تبليغاتX
مطرود آگاه

مطرود آگاه

ایرج.سلم و تور. پسران فریدون نام اور.

اسطورهای پلیدی و نیکی.

خوندمش. گیج بودم و گم. چی شده؟ چه اتفاقایی افتاده.این قدر گیجم که نمی دونم چی می نویسم.

فقط دلم می خواد بنویسم. عباس معروفی. بازم سیال ذهن؟ بازم چند تا روایت با هم.

شاه کاری. مثل سال بلوا.مثل پیکر فرهاد و مثل سمفونی مردگان.

موفق باشی و پر کار.

شایدم فریدون شاهنامه چهار تا پسر داشته؟

ایرج اما می دونم همیشه زندس.

استاکر.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 23:48  توسط استاکر  | 

ای بابا بازم که پرید.چرا رو دیگه نمی دونم.

گفته بودم که شاید یکی از نوشته هام ایجاد سوتفاهم کنه. خسرو گلسرخی و شعرهاشون کودکی فراموش شده منه.

کودکی پاک و پر از کتاب و صدای فرهاد و دایی همیشه مغرورم که مدتهاست ته قلبم مونده.

چه حس بدی. ادمای خاکستری .

زندگیهای تکراری و یه مشت خاطره پوسیده.

کاش اون روزا برگردن.

استاکر.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 0:20  توسط استاکر  | 

ایکاش

هزار تیغ برهنه

بر اندوه تو می نشست

تا بتوانم بشارت روشنی فردا را بر فراز پلکهایت نگاه کنم...

اینک صدای ان یار بیدریغ

گل می کند در سبز ترین سکوت و

گلهای هرزه را در بارش مداوم خویش درو می کند...

جنگل

در اندیشه های سبز تو جاریست .....

خسرو گلسرخی و بچه گیهای من. هنوز صدای دایی تو گوشمه  که شعرهاشو می خوند و من مجبور بودم یاد بگیرم و به این مرد احترام بگذارم.

چه زود گذشت همه اون روزای نارنجی. روزای یه شب مهتاب.شبای شهر قصه. عصرای گنجشکک اشی مشی.

ظهرای جمعه و خروس زری پیرن پری. کاش برگرده.

استاکر

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 0:14  توسط استاکر  | 

در فراسوی زمین. در پایانه امید. در انگاره تلخ شک.در انقطاع شب و روز تو را دیدم.

بی واسطه و عریان مانند همه درخت های باغ اعتصامی. پریشان و رها و سرد. حد فاصل نیاز و دوری.

چراغ های باغ اعتصامی روشن شدو همه چیز سپید شد. تو رفته بودی و من در انتظار زایش نوزاد شعور بودم.

بار دار از همه بی حوصلگی های زنانه. گریزان از تمامی پرچین های مردانه و امیدوار ورود به دنیای کودکانه.

درد دارم. دلم گیلاس می خواهد. می خورم. بالا می اورم. اه . لعنت به این بارداری رویایی.

بوی آشنا می اید. می گویند دکتر امده است. نوازش دستی را حس می کنم.

درد امانم را بریده است جیغ می گشم و ناگهان خالی می شوم.

از هر چه مراعات. از هر چه ترس از گناه.

اکنون من تنها دوشیزه روی زمینم که باردار شعور شدم و شعور به دنیا اوردم.

کودکم نمی گرید. شیر نمی خواهد.

بهشت گمشده می خواند. در تک تک ایه های تورات می خوابد. با مسیح در رودخانه مقدس اردن شنا می کند.

کودکم با کشتی بزرگ ایمن در حوض کودکیهایش بازی می کند. او یکباره به اندازه ایه های قران رشد می کند. خدا را می بوید.

کودکم در پناه اهورا مزداست. او را بارها با زرتشت دیده ام که وضو می گیرد و اویشن می بوید.

کودکم ان قدر بزرگ است که در دستان زمینی ام نمی گنجد.

او را که می بینم سرشار از غرور می شوم و خاطره نوازش تو را فراموش نمی کنم.

هوا پر از عطر توست.

استاکر

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 2:3  توسط استاکر  |