گفتم : راه از کدام جانب است؟
گفت: از هر طرف که روی . چون راه روی راه بری.
عقل سرخ
شیخ اشراق شهاب الدین سهرودی
گفتم : راه از کدام جانب است؟
گفت: از هر طرف که روی . چون راه روی راه بری.
عقل سرخ
شیخ اشراق شهاب الدین سهرودی
جدال من و تو این باشد
بدون هیچ زنده باد و مرده بادی
بمانی در یک قاب که
عکسی است
از نو جوانیمان
با دندان های سیمی تو و ماتیک قرمز دزدکی من
و
نگاهی که می پایید
عشق زودرسی را در بلوغی هیجانی
که ممنوع بود و سری .
جدال گرمی است نه ؟
ورقی فرض کن
یک روی در تو یک روی در یار
یا در هر که هست
آن روی که سوی تو بود خواندی
آن روی که سوی یارست هم بباید خواندن .
مقالات شمس تبریزی . دفتر دوم . ص : ۱۲۸
نه معماری بلند آوازه ام
نه پیکره تراشی از روزگار رنسانس
نه آشنای دیرینه مرمر .
اما
می خواهم بدانی
تن زیبای تو را چگونه ساخته ام
و با گل و ستاره و شعر آراسته ام
و با ظرافت خط کوفی .
نمی خواهم
تواناییم را در بازسرایی تو به رخ بکشم
و در چاپ دوباره ات
و در نقطه گذاری ات از الف تا ی .
که عادت ندارم
از کتاب های تازه ام سخن بگویم
و از زنی
که افتخار عشق اش را داشته ام
و افتخار تالیفش را
ـ از فرق سر تا پنجه پا ـ
که چنین کاری
شایسته تاریخ شعرم نیست
و نه شایسته دلبر
نمی خواهم
شماره کنم
خال هایی را
که بر شانه ات کاشته ام
چراغانی را
که در خیابان چشمانت آویخته ام
ماهیانی را
که در خلیج های تو پرورده ام
ستارگانی را
که لای پیراهنت یافته ام
یا کبوترانی را
که میان سینه ات پنهان ساخته ام .
که شایسته ی غرور من نیست و
کبریای تو .
بانوی زیبای من !
رسوایی زیبایم !
که با تو خوشبو می شوم .
تو شعری شکوهمندی
که آرزو می کنم امضای من در پای تو باشد
و سحر بیانی که طلا و لاجوردش می چکد .
مگر می توانم در میدان های شعر فریاد نزنم :
دوستت دارم
دوستت دارم
دوستت دارم
مگر می توانم خورشید را در کشوهایم نگه دارم
مگر می شود با تو در پارکی قدم بزنم و ماهواره ها
کشف نکنند که تو دلدار منی .
نمی توانم
پروانه ای را سانسور کنم که در خونم شناور است .
نمی توانم
یاسمن را باز دارم از آویختن بر شانه هایم
نمی توانم
شعری عاشقانه را در پیراهنم پنهان کنم
زیرا
منفجر خواهد شد .
بانوی من !
شعر آبرویم را برده است
و واژگان رسوایت ساخته اند
من
مردی هستم که جز عشقم را نمی پوشم
و تو
زنی که جز لطافتت را .
پس کجا برویم دلبرم ؟
و نشان عشق را چه سان بر سینه بیاویزیم ؟
و عید والنتین قدیس را چه سان جشن بگیریم ؟
در روزگاری که عشق را نمی شناسند .
بانوی من !
آرزو دارم در روزگاری دیگری دوستت می داشتم .
روزگاری مهربانتر ، شاعرانه تر
روزگاری که شمیم کتاب ، شمیم یاسمن
و شمیم آزادی را بیشتر حس می کرد .
آرزو می کردم که دلبرم می بودی
در روزگار آیزنهاور و ژولیت گریکو
ژل الوار و پابلو نرودا
چاپلین و سید درویش و نجیب الریحانی .
آروز می کردم
با تو شام می خوردم شبی در فلورانس
آنجا که پیکره های میکل آنژ
هنوز هم نان و شراب را با جهانگردان قسمت می کنند .
آرزو می کردم
که دوستت می داشتم در روزگاری که شمع حاکم بود و هیزم
و بادبزن های ساخت اسپانیا و نامه ها ی نوشته با پر
و پیراهن های تافته .
نه در روزگار
موسیقی دیسکو و ماشین های فراری و شلوارهای جین چل تکه .
آرزو می کردم
تو را در روزگار دیگری می دیدم
روزگاری که گنجشک ها حاکم بودند
آهوان و پلیکان ها یا پریان دریایی .
نقاشان ، شاعران ، عاشقان ، کودکان و یا دیوانه ها .
آرزو می کردم
که تو از آن من بودی
در روزگاری که بر گل ستم نبود
بر شعر ، بر نی و بر لطافت زنان .
اما
افسوس
دیر رسیده ایم
ما گل عشق می کاویم
در روزگاری
که عشق را نمی شناسند .
نزار قبانی
(۱۹۲۳ - ۱۹۹۸)
وقتی رسیدم تازه متولد شده بود . سرخ سرخ با کله ای مملو از کرک های روشن .
صورت متورم سرخش را پشت شیشه دیدم . با دست روی شیشه خطوط چهره اش
را کشیدم . شیشه را بوسیدم . کسی مانند من عاشق او نخواهد شد .
سرمای شیشه و ناخن های سپیدم از شدت فشار ، تمامی جراتم را گرفته بود.
ببینمش یا نه ؟
همیشه در برابرش ضعیف بودم . ضعیف به معنای واقعی کلمه. جمله بندی هایم
لق می زدند و نادرست بودند و بوسه هایم که همیشه می مردند و او که همیشه
پیروز میدان بود .
ـ اینطوری می بوسن مارمولک !
لب هایش درهای بهشت بود . چشمهایم را می بستم و حل میشدم در وجودش.
در دهانش ، زبانش ، حتی در دورترین مویرگ بدنش .
از سرم زیاد بود . می دانستم . برای من یک لا قبا که نماینده جامعه مردان بودم
این ضعف مایه شرمساری محسوب می شد .
بی نظمی هایم با انظباط گرمش نابود می شد و زندگی رخوتناکم پر از هیجان و
اتفاق . صدایش تمامی حافظه ی مرده ام را بیدار می کرد وقتی با هیجان
می پرسید :
ـ چطوری؟
و نفسم می ایستاد لحظه ای که می گفت :
ـ خداحافظ
و من یک اقیانوس حرف بودم که همیشه در کامم خشکیده بودند . سیگارم را
روشن می کردم . به دودهای کج و معوجش می نگریستم و می گفتم :
ـ شک نکن پسر تو داری خواب می بینی!
نمی دانم چرا ناگهان برای خدا عزیز شده بودم که او را مستقیم پرتاب کرد
در آغوشم .
ـ می دونی من به هیچ مذهبی گرایش ندارم ؟
ـ این مسئله شخصیه توئه .
ـ تو مشکلی نداری؟
وقتی می خواست یک حرف درست بزند نفس عمیقی می کشید . چهار زانو روی
کاناپه می نشست و مستقیم زل می زد به چشمانم .
ـ تمام آدمهای لا مذهب و لائیک دنیا ته دلشون یکی هست که باهاش بگو مگو دارن
و می پرستنش . بنابراین وقتی می شنوم کسی میگه من لائیکم ناخوداگاه دلم براش
می سوزه .
ـ چرا ؟
ـ چون عاشقه و خبر نداره . حالا بیا اینجا ببینم چه کرده ای مارمولک ؟
همه زندگیم شده بود . همه زندگیم . از منی که در مرز عقلانیت و جوانی قدم
می زدم بعید بود عاشق دخترکی پر از هیجان و زندگی شوم ، اما شده بودم .
قدم هایش نمی دانم چه بودند که مرا می کشیدند و همراهشان می شدم .
کنار پوست روشنش گرم می شدم و در چشمان عسلیش غرق .
ـ هی کجایی ؟
ـ جایی نیستم . اینجام .
وقتی نبود چیزی کم بود . چیزی گم و گور شده بود . کاغذهای روی میزم .
کتاب های کتابخانه ام .
ـ آقا ملاقات تمومه .
ـ اون پسر منه .
ـ کدوم ؟
ـ همون سرخه . مثل مادرشه .
ـ شما ....
به شیشه و کله پر از کرک می نگریستم . پسر من بود .
ـ دیدینش؟
دوباره طرح صورتش را روی شیشه کشیدم .
ـ اتاق ۱۰۵ . تنها اومد . خیلی صبوره .
ـ چرا ؟
ـ زایمان سختی داشت .
زایمان سختی داشت ؟ هیچ چیز برای او سخت نبود . می خندید . می غرید .
چشمانش درخشانتر می شدند و درمانده تحسینش می کردم . نمی توانستم
دروغ بگویم . آنهم به خودم . دیوانه اش بودم .
ـ چرا نیومده بودی امروز ؟
دستهایش را گرفته بودم و چسبانده بودمش به خودم .
ـ حال نداشتم .
ـ حال نداشتی ؟ خوب با این حساب حال نداشتی تلفنت رو جواب بدی .
خواستم ببوسمش . صورتش را چرخاند به سمت پنجره .
ـ هی هی دیوانه شدی؟
مدت زیادی نشست روبروی پنجره و گاهی با انگشتان پایش طرحی نامفهوم
روی زمین می کشید . جای دیگری بود . نه مرا می دید و نه هیچ جنبنده ی
دیگری را . انگار فقط خودش بود و آن پنجره با پرده های یاسی و آسمان کبود
روبرویش . آسمان که ترکید بلند شد . کیفش را برداشت و رفت . پاهایم در
پرزهای قالی گیر افتاده بود و قدرت دویدن نداشتم ، حتی قدرت فریاد کردن .
تمام مدت مانند مرغ پر کنده ای دور و برش موس موس کرده بودم و او مرا
ندیده بود . برای من مغرور ندیده شدن یعنی مرگ . در گورم گذاشته و رفته
بود . می دانستم روزی فوران می کند ، اما نمیدانستم به این زودی . دلش
پر بود . از من ، از پدر و مادرش ، از اساتیدش و تلفن جواب نداده من فتیله
این بمب در آستانه انفجار شد .
کله سرخ پر از کرک خمیازه می کشید و زبانش را به لبهایش می مالید .
دلم ضعف می رفت برای بوییدن و بوسیدنش . تکه ای از وجودم بود . حاصل
یک هم آغوشی بی نظیر ، با زنی بی نهایت خواستنی که مادرش بود و
معشوقه ی من .
باخته بودم . همه چیزم را باخته بودم و او هلن بود در سرزمین اسغال شده ی
روح و جسم من .
ـ استاد من می خوام روی موضوع زن در آثار نظامی کار کنم ؟
ـ زن و نظامی ؟
ـ اشکالی داره ؟
ـ نخیر . موضوع بسیار وسیع و خاصیه . میدونید با نظامی نمیشه شوخی کرد ،
انگار که روی یک خط باریک راه میری و .....
پشت سر شاگردم ایستاده بود . آخر کلاس . صدایی نمی شنیدم جز عبور خون
از رگهای شقیقه ام و قلب بی تابم که به گوشهایم هجوم آورده بود . ایستاده بود
با همان لبخند محوی که لبهایش را کج کرده بود . یک هفته محو شده بود . مانند
رگبار بهاری که آمد و بردش . تمام خیابان های شهر را زیر پا گذاشته بودم . به هر
کوچه و پس کوچه ای سرک کشیدم .نبود و چیزی چون موریانه مغزم را می جوید
که شاید هیچگاه نبوده است و من در سراشیبی جنون افتاده ام اما خانه به ارث
رسیده ام حرف دیگری می زد . در ترک دیوارهایش ، در مردنگی و لاله های
عباسیش ، در کتاب های خطی اجدادم روح زنانه او جریان داشت .
ایستاده بود کنار ماشینم .
ـ من عاشق چیه توی دیلاق شدم ؟
گونه هایش گل انداخته بود .
ـ خیلی گرمه . نمیخوای سوارم کنی ؟
می دانستم می بیند دستم می لرزد اما خیالی نبود ، ویرانی ام را دیده بود .
ـ کسی مرده ؟
ـ نه !
ـ به به صداتون رو شنفتیم .
نوید یک روز خوب برایم بود .
اشک من هویدا شد دیده ام چو دریا شد
می خواند .
به یاری شکستگان چرا نیایی چه بی وفا چه بی وفا چه بی وفایی
عاشق صدایش بودم .
ـ روبرو رو نگاه کن . اصلا دلم نمی خواد بمیرم .
یک نفس خواند . حتی در راه پله ها که پله هایش را دو تا یکی می پرید . چه
محشری بود آن غروب .
ـ بفرمایید چای .
پرستار بود . لیوان کاغذی چای را در دستم نهاد .
ـ ندیدینش؟
ـ نمی تونم خانم . از پسش بر نمیام .
ـ خوش به حالش . چه مجنونی داره .
" مجنون من . تو با این قد دو متریت چرا عاشق من نیم وجبی شدی؟ "
روی زمین نبود . می چرخاندمش . قلبش می زد .
ـ بسه . سرم گیج رفت .
تنگ گرفته بودمش . یک هفته زمان زیادی بود برای دیوانه کردن من و چه خوب
می دانست و بلد بود . بوسیدمش . بوئیدمش . موهایش . گوشهای خوش ترکیبش .
صورت گرد و چانه کوچکش .
ـ هی هی . چه خبره !
نفسش بوی به می داد . اصلا همه تنش . اولین بار می دیدم . بلور بود یا مرمر ؟
می ترسیدم بشکند . چشمهایش را به پایین دوخته بود . سینه هایش بالا و پایین
می رفت . پیچیدم و پیچید . مانند گیاهان خودروی بهاری . حل شدم در حلاوتش
روی گلهای قالی قشقایی که عاشقش بود . پیکرش را تسخیر کردم . یک اشغال
شیرین و خواستنی . نفس نفس می زد و پا به پایم می آمد . صورتش را نمیدیدم .
شب شده بود .
ـ می خواهید بغلش کنید ؟
ـ میشه؟
ـ چرا که نه . از مردایی مثل شما نباید چیزی رو گرفت .
پرستار بوی عطر شنل می داد .
" مجنون دو متری من شنل عطر خانم های میان ساله . "
کله قرمز کرکی خوابیده بود . باورم نمیشد . در آغوشم نفس می کشید .
کوچکترین موجودی که تا به حال دیده بودم . آرام دستش را بوسیدم و به خود
فشردمش. او حاصل عزیزترین ساعت های زندگیم بود . ساعاتی که هرگز تکرار نشدند .
ـ گمان نمیکردم اشغال شدن این قدر شیرین باشد یا شیخ !
ـ سرزمین گسترده ای بود . بکر و ناشناخته .
ـ تصمیم نداری برگردی بخارا ؟ موندی تو هرات ؟
ـ هرات کجا بود . بهشت خداس .
کله قرمز کرکی تکان خورد و در جستجوی سینه های پر شیری بود که در اتاق ۱۰۵
انتظارش را می کشید .
ـ شما می برینش ؟
ـ اتاق ۱۰۵؟
ـ بله .
اتاق ۱۰۵ آخر دنیا بود یا دروازه ی بهشت ؟ پاهایم توان رفتن نداشت . مانده بودم میان
یک دیدار و یک شرمساری بزرگ .
ـ اگه من و تو بچه دار شیم تو بلدی بابای خوبی باشی؟
ـ دیوانه شدی ؟ بچه چیه . نه نه اصلا فکرشم نکن .
دهانش از بهت باز مانده بود و مردمکهایش که آرام و قرار نداشتند در چشمخانه .
ـ چرا ؟
ـ چرا نداره . چون من حسودم .
بوسیدمش . اما بار آخری بود که بهشت در رگهایم جاری می شد .
لای در باز بود . نور آبی بی جان فلورسنت روی ملحفه ها و تخت های فلزی
پخش شده بود . بوی ساولن ضعیفی می آمد . پشتش به در بود . بارها مهره های
کمرش را بوسیده بودم . نمیدانستم چطور وارد حریم ساولنی و ملحفه های سپیدش
شوم ؟ نمیدانستم حتی مرا می پذیرفت یا ..... اما می دانستم هرگز از تصمیمش
بر نمیگشت . هفته ها و ماه ها دنبالش گشته بودم . تک تک خیابان های شهر . نبود .
نیست شده بود . حیران بودم . همسایه شان گفت :
ـ از بچگی عاشق معلمی بود . رفته یه جای دور نمیدونم کجا رو گفت معلمی کنه .
طفلک حال ندارم بود . چرا ناگهانی ؟ سر کلاس جرات نداشتم به صندلی خالیش نگاه
کنم . زیر نگاه های پر شماتت دوستش جان می دادم .
ـ چرا مثل مجرمها نگاهم می کنید ؟
ـ چرا نه ؟
ـ خوب جرمم ؟
ـ خودخواهی . غرور بی جا .
ـ مواظب ....
ـ حرف زدنم باشم ؟ نه استاد . همه دوست بدبخت من نیستن که مراعاتتون رو کنن .
چون هیچکس مثل اون عاشق نیست . یه ذره به خودتون بیاین .
حرف های دختر گوشهایم را می درید و در خونم کمانه می کرد . او کجا بود و من کجا ؟
روز و شب بی معنا بود . خانه ام زیر غباری نا مرئی دفن شده بود .
ـ می دونم مجرمم . حداقل بگید کجاست ؟
ـ چه فرقی به حال شما می کنه ؟
ـ شما مثل اینکه زندگی ویران منو نمیبینید ؟ به اندازه کافی کشیدم . خواهش می کنم .
ـ من من من . همش من . به موقعش می فهمید .
ترم جدید آمد و او نبود . زندگی برزخیم نه پایان داشت و نه حرکتی . چه کرده بود با من؟
حالا تک تک اجزای صورتش ، حرفهایش ، خنده هایش و هاله همیشگی اندوهش برایم
معنا می یافت . من خود خواه بودم . همه چیز باید برای من می بود . هرگز به حرفهایش
دل ندادم . بزرگ بود و زیر چشمان عسلیش پنهان و من چه ؟
استاد ادبیات . غرق در نظریات شعر و رمان . فکر میکردم عاشق حقیقی را می مانم که
معشوقش را از میان خاکسترهای شهر پمپی یافته است . اما معشوق کم سن شده
بود شمس و من به هوای کویش آواره دنیای خودم .
کله کرکی ناله کرد و در آغوشم چرخید . چند قدم فاصله مان بود .
ـ بالاخره آوردینش؟
خشکم زد . تمامی کلمات ناگهان از زبانم کوچیدند و مانند الکن ها تلاش کردم برای
گفتن یک کلمه :
ـ بله
چرخید . صورتش رنگ نداشت . نحیف شده بود . چشمانش زیر آن همه درد باز
می خندیدند . مانده بودم چه کنم . کله کرکی را در آغوشش گذاشتم و عقب کشیدم .
تمام شادیهای دنیا یک جا فرود آمدند وقتی کله کرکی را بوسید . حالا نوبت من بود .
چیزی برای از دست دادن نداشتم . او همه چیز داشت و من تهی از هر تمنایی .
همه هستی من در او و نوزادش خلاصه می شد . هوایی نبود . ریه هایم می سوخت .
با انگشتان باریکش کله کرکی را نوازش می کرد . مادر بود و جایی نداشتم در دنیای
تازه ی او .
ـ میشه تا صبح پیشم باشه ؟
ـ فکر کنم مانعی نداشته باشه .
ـ بیا اینجا .
به حریمش راه یافته بودم . لغزش روا نبود . رگ های آبی دستش برجسته تر بودند
و او با حوصله ی دور از انتظار من نوزادش را نوازش می کرد . ناگهان صورتش از
درد مچاله شد و دانه های عرق لرزان روز پیشانیش نقش بست . در چشم بر هم
زدنی تمام تخت خونین شد و نمیدانم نالیده بودم یا فریاد که پرستاران آسیمه سر
هجوم آوردند .
ـ زایمان سختی داشته .
صدایی نمیشنیدم . لعنت به من . لعنت .
ـکجاست ؟ خواهش می کنم .
ـ یه روستا نزدیک گرگان .
ـ گرگان ؟
میدونید که دیوانه جنگل بود .
وقتی رسیدم کسی در ی برایم نگشود . پیرزنی که سبد می بافت تنها گفت :
ـ بیمارستان رفته . بیمارستان . گفت زود برمی گرده . دیر کرده . شوهرشی؟
ـ من ؟ آ.. ها ....بله .
ـ رسیدن به خیر . گفته بود رفتین خازجه . خیلی صبوره . تنهایی با اون وضع !
ـ چه وضعی؟
ـ وا ؟ مادر باردار بود .
رگهای سرم را به هم می بافت انگار . خون در شقیقه هایم ایستاد .
ـ چی؟
ـ پسرم برو بیمارستان . شاید به سلامتی فارغ شده باشه . این آخریا بهش
گفتم مراقب باشه اما همش رفت مدرسه .
وقتی رسیدم تازه زایمان کرده بود . بچه ی من . جزیی از خودش و من .
پشت در اتاقش ایستادم . لحظه ها را بلعیدم . ثانیه ها را دشنام دادم و او
بی رنگ و بی خون در بسترش آرمیده بود . نمیدانستم به آروزی رسیده ام
بیاندیشم یا کشیدن نام پدر ؟ پدر شده بودم و او تنها صبوری کرده بود . عقب
مانده بودم و او رفته بود . دقایقی که شکم خوش ترکیبش می جنبید و بزرگ
می شد به روایت داستان پرداخته بودم برای دانشجوهای سال اولی .انصاف
نبود . منهم بودم . باید می بودم . بیدار شدم . کارگر سر تا پا طوسی می خواست
زمین را بشوید . با لبخند همیشگیش منتظرم بود . سرش را با افتخار تکان داد .
ـ من خوبم .
ـ چرا دیشب.....
ـ از هیجان زیاد .
ـ دیوانه .
ـ مجنون دو متریه من خیلی خسته ای نه ؟
ـ خیلی .
ـ سفر بدی بود یا شیخ . پر از تاریکی ، سحر و جادو و اسطرلاب ؟
سرم را تکان دادم . هیچ چیز عوض نشده بود . هیچ چیز اما از من ویران
کودکی متولد شده بود سر به راه ، درمانده و محتاج نوازش .
ـ چرا ؟
نگاهم کرد . طولانی و عمیق .
ـ چرا چیزی نگفتی ؟
ـ لازم بود .
نفس عمیق کشید . پلک نمیزد .
ـ وقتی ذره ذره عاشقت شدم یک حجم ارغوانی بودم که تو برام هدیه آورده بودی.
ولی ترس و خودخواهی تو منو ترسوند . یه حفره ی بزرگ شدی توی اون حجم
ارغوانی و ذره ذره خالی تر از روز قبل می شدم . یعنی تمام عشق زمینی من
بیهوده بود یا من افلاطونی فکر می کردم ؟ وقتی جنبید ، موندن جایز نبود .
اون شهر ، اون آسمون و خیابوناش تو بودی و من از فکر دیوانه شدم . اومدم
تو پناه جنگل . پا روی همه اعتقاداتم گذاشته بودم با بچه ای که عاشقش بودم .
روا نبود تو زندگیم رو تباه کنی با غرورت ، با من بزرگی که داشت خفم میکرد .
ـ مرید خوبی بودم ؟
ـ نمیدونم . اعتمادی نیست . روزای سختی داشتم .
ـ تو شدی شمس و من ....
کله کرکی را آوردند برای صبحانه . ناگهان لبریز شدم از یک عشق بی تعارف .
در مرز عقل او را دوباره یافته بودم با نوزادی که همسن خودم بود ، برای
بالیدن و شروعی دیگر.
ـ اجازه میدی بمونم ؟
ـ کجا؟
ـ خودت میدونی؟
مطمئنی؟
ـ بی شک . هنوزم پرم از جسارت و ...
تیغه های بی حال خورشید ابرها را می شکافتند و نوید یک شجاعت بی حد
و مرز بودند . من و نوزادم همزمان از مادری آنچنان استثنایی به جهان امده بودیم .
معنی هستی انسانی این نیست
که
آدم بر جهان تسلط پیدا کند و آن را تصرف کرده و
آقای آن شود ، بلکه معنی هستی انسانی
توانایی در خاطر سپرده شدن ، به یاد آمدن و
در خاطره ماندن است .
هانا آرنت ( ۱۹۷۵ـ۱۹۰۶ )
کوهستان خمار و
دشتی لخت برای زایش قطره های
باران و
تو که نیستی
حتی در پژواک یک بوته گون .
از کنارم می گذری
مانند
حبابی از حلقه صابون .
خط های سپید جاده
یعنی
زمان زیادی نماده است برای تجدید
یک عشق .
تار موی روسپی نوجوان
رشته ی زندگی
راهبی نگون بخت شد .
نو بهار
است .
در آن کوش
که
خوشدل باشی .
دیگران شاید فراموشت کنند
اما من نه .
من تسخیر شده ام
با شبح زیبای تو
ملکه یاماتوهیمه .
" همسر امپراطور تنجی که پس از مرگ امپراطور
به سال ۶۷۱ مدتی نایب السلطنه بود . "
گفتی می آیم و
نیامدی
می گویی نمی آیم
پس به انتظارت می نشینم .
درست شناخته ام تو را؟
بانو اتومو ساکانوئه .
"اوایل قرن هشتم "
کوته زمانی با هم بودیم و
گمان می بردیم عشقمان
هزاران سال می پاید .
اتومو یاکاموچی
" ۷۸۵ـ ۷۱۸ "
به خواب شمشیری آخته دیدم بر تنم .
ـ تعبیر چیست ؟
ـ به زودی خواهمت دید .
بانو کاسا
دلداده یاکاموچی . " قرن هشتم "
پیرمرد گفت :
غم و غربت میراث بابا آدم است . حالا برو که نمی روی .
زندگی ما زخمی است که تنها مرگ می تواند آن را خشک کند.
همه ما می میریم و چند روز بعد یک وجب سبزه از گور ما می روید .
آخرش همین است .
زیاد فکرش را نکنید .
آب و دانه
خالد نویسا ( ۱۳۵۰ )