تبليغاتX
مطرود آگاه

مطرود آگاه

چراغ سبز چشمک می زند.

صدای تیز سوت در خیابان می پیچد.

و کودک سرشار از روزمرگی و خواب از خط کشی های خیابان عبور می کند.

چراغ قرمز می شود.

زن می ایستد. کلاغ می پرد. به آینه می نگرد و ماتیک قرمزی به لبهایش می مالد.

چراغ زرد است حالا.

سپور جارو می کند. ج.ی خیابان پر است از کاغذ های تبلیغاتی.

چراغ سبز چشمک می زند.

پسرک حالا سرود ملی می خواند.

ظهر است . داغ است. چراغ قرمز است.

زن می ایستد. کلاغ نمی پرد. ماتیکش پاک شده. گریه کرده است.

آفتاب شروع به قدم زدن می کند. چراغ زرد است.

سپور جارویش را به درخت تکیه داده و زیر سایه کیوسک روزنامه فروشی خوابیده است.

چراغ سبز است. عصر شده است.

پسرک می دود. زنگ در را می فشارد. جیش دارد.

غروب است. چراغ قرمز می شود.

زن پیاز رنده می کند. ناگهان زیر گریه می زند. پنجره را می گشاید و فریاد می زند.

شب است. چراغ خاموش است.

ماشینی به سرعت با صدای سرسام آوری می تازد.

زن، پسر، سپور ناگهان از خواب می پرند.

چراغ هم زمان سه رنگ می شود.

سبز ، زرد ، قرمز.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 4:36  توسط استاکر  | 

بورخس در ۲۴ آگوست  ۱۸۹۹ در بوئنس آیرس دیده به دیدار جهان گشود. بعد از مدتی خانواده او به پالرمو

حاشیه شمالی بئونس آیرس منطقه فقیر نشین نقل مکان کرد. محله ای مملو از گانگسترها و چاقو کش ها و

کاباره ها و محل های شبانه.

آن محل دست مایه داستان های او شد. در ایران بیشتر او یک نویسنده است تا یک شاعر.

او از پدر فلسفه و از مادر محبت و مهربانی و شجاعت آموخت. مادر او نزدیک به ۱۰۰ سال زندگی کرد

و همیشه در سفرها او را همراهی می کرد. از شش سالگی می نوشت و در نه سالگی  " شاهزاده

خوشبخت اثر اسکار وایلد را ترجمه کرد که همه آن را به حساب پدرش نهادند.

در سال ۱۹۶۱ نویسنده جهانی شد و همراه ساموئل بکت جایزه ناشران را گرفت.

تدریس می کرد. می خواند . می نوشت و ترجمه می کرد. بعد از مدتی وارد سیاست شد اما سر خورده از آن

کار کناره گرفت و در اثر ضربه ای که به پیشانیش خورد به تدریج بینا ییش را از دست داد. در اواخر

عمر خود موفق شد با دختری که یکی از شاگردانش بود و در جوانی موفق نشده بود با او ازدواج کند

ازدواج کرد و  به سفر پرداخت. در سال ۱۹۸۴ کتاب نقشه که از جمله سفر های او و همسرش بود

را منتشر کرد و در ۱۴ ژوئن ۱۹۸۶ در سن ۷۸ سالگی زندگی سراسر هیجان او پایان یافت و چشم از دیدار

جهان فرو بست.

 

نا بینا

نمی دانم کدام چهره است که مرا می نگرد

وقتی در آینه می نگرم.

 

من

جمجمه ، قلب مرموز

راهروی خون که نمی بینم

هزار توی رویا

غم، اسکلت

تمام اینها هستم

آنم که به تمام چیزهایی که مرده اند حسد می ورزم

عجیب تر آن باشی

که انسانی باشی

که کلمات را در چهار دیواری خانه ات در هم آمیزی.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 5:34  توسط استاکر  | 

داریم ترکت می کنیم. دست ما نیست. باید ترکت کنیم.

زدیم بیرون. من و مامان و اولدوز. قالی به بغل. رفتیم کنار خیابون. ماشین نبود.

- مامان ته دنیا که میگن اینجاست؟

- اره مامان جان.

رسیدیم خونه. خلوت بود. از سر و روش نکبت می بارید. هزرا تا قیافه منتظرمون بودن. هزار تا چشم واسه

مامان جوونم.

زود ترکمون کردی. شدی یه قاب عکس روی طاقچه.

یه مدتیه کابوس میبینم. شاید هم واقعیته و من خودمو زدم به خریت.

واسه مامان نقشه کشیدن. فردا می ریم. حتما می ریم.

ترکش می کنیم. با همه خاطراتمون.

یه وانت بیشتر نیست همه زندگیمون. می ریم پایین تر. خیلی پایین. چند تا ایستگاه تا آخر دنیا.

کف . کف. کف.

بسه دیگه مامان دستاتو دیدی.

یه عالمه لباس های رنگ و وارنگ.

اولدوز مریضه. سرفه های بدی می کنه. کاش هیچ وقت ترکمون نمی کردی.

توی یه داروخانه کار می کنم. چند سالی می شه. از آخر دنیا فاصله گرفتیم.

مامان هم ترکمون کرد. من موندمو اولدوزو اسپری آبی رنگش.

دیگه چیزی نداریم که ترکمون کنه. جز خودمون دو تا.

اما همه چیز داره کنده می شه. جا به جا می شه. منحل می شه.

اولدوز باید می رفت. با یک مرد شیک آدم حسابی. خوب چند سالی میشه که درست زندگی می کنیم.

قول داده هیچ وقت ترکم نکنه. اون ور دنیاس اما زنده.

شدم صاحب  دارو خانه.

یه اتفاقایی داره می افته. یه چیزی داره می چسبه به روحم. نمی دونم چیه.

شکل مادرمه اما جوون تر . گرم تر.شاداب تر.

اومده تو زندگیم. قول داده ترکم نکنه. چسبیدم بهش.

از وقتی فهمیدم آخر دنیا شده یه مجتمع بزرگ مسکونی خیالم راحت شده.

هست و ترکم نمی کنه.

دو نا قاب عکساتون حالا روشن شدن. لبخند می زنن.

همه چیز رنگی شده. حتی چراغ های مجتمع مسکونی جدید.

استاکر

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 5:7  توسط استاکر  | 

 

تنها بود. مثل همیشه. مثل روزی که رها شد.

پدر ش کابوس بود.

سر راهی بود؟ بچه گناه بود؟ اصلا چی بود؟

سیاهی و سیاهی و سرما.

به جرم کدام گناه؟

آسمان چه رنگی داشت؟

زمین داغ مثل بوسه مادر.

شب تاریک مثل چشمهای همیشه تاریکش.

دستش گرما می خواست. گرما می طلبید.

کنار پنجره صدای قدم های مادر را شنید.

صدا زد : مادر الان فصل شکوفه های گیلاس است؟

صدا گفت : بخواب پسر نازم. شکوفه های گیلاس تا چند روز دیگه تازه متولد میشن.

می خوابد. باز هم در تاریکی لذت بخش گرمای پتو.

 شکوفه های گیلاس را می ستاید بدون اینکه حتی تصویری از آن در ذهنش نقش بسته باشد.

 

کودک نابینا

دست در دست مادر

می ستاید شکوفه های گیلاس را.

 

استاکر.

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 8:23  توسط استاکر  | 

می نویسد

 

می نویسد. مدام پاره می کند. سطل زباله اتاقش پراز کاغذهای مچاله شده است.

 

به صندلی تکیه می دهد. چشم هایش را می بندد. سرش شلوغ است. به اندازه یک شهر

 

بی در و پیکر که در میان خیابانهای پر پیچ و خمش می دود. راه می رود.سیگار میکشد

 

 آدمها عجیب شده اند. غیر قابل نفوذ شده اند. نمی توان آنها را نوشت.

 

با صدای برخورد توپ به شیشه می پرد. دقیقه ای سکوت کرده و سپس پنجره را باز می کند.

 

کودکیهایش سالهاست که تمام شده و محروم از حتی صدای توپ به جوانی لجام گسیخته

 

ای گام نهاده که نه می تواند بخوابد. نه عشق بورزد و نه حتی بنویسد.

 

پشت میزش می نشیند. دوباره شروع به نوشتن می کند. ذهنش فشرده است. شقیقه هایش

 

می زنند. دستش را روی شقیقه اش می گذارد.

 

او دیگر نمی تواند بنویسد به همین راحتی.

 

از اتاق خارج می شود. یخچال خالی است. خانه را گرد و غبار در خود مدفون کرده است.

 

او نمی نویسد . پس باید بمیرد.

 

قرص های مادرش را بر می دارد. در لیوان مخصوصش می ریزد و می نوشد.

 

پشت میز کارش می رود. به صندلی تکیه می دهد. به پنجره چشم می دوزد. توپ باز هم

 

به پنجره می خورد.

 

 

استاکر

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 22:53  توسط استاکر  | 

تو می توانی بیندیشی به فصل سبزی که آغازش جفت گیری پرندگان مهاجر است.

تو می توانی بنای یادبودی بسازی برای تمام دوستیهایت.

و می توانی پاره کنی بندهای زمینی ات را و بروی بالا و بالا و بالاتر به آنجا که مناره مسجد محل را ببینی .

تا به آنجا که پشت بام مدرسه ابتدایی ات را ببینی.

تو می توانی بروی به آنجا. در آن کنگره های لاجوردی خانه بسازی.

ابرها را شخم بزنی و باران بکاری تا در امرداد سوزان به روی زمینیان همیشه نیازمند ببارد.

تو می توانی.

به راحتی خوردن یک لیوان آب و به زیبایی بو کردن یک شاخه گل شاپسند دل ببازی به آ ن پسرک یا دخترک

مغمومی که سینه اش آماج حمله فصول قراردادی زمان است.

می توانی در آن افق تاریک به ندای گیتار مردی بدون دست گوش فرا دهی و یا در استکان خالی نشانی

دریاچه نمک را بپرسی.

تو می توانی. به تمامی خدایان مرده و زنده که می توانی.

زمین میعادگاه نیاکان ماست نه آسمان.

زمین بستر عشق ورزی ماست نه آسمان.

زمین رستنگاه ابدی اندیشه های مواج ماست نه آسمان.

کی به زمین میرسی؟

امروز. فردا. پس فردا.

آمدنت به زمین با اولین مد دریای خزر مقارن است.

تا آن روز چراغ دریایی را می نگرم تا مبادا خاموش شود در طوفان.

تا آن روز بوسه هایم را می شمارم.

قلبم را می چلانم.

تا آن روز هزار بار غسل تعمید می شوم. هزاران بار در رودخانه مقدس اردن فرو می روم تا بسترم بوی

شقایق های دریایی را بگیرد و بالشم بوی پر پروانگان.

تا تو بیایی من هزار بار ساعت شنی را جا به جا کرده ام.

می توانی زودتر باز کردی؟ فقط یک روز.

تا زمان بایستد. آنگاه در آغوش گرم تو می آرامم.

ساعت ها. سال ها. قرن ها.

در تو محو می شوم. گم می شوم و یکی می شوم تا ابد.

قلب ارغوانیت را می کارم در هزاران جای زمین تا همه به حادثه عشق ما عاشق شوند و بیارامند

و تن های خسته شان را که حاصل فصل سبز هم آغوشی است در پاک ترین رودخامه جهان غسل تعمید

بدهند.

به زمین باز آی.

استاکر

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 17:31  توسط استاکر  | 

شهرزاد

 

قسمت اول

 

به کف پاهای صورتی کوچکی می نگرم که درست مقابل چشمم است.

 

به پنج انگشت کوچک که هراز گاهی تکان می خورد. صداها در

 

اطرافم کش می آیندو نامفهومند. پاهای مهمان تازه از راه رسیده چقدر

 

صورتی و کوچک است.

 

صداها خش دار می شوند.صدای ناله ای ریز می آید.

 

- نه دیگه بسه.

 

سرم را بلند می کنم.روبرو درخت شاتوت است.شاتوت ها رسیده اند.

 

در اولین فرصت می چینمشان.افکارم در صدای دردناک او محو می

 

شود. با چادر عروسیش از در بیرون می رود. خمیده است و نالان .

 

می رود.

 

صداها دیگر نامفهومند. پاهای صورتی کوچک در میان پتو گم شده

 

است. به ناگهان همه چیز در سکوتی سرد مدفون می شود. دیگر دلم

 

شاتوت نمی خواهد.

 

فردا باید بروم به مدرسه. روپوش سرمه ای و کیف قهوه ای. با او به

 

خرید رفته بودم. مانتو ام را کوتاه کرد و به تنم پوشاند.

 

قسمت دوم

 

پاهای صورتی کوچک از ذهنم پاک نمی شوند. برای همه تعریف می

 

کنم که ناگهان صدای فریاد رویاهای کودکیهایم را از هم می

 

درد .صدای گریه ای جدا از گریه خودم. صدای گریه مادر، دایی و پدر

 

بزرگ همیشه مقتدر.

 

همه چیز سیاه است. پاهای صورتی کوچک نیست شده اند. به زور به

 

خانه می روم. باید همه چیز را از اول مرور کنم. " صدای ظریفی گم

 

شده است ". یافتم . صدای ظریفی دیگر نمی آید.انگار هیچ وقت نبوده

 

است. همه چیز سیاه است. حتی بازیهای کودکانه مان. به مدرسه فکر

 

نمی کنم. بدون او محال است. صداها همه ضخیم شده اند.

 

قسمت سوم

 

کنار جدول سیمانی نشسته ام و به در نقره ای خیره. از آن در بیرون

 

می آید. نه خدا کند نیاید. اگر بیاید یعنی همه چیز تمام شده است.

 

صدای ظریف برای همیشه می میرد. صدای قلبم را به وضوح می

 

شنوم.

 

- نیا بیرون. ترو خدا نیا بیرون.

 

صدایم ناگهان بزرگ شده است. به پشت سرم خیره می شوم. همه را

 

می شناسم. چیزی را می کنند. یعنی باید برود توی آن؟

 

صدای مردانه ای کنارم به آرامی می گرید. یک تنفر مبهم درونم ریشه

 

می دواند. صدای فریاد های مادر می آید. لباس سپید پوشیده است.

 

پس تمام شد. یعنی رفت؟

 

گم می شوم. زیر دست و پای همه گم می شوم. له می شوم. گریه نمی

 

کنم. او برای من همیشه زنده است. یک بسته پارچه ای سفید بزرگ.

 

صاحب صدای ظریف چه بلند قد بود و نمی دیدمش. صورتش چقدر

 

زیبا بود و می پرستیدمش.

 

- نه نریز

 

صدایم نرسید. هیچ وقت نرسید و صاحب صدای ظریف در میان

 

خروارها خاک مدفون شد.

 

از همه متنفر شدم. از تمامی انسان هایی که او را رنجانده بودند و از

 

تمامی تمامی. سرم را به آسمان بلند کردم. اشکم ریخت.

 

- چرا بردیش؟

 

صدایش در گوشم طنین انداز است. ناگهان به خود می آیم. پاهای

 

صورتی دیگر نیستند. صدای ظریف دیگر نیست.

 

قسمت چهارم

 

بزرگ شده ام. مانتوی سرمه ای را دوست دارم. صدای ظریف را هنوز

 

دوست دارم. پاهای صورتی کوچک را دوست دارم.

 

دیگر صدایم در صداهای مهیب گم نمی شود. روی سنگ ظریفی نامش

 

نقش بسته است. او جزو خاطرات همیشه زنده من است.

 

او هیچ وقت از آن در نقره ای بیرون نیامد. هیچ وقت.

 

 

برای شهرزادی که هیچگاه نتوانست داستانهایش را بگوید.

 

استاکر

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 22:16  توسط استاکر  | 

ابرهای کبود پاییزی نوید بارانند.مارسیز آیا به چتر احتیاج دارد تا عدالت افسانه ایش خیس نشود؟
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 21:35  توسط استاکر  | 

 

 

نشسته ای. روی صندلی راحتی درست مقابل بزرگترین پنجره

 

ساختمان.چشمهایت حرکت نمی کنند.  ثابت است به روبرو.

 

 به نوک درختان که باران دیوانه وارخیسشان می کند  دستهایت بدون

 

اینکه خونی در آنها جریان داشته باشد روی هم مقابل زانوانت گـــره

 

 

خورده اند.از زیر پنجره سوزی موزی به درون می آید واستخوان پای

 

راستت شروع به گزگز می کند. خوب می دانی چرا. حادثه آن روز در

 

ذهنت نقش بسته است.

 

نزدیک چهارشنبه سوری بود. چقدر ناگهانی تصاویر برایت روشــن

 

می شود. لبخندی روی لبهایت می نشیند.

 

چهارشنبه سوری مصادف با تولدت است. هنوز از یاد نبرده ای.مادرت

 

برایت جشنی ترتیب داده است که در آن همه هم سن و سالهایت شرکت

 

دارند.

 

 اما تو همیشه منتظری. منتظری شاید مادرت او را دعوت کرده باشد .

 

 دلت چلانده شد.نمی دانی اسمش را چه بگذاری. آیا این دوست داشتن

 

بود یا خجالت؟

 

بغل دستت می نشیند. همهیشه بوی گل مریم می دهد. دستانش زیباست

 

و صورتش درست مانند ماهی است که مادربزرگت برایت تعریف کرده

 

بود.

 

 همیشه به روبرو نگاه می کند و تو در می مانی چگونه باید با او سر

 

صحبت را باز کنی. از بچه های کلاس چهارم شنیده ای که اگر پایت را

 

به پای دخترکی بمالی دل جفتتان غش می رود و بعـــد عاشــــق هم

 

می شوید . اما تونمی توانی، چون دیده ای که دست سنگیـــنی دارد.

 

به محض اینکه  پاک کنش می افتد د ولا می شوی و آن را در دستان

 

سفید او می گذاری و می گویی:

 

 -چقدر خوش رنگ است

 

و او به چشمهایت زل می زند و سرش را بر می گرداند.

 

 

روز تولدت آن قدر به در نگاه می کنی که احساس می کنی چشمهایت

 

می سوزد. مادرت منتظر است شمعها را فوت کنی و تو ناگهان او را

 

 می بینی که در چهار چوب در ایستاده است. با خوشحالی بر می خیزی.

 

به جانبش میدوی. در راه پای راستت محکم به میز میخورد و می دانی

 

استخوانت له شده است. دستهایش سرد است و صورت گردش قرمز.

 

می گویی :

 

 

- فکر نمی کردم بیایی .

 

 و او باز هم در چشمهایت زل می زند. اما این بار لبخندی لبش را کج

 

کرده است. به خوبی می بینی.در تمام طول مهمانی کنارت می ماند.

 

 کادویش را که باز می کنی پاک کن بزرگ نارنجی رنگی را می بینی.

 

از شادی ذوق زده می شوی و گونه هایش را می بوسی.

 

 او نیز می خندد و شادی تو کامل می شود.

 

پرده تکان می خورد و تو نمی توانی تکان بخوری. سال هاست که

 

شکسته ای و منتظر. اما می دانی او رفته است.

 

 مادرت که می میرد تو می مانی و از ته قلب فریاد می زنــــی. او در

 

کنارت است. با پالتو و تل قرمزی که برایش خریده بودی روز تولدش. 

 

همسایه تان بود و با مادربزرگش زندگی می کرد. به تو گفت:

 

-همه شان می روند بدون اینکه به ما فکر کنند.

 

و تو به او فکر می کردی در نوزدهمین بهار زندگیت و هنوز نمی

 

دانستی دوست داشتن است یا خجالت و حتی اتفاقی هم پایت به پایش

 

نخورد.

 

 

هوا گرفته می شود و تو حتی تقلا نمی کنی پرده را کنار بزنی . کلاغها

 

را می بینی با چشمان قرمزشان که بی دلیل فضا را می شکافند و به

 

سویت حمله ورند. کلاغها از نسل همان کلاغی هستند که انگشترش را

 

ربودند . چقدر دویدی تا بگیریش اما او رفت به جنوب شهر .

 

 

بیست ساله بودی وقتی او می رفت. تنها شده بودی. نشستی کنار

 

حوض و گلدان شمعدانی را پرت کردی میان

 

باغچه. پدرت می دید که دست و پا می زنی و تو فریاد زنان می

 

گریستی. وقتی به کوچه رفتی او سوار ماشین عروس شده بود.

 

 

 سرش را که برگرداند زل زد به تو و همان نگاهی را انداخت که روز

 

اول دیده بودی.

 

 

حالا کوچه ساکت است. می روی به دنبال پدرت و وارد پادگان می

 

شوی.تو باید در دانشکده افسری درس بخوانی. مانند تمامی عناصر

 

ذکور خانواده ات !

  

تکان مختصری به پایت می دهی. دلت ضعف می رود. با زحمت از روی

 

صندلی بلند می شوی. هوا تاریـــک شــــده است و باران به صـــورت

 

دانه های ریز می بارد. صدای شادی آور بچه هـــایی را می شنـــوی که

 

در زیرباران چوب های خشک را روی هم می گذارند.

 

 

تراس خیس شده است. خیسی پایت را آزار می دهد. اما تا کمر خم شده

 

ای و دانه های باران روی گردن و لاله گوشت میچکد. برایشان دست

 

تکان می دهی  و آنها می گویند نفت دارید اقا؟

 

 

لباس همه شان را می بینی که نارنجی است. تو عاشق رنگ نارنجی

 

هستی.

 

به خانه باز می گردی. سردت است. اما امروز چهار شنبه سوری است.

 

از مقابل همه تقدیر نامه می گذری.

 

آخرین تابلو پاک کن نارنجی بزرگی است که به دیوار آویزان است.

 

دستی روی آن می کشی .جای گلوله پایت

 

تیر می کشد. پای راستت . دقیقه ای دست به دیوار زده می ایستی.

 

سرت را که بلند می کتی عکس دسته جمعی دانشکده را می بینی و

 

دوستانی که دیگر نیستند. تنها تو بازمانده

 

 

آخرین پروازی هستی که بوی مرگ می داد.

 

به اتاق که می رسی مقابل آیینه می ایستی. موهایت جو گندمی شده

 

است. دستی به آنها می کشی . هنوز

 

زیبایی. زیباییت تو را به یاد او می اندازد.

 

آن روز عید یادت می آید وقتی به خانه تان آمدند و او به تو گفت : 

 

مرد جذابی می شوی .

 

لباسهایت را می پوشی . خوش لباسی هنوز. در را که می بندی

 

یکراست و بدون هیچ تردیدی به کافه نادری می روی.وقتی به آنجا

 

می رسی در آیینه سکوت می بینی.

 

 

 در را که می گشایی همه چیز نارنجی است. برایت تولد گرفته اند.

 

 صورتهایشان را می بینی. آشنایند و کمی شکسته و آن سوتر او را می

 

بینی. برایت لبخند می زند. مقابلش می ایستی. این بار او دستهایت را

 

 

 می گیرد و پاک کن نارنجی را در میانشان قرار می دهد.

 

 

پاک کن نارنجی هنوز خوش رنگ است.

 

 

 

استاکر

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 22:55  توسط استاکر  |