نشسته ای. روی صندلی راحتی درست مقابل بزرگترین پنجره
ساختمان.چشمهایت حرکت نمی کنند. ثابت است به روبرو.
به نوک درختان که باران دیوانه وارخیسشان می کند دستهایت بدون
اینکه خونی در آنها جریان داشته باشد روی هم مقابل زانوانت گـــره
خورده اند.از زیر پنجره سوزی موزی به درون می آید واستخوان پای
راستت شروع به گزگز می کند. خوب می دانی چرا. حادثه آن روز در
ذهنت نقش بسته است.
نزدیک چهارشنبه سوری بود. چقدر ناگهانی تصاویر برایت روشــن
می شود. لبخندی روی لبهایت می نشیند.
چهارشنبه سوری مصادف با تولدت است. هنوز از یاد نبرده ای.مادرت
برایت جشنی ترتیب داده است که در آن همه هم سن و سالهایت شرکت
دارند.
اما تو همیشه منتظری. منتظری شاید مادرت او را دعوت کرده باشد .
دلت چلانده شد.نمی دانی اسمش را چه بگذاری. آیا این دوست داشتن
بود یا خجالت؟
بغل دستت می نشیند. همهیشه بوی گل مریم می دهد. دستانش زیباست
و صورتش درست مانند ماهی است که مادربزرگت برایت تعریف کرده
بود.
همیشه به روبرو نگاه می کند و تو در می مانی چگونه باید با او سر
صحبت را باز کنی. از بچه های کلاس چهارم شنیده ای که اگر پایت را
به پای دخترکی بمالی دل جفتتان غش می رود و بعـــد عاشــــق هم
می شوید . اما تونمی توانی، چون دیده ای که دست سنگیـــنی دارد.
به محض اینکه پاک کنش می افتد د ولا می شوی و آن را در دستان
سفید او می گذاری و می گویی:
-چقدر خوش رنگ است
و او به چشمهایت زل می زند و سرش را بر می گرداند.
روز تولدت آن قدر به در نگاه می کنی که احساس می کنی چشمهایت
می سوزد. مادرت منتظر است شمعها را فوت کنی و تو ناگهان او را
می بینی که در چهار چوب در ایستاده است. با خوشحالی بر می خیزی.
به جانبش میدوی. در راه پای راستت محکم به میز میخورد و می دانی
استخوانت له شده است. دستهایش سرد است و صورت گردش قرمز.
می گویی :
- فکر نمی کردم بیایی .
و او باز هم در چشمهایت زل می زند. اما این بار لبخندی لبش را کج
کرده است. به خوبی می بینی.در تمام طول مهمانی کنارت می ماند.
کادویش را که باز می کنی پاک کن بزرگ نارنجی رنگی را می بینی.
از شادی ذوق زده می شوی و گونه هایش را می بوسی.
او نیز می خندد و شادی تو کامل می شود.
پرده تکان می خورد و تو نمی توانی تکان بخوری. سال هاست که
شکسته ای و منتظر. اما می دانی او رفته است.
مادرت که می میرد تو می مانی و از ته قلب فریاد می زنــــی. او در
کنارت است. با پالتو و تل قرمزی که برایش خریده بودی روز تولدش.
همسایه تان بود و با مادربزرگش زندگی می کرد. به تو گفت:
-همه شان می روند بدون اینکه به ما فکر کنند.
و تو به او فکر می کردی در نوزدهمین بهار زندگیت و هنوز نمی
دانستی دوست داشتن است یا خجالت و حتی اتفاقی هم پایت به پایش
نخورد.
هوا گرفته می شود و تو حتی تقلا نمی کنی پرده را کنار بزنی . کلاغها
را می بینی با چشمان قرمزشان که بی دلیل فضا را می شکافند و به
سویت حمله ورند. کلاغها از نسل همان کلاغی هستند که انگشترش را
ربودند . چقدر دویدی تا بگیریش اما او رفت به جنوب شهر .
بیست ساله بودی وقتی او می رفت. تنها شده بودی. نشستی کنار
حوض و گلدان شمعدانی را پرت کردی میان
باغچه. پدرت می دید که دست و پا می زنی و تو فریاد زنان می
گریستی. وقتی به کوچه رفتی او سوار ماشین عروس شده بود.
سرش را که برگرداند زل زد به تو و همان نگاهی را انداخت که روز
اول دیده بودی.
حالا کوچه ساکت است. می روی به دنبال پدرت و وارد پادگان می
شوی.تو باید در دانشکده افسری درس بخوانی. مانند تمامی عناصر
ذکور خانواده ات !
تکان مختصری به پایت می دهی. دلت ضعف می رود. با زحمت از روی
صندلی بلند می شوی. هوا تاریـــک شــــده است و باران به صـــورت
دانه های ریز می بارد. صدای شادی آور بچه هـــایی را می شنـــوی که
در زیرباران چوب های خشک را روی هم می گذارند.
تراس خیس شده است. خیسی پایت را آزار می دهد. اما تا کمر خم شده
ای و دانه های باران روی گردن و لاله گوشت میچکد. برایشان دست
تکان می دهی و آنها می گویند نفت دارید اقا؟
لباس همه شان را می بینی که نارنجی است. تو عاشق رنگ نارنجی
هستی.
به خانه باز می گردی. سردت است. اما امروز چهار شنبه سوری است.
از مقابل همه تقدیر نامه می گذری.
آخرین تابلو پاک کن نارنجی بزرگی است که به دیوار آویزان است.
دستی روی آن می کشی .جای گلوله پایت
تیر می کشد. پای راستت . دقیقه ای دست به دیوار زده می ایستی.
سرت را که بلند می کتی عکس دسته جمعی دانشکده را می بینی و
دوستانی که دیگر نیستند. تنها تو بازمانده
آخرین پروازی هستی که بوی مرگ می داد.
به اتاق که می رسی مقابل آیینه می ایستی. موهایت جو گندمی شده
است. دستی به آنها می کشی . هنوز
زیبایی. زیباییت تو را به یاد او می اندازد.
آن روز عید یادت می آید وقتی به خانه تان آمدند و او به تو گفت :
مرد جذابی می شوی .
لباسهایت را می پوشی . خوش لباسی هنوز. در را که می بندی
یکراست و بدون هیچ تردیدی به کافه نادری می روی.وقتی به آنجا
می رسی در آیینه سکوت می بینی.
در را که می گشایی همه چیز نارنجی است. برایت تولد گرفته اند.
صورتهایشان را می بینی. آشنایند و کمی شکسته و آن سوتر او را می
بینی. برایت لبخند می زند. مقابلش می ایستی. این بار او دستهایت را
می گیرد و پاک کن نارنجی را در میانشان قرار می دهد.
پاک کن نارنجی هنوز خوش رنگ است.
استاکر