تبليغاتX
مطرود آگاه

مطرود آگاه

 

من از نیم روزی ابری سخن می گویم. نیم روزی که کلاغ ها حیرانند و انسان ها در پی تسخیر لانه های آنها.

و ما نمی دانیم که در نیم روزهای ابری کلاغ ها عشق می ورزند و جوجه های چشم قرمز متولد می شوند.

میعادگاهی بالای صنوبر که زاویه تنهایی کلاغ است.

من از نیم روزی ابری سخن می گویم.

نیم روزی که دیگر هیچ کلاغی نیست و صنوبر ممنوع است.

استاکر

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 13:38  توسط استاکر  | 

 

سلام.

اشنایی با مطرود اگاه رو مدیون یسنا هستم.زنگ زد. شب بود.پر از دلتنگی.گفت یه همایش تو دپارتمان فلسفه دانشگاه تهران هست .بیا .راجب هانا آرنت.اسمش هم برام اشنا نبود.اما راجب یه خانوم واسم جالب بود.شال و  کلاه کردیم به سمت دانشگاه تهران .خدایا حراستش که شاهکاره. کلی پله و آدمای متعجب که ای بابا این سوسولا مگه فلسفه می فهمن.(یعنی من ) هرگز نفهمیدم چرا .مهم نیست. رفتیم. خشایار دیهیمی بود و کلی خجالت از اینکه این خانومو حتی اسمشو نشنیده بودم.

هانا آرنت.فیلسوف سیاسی. شاگرد مارتین هایدگر. چه شود. دو تا ادم عاشق که جناب هیتلر جداشون کرد.هایدگر نازی شد و هانا به جرو یهودیت فرار کرد از شکار شدن. تو امریکا یهو گل کرد . با نظریات عجیبش. میدونید لقبش چی بود؟ مطرود آگاه.

این زن از اون روز تا حالا مغز منو اشغال کرده . بی نظیر بود.

کتابهش تو ایران ترجمه شده.توتالیتاریسم (ثلاثی)

خشونت و انقلاب ( فولادوند)

وضع بشری

فلسفه سیاسی هانا آرنت( لیا بودرشا)

اون معتقد که گرفتار شر شدن گرفتار ابتذال شدن است.اگر ما به اندیشیدن روی بیاوریم حتی در اعصار ظلمانی که پر از امید و راه جستن به بیرون از ظلمت است و همین یعنی زندگی پر است از اغازهای تازه.

هانا آرنت یعنی فیلسوف امید در اعصار ظلمانی.

این بود قصه من و مطرود آگاه.

استاکر 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 0:6  توسط استاکر  | 

 

می اید. می رود. یک حس غریب نا آشنا که از درونم می لغزد. در رگهای آبی گلویم می دود و در حنجره ام مسدود می شود.

هر بار که می آید آن را می بلعم. به سختی. اما در هر صورت بلعیده می شود. نمی دانم شاید جانوری در درونم می رقصد. شاید یک گیره سرگردان جراحی است. در هر صورت هر از گاهی پیدایش می شود.

آمدنش بی صداست. بدون تکان و یا حتی یک جنبش.

اول درون قلبم است و سپس به سمت بقیه اعضایم حرکت می کند. یک درد بی صدا. هیچ کجا را نمی توانم بچسپم. تا کمی از دردش کم شود. اما ادامه دارد. چشمهایم را می بندم. صاف دراز می کشم . دستانم بی حس اند.آن قدر می مانم تا این درد لعنتی برود.

وقتی می رود زندگی دوباره آغاز می شود. همه چیز رنگ می گیرد و من بر می خیزم. جانور رفته است. بی حسم . دفعه بعد نمی دانم کی می اید. ولی هر بار ارزو می کنم که روزی این جانور مرا ببلعد.

استاکر

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 13:8  توسط استاکر  | 

 سلام

من استاکرم.اما به باهوشیه استاکر واقعی نیستم. کلی سخن رانی کردم که همش پرید. ای ول.

بیچاره کارگردان محبوبم.ببخشبد اقای تار کوفسکی.

در کل از اینکه چرا مترجم خوب روسی نداریم داد سخن دادم و اینکه چرا انا اخماتوا رو نمی شناسن.

در کل استاکرم و همیشه می گردم و غر می زنم.

دیگر از یک لیوان نخواهیم خورد

نه ابی و نه شرابی

دیگر بئسه های صبحگاهی نخواهند بود و تماشای غروب از پنجره نیز.

تو با خورشید زندگی می کنی و من با ماه

در ما ولی فقط یک عشق زنده است.در شعر من تنها صدای توست که می خواهند

در شعر تو روح من است که سرگردان است. ای کاش می دانستی در این لحظه لبهای خشک و صورتی رنگت را چقدر دوست دارم.

انا اخماتوا

استاکر.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 23:48  توسط استاکر  | 

 

قهوه . مجله فکاهی  عصر پنجشنبه و صدای پلک زدن خاطرات درون شیشه

اندوه هجران اردیبهشت است.

بهشت در حصار طلایی خدایان و من و ما نفرین شده درخت حوا.

عطر قهوه و خطوط رمزینه درون ان نقشه باغ های معلقی است در کرانه های فریاد.

عصر پنجشنبه و صدای دیکته گفتن های مادر همسایه.

عصر پنجشنبه و کش و قوس امدن های روز تعطیلی و صدای تلفن:

الو فردا جمعه است به موزه می روی؟

استاکر

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 0:4  توسط استاکر  | 

 

اهسته گام بر می داری. به عادت دیرینه ای قدم هایت را می شماری. یک عادت دیرینه قدیمی.

" اگه صد قدم برداری رسیدی سر ارامش "

نود و شش. نود و هفت. بوی ساولن بینی ات را می سوزاند. نگاهی به اطراف می اندازی. در و دیوار چه وحشینه خاطرات انسان های سپید پوش را بلعیده است.نود و هشت. نود . در سمت چپ. می ایستی. به اینه جیبی ات می نگری. هنوز زیبایی. هنوز مغروری. دستت سردی دستگیره را حس می کند. صد. در را می گشایی.یک اتاق معمولی که پنجره های چوبیش به یک باغ خزان زده باز می شود. یک تخت چوبی و یک گلدان و توده عظیمی روز نامه. ملحفه روی تخت تکان می خورد. چیزی زیر ان جم می خورد . صدای نفس های ارامی در اتاق پیچیده است. می ایستی. صدای نفسها ارام است. از هیجان خبری نیست. دستت را روی قلبت می گذاری. اهسته به کنار پنجره می روی .روی هره ان می نشینی و به تخت زل می زنی. هیکل استخوانی با موهای کم ارام نفس می کشد. عوض شده است. به انداره تمام سالهی گذشته. تنها شده است. تنهایی همیشگی اش همه جا کابوس وار در کمینش است. بلند می شوی. پنجره را می بندی. پنجره با صدای خشکی بسته می شود.صدای زیر ملحفه با تندی می گوید: صد بار گفتم در بزنید خانم پرستار. صدایش تغییر نکرده است. همان است با پختگی یک مرد. صدای ارام همیشه ناراضی. ایستاده ای. بدون هیچ تکانی. می خواهی خوب ببینیش. این همان مردی است که قلب جوانت را به باد داد. خوب نگاهش می کنی. زندگیت خالی نبود اما خلایی که این مرد به وجود اورد هرگز تنهایت نگذاشت. رهایت نکرد. هیچ حسی نداری جز ترحم. همان ترحمی که وقتی اولین بار دیدیش به سراغت امد. هنوز کمه شق است. از موهایش پیداست. جم می خورد. تکان می خوری. کمی عقب می روی. اینجا چه می کنی؟ چه چیز ترا به این اتاق خزان زده کشانده است؟ چشم هایش را می بینی که به ارامی بسته اند و رگ ابی روی پلکهایش را دنبال می کنی. هیچ تغییری. یک دسته گل رز را داخل گلدانش می گذاری. بیدار می شود . نگاهت می کند. به چشمهای تنگ کرده اش نگاه می کنی . هیچ چیز نمی گویی. لبانت با لبخندی محو زیباتر شده است. نیم خیز می شود. بخ چشم هایت زل زده است. صدای نفسهای ارامت ارامش می کند. هنوز مبهوت است. تلفن زنک می خورد. به یاد اخرین روز دیدارت می افتی. چقدر وقیحانه رفتار کرد. چقدر بی ادبانه بود حتی کلامش و چقدر دریده بود نگاهش. تلفن باز هم زنگ می خورد. گوشی را بر میدارد. " نه مهمان دارم " گوشی را می گذارد. لبانت می لرزد. " من مهمان تو نیستم " بلند می شوی. دستت را روی قلبت می گذاری. " درد می کند؟ " به چشمانش می نگری. عضلات صورتت منقبض شده است. می گویی :  خالی است. به اندازه زندگی خالی تو . به اندازه وجدان نداشته تو. بر می گردی. نگاهش را حس می کنی. صدای نفسهایش نمی اید. ملحفه را چنگ زده و به سختی هق هقش را فرو می خورد.

اساتکر

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 2:4  توسط استاکر  | 

چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم.

خانه اش ویران باد.

من اگر ما نشوم خویشتنم.

تو اگر ما نشوی خویشتنی.

استاکر

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 9:54  توسط استاکر  |