تبليغاتX
مطرود آگاه

مطرود آگاه

پرده سبز تکان می خورد.

خاطرات سبز پشت نی نی چشمهای تو می لغزد و همه روزهای کبود در پلکهای من جان می گیرد.

چقدر راه است تا اولین عبور یک خاطره سبز؟

چقدر دور است گذرگاه اولین دیدن؟

و چقدر طول می کشد تا بتوانم یکبار بی دغدغه یک شماره طولانی را بگیرم؟

پلکهای کبودم و جوانی دور از ذهنم مثل یک شهر قحطی زده است که می رود به سوی نسیان.

می رود به سوی اولین فاتح صلیبی.

میرود به سوی یک دوشیزه بی پناه.

می رود در پیاده روهای شهر و می میرد پشت یک دهان کثیف.

می میرد پشت یک عقده طویل.

می میرد پشت هر چه نامش انسان است.

مرده ام. این هوا همه اش مصنوعی است.

استاکر

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 10:33  توسط استاکر  | 

رها می شوی. بی واسطه و عریان. کرخت می شوی اول و بعد دیگر روی ابرها سیر می کنی. عبورش را در خونت و جداره رگهایت حس می کنی. چیزی شبیه یک حباب. می آید. بالا. بالاتر. حباب اکنون کناره قلبت ایستاده است. تکان نمی خوری.یعنی نمی توانی تکان بخوری. هنوز گیجی. آیا مرده ای؟ یا نه؟

فنرهای تشک را حس می کنی و صدای تیک تاک نمایشگر قلب. قلبت نرمال می زند ولی....

صدایش را می شنوی. همیشه آرام است و موزون. صدایش آهنگ دارد. بارها گفته ای و او تنها خندیده است. عطر تنش را فراموش کرده ای. مگر چند وقت است؟ سال ها می گذرد. او رفته است. به سوی نا کجا آباد. چرا به تو نگفت؟ حتی خداحافظی هم نکرد. دوستش داشتی. هنوزم.خوب می دانی.

آمد. آن روز گرم و بی تاب. رها شدی. حال الانت را داشتی. از چشمانت عبور کرد و در قلبت جا ماند. هیچ چیز برایت مهم نبود.هیچ چیز. فقط او بود و صدای موزون و خنده های شادش. تو بودی و یک دنیا درد و دوریت.می بوسیدت. پیوند می خوردی با همه اجسام اطرافت.همیشه بود. اما تو نبودی. نصفه نیمه بودی. خودت خوب می دانی و وقتی رفت تو ماندی و یک دنیا تنهایی و سکوت.

صدای قلبت موزون نیست. حتما قلبن از یاد آوری آن روز هیجان زده شده است. هیجان برایت خوب نیست.

پس تو می میری.

مردم؟

مردی. تمام شد. دهانت را شل کن تا لوله ساکشن را درآورند.

خداحافظ.

استاکر.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 11:22  توسط استاکر  | 

می نویسم برای همه فصول.

می نویسم برای تمامی سنجاقک ها.

می نویسم برای تمامی دخترکان آهن و نوزادان احتمال.

می نویسم برای برگ های بی حال تابستان و برای فواره های همیشه باز و عشق های آبکی  

کج دار و مریض.

هی . اینجایم و به عشق مضحک تو می خندم.

من به تمامی آوازهای آزاد ملحق شدم.

تنها.

استاکر.

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 23:59  توسط استاکر  | 

چه دورم از تو.

چه دورم از اتفاق های با تو و چه دورم از صدای تو که به صداهای بی صدا پیوسته است.

چقدر دوری.

به اندازه تمامی رویاهای یک شب کهکشان.

چقدر دوری.

به اندازه تمامی حبابهای صابون.

اه..... به همه این دوری ها.

فصل خزان.

فصل معلق بودن من در میان همه نظریات.

فصل نفرین های تو به تمامی کتابها.

فصل از هم پاشیدگی در مرز یک جنون کهربایی.

فصل خواندن کورتاسار.

فصل دوری از کافکا و فصل تولد همه سوسکهایی که زمانی شاید فقط شاید سل بگیرند.

فصل خزان.

می خواهم کافکا بخوانم.

یعنی بخوانم؟

بی خیال.

استاکر.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 23:35  توسط استاکر  | 

تکرار یک روز٬ یک سال٬ یک عمر٬ یک خاطره

تکرار یک معصیت در ذهن تاریک کلاغ

تکرار یک پشیمانی در چشمان سپور

تکرار یک عشق در قلب سوسمار

تکرار

واژه های تکرار٬ هجاهای تکرار از برای یک عمر

تنهایی٬ گسست٬بیماری

و تکرار

بی فرجام عشق برای روسپی نوجوان با ساق های بلندش

تکرار

بی سرانجام دل برای ملوان گمنام در آخرین کشتی سرخ

و تکرار  بی فایده یک اسم

برای  نوزاد نوظهور ذهن که بی تابانه جستجو می کند

حتی حرفی را برای نامش که بنامد خود را برای یک تکرار مجدد.

استاکر

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 0:35  توسط استاکر  |