوی :

من بسیار خطا کرده ام

و

این خطاها بود که زندگی ام را

                                            نجات داد...........

 

                                                                                 غاده السمان

برای خالد نویسا که مقابل خطاهای زندگی می ایستد.......

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 22:50  توسط استاکر  | 

 

مرغ

بیدل

شرح هجران

مختصر

کن...........

 

برای علیرضا روشن و علی کرمی

شاعرانی که در قفس هم شاعرانه به انسان می اندیشند.........

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 23:3  توسط استاکر  | 

 

 

مرگ

گاهی

ریحان

می چیند..........................

 

 

برای فرانک میری و آرزوهای بزرگش که در آغوش مرگ به خواب رفت..................

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مرداد 1390ساعت 23:42  توسط استاکر  | 

 

 

و

شاید تقدیرش

چنین بود که لحظه ای

از عمرش را

با

تو

همدل باشد.

 

                                                            ایوان تورگنیف

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت 14:16  توسط استاکر  | 

 

هر

شب با

یکی از

قهرمانانم

به تو خیانت

می کنم

سپس بر سینه ی

او

از

فراقت می گریم .

 

                                                                         غاده السمان

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم فروردین 1390ساعت 21:6  توسط استاکر  | 

 

 

مهر کن مرا با چشمانت

ببر به هر کجا که هستی

حفظ کن مرا با چشمانت

مرا ببر مثل تکه ای بازمانده از کاخ اندوه

مرا ببر مثل عروسکی

مثل خشتی از خانه

تا کودکانمان بازگشت را به یاد آرند.

 

                                                                           ـ محمود درویش ـ

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت 18:40  توسط استاکر  | 

 

در تو زاده شدم

رشد کردم

الفبا آموختم

جنگ دیدم

ویران شدم

نوجوان شدم

عاشق شدم

خواندمت

جوان شدم

با حنجره های ارغوانیت

با دست های رامشگرانت

شعورم بالغ شد

خواندم

و

خواندم

گریستم

دیوار دیدم

جدا ماندم

خاکستری شدم

کجایی مادرم

چرا هرگز ندیدمت

وطنم......................

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389ساعت 23:59  توسط استاکر  | 

 

 

نیستان رفتند و هستان می رسند ........

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 21:1  توسط استاکر  | 

 

 

کلمه ها را در چشمهایم پنهان کرده بودم .

وقتی که همه گریستند ، من هم گریستم ، اما کلمه گریستم .

کلمه ها همه ریختند به خاک ، گم شدند در خاک ، بدون کلمه در هر کجا

بیگانه خواهم بود ، بیگانه تر از هر بیگانه .

تبعیدی اگر در خاکش نیست ، در کلمه هایش که هست . خاک را زیر و رو کردم

خاک و کلمه ها با هم آمیخته بودند ، چند مشت خاک گرفتم و گذاشتم در کوله بارم .

 

                                                                   " عتیق رحیمی "  ( ۱۳۴۲ )

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 11:21  توسط استاکر  |