تبليغاتX
مطرود آگاه

مطرود آگاه

تمنا به جانب میعاد می راندش ،

بیم باز می داردش ،میان دو احساس متناقض ،

رایت ابریشم ، در سکون ، در پیچ و تاب ،

پیکر می گشاید و در هم می پیچد ، با وزش باد.

کالیداسا

 

مسافر گام هایت را تند کن ، راهت را ادامه بده

در جنگل جانوران وحشی به کمین نشسته اند ،

مار ها ، فیلها ، ببر ها و گرازها،

خورشید در حال غروب است و تو ، جوان بی تجربه ، تنها و بی همسفری.

نمی توانم مهمانت کنم ،

دخترکی نوجوانم و کسی در منزل نیست.

ناشناس

 

زیبایی نه در آن چیزی است

که واژه ها می گویند

بلکه در نا گفته هاشان است :

سینه ها ، نه عریان

که در حجاب ، هوس انگیزند.

والانا

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 22:33  توسط استاکر  | 

ریچارد رایت رمان نویس و شاعر سیاه پوست آمریکایی در سال ۱۹۰۸ در شهر آیلی از ایالت می سی سی پی

متولد شد. جامعه سیاه پوستان آمریکا او را به عنوان یکی از بهترین سخنگویان جنبش بیداری سیاهان به

رسمیت می شناسد. رایت که سالهای آخر زندگی خود را در کوچی خودخواسته، بیرون از مرزهای آمریکا

و در ایالت نرماندی فرانسه گذرانده بود در این کشور با برگردان های هایکوهای ژاپنی مواجه شد و به این

قالب دل بست. او از آن پس تا زمان مرگش در سال ۱۹۶۰ جز هایکو چیزی ننوشت.

 

من هیچ کس ام ،

خورشید سرخ پاییزی در حال غروب

نام ام را با خود برده است.

 

کلاغ با چنان سرعتی پرواز کرد

که قارقار غریبانه اش را

در دشت های پشت سر جا گذاشت.

 

پسر بچه ها سنگ پرت می کنند

به یک مترسک گناه کار

در مزرعه ی برفی.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 12:5  توسط استاکر  | 

خدایان مرده اند.

در تک تک سیلاب های زبانی فریاد مرگشان نهفته است.

زبان مرده است.

تمامی سلول های فکری قبرستان زبان شده است و عصر ما که رو به خاموشی است.

یک خاموشی بی فرجام بی کار که غرق در محلول منیزیوم و خون است.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 21:46  توسط استاکر  | 

چشم های کودک به ترک های سقف خیره مانده است و

چشم های مادر به چشمان ثابت او و

پدر که سال هاست کنار حوض مدفون شده است.

فردا کودک آن سوی حوض است.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 21:51  توسط استاکر  | 

 

 

می ایستی. دستت را روی قلبت می گذاری. درد می کند. خم می شوی. دردی مزمن در ستون فقراتت می پیچد.

 

دلت پایین می ریزد. تنها شنیده ای می آید. می آید.

 

بلند می شوی. دستت را روی پیشانی  می گذاری و به انتهای خیابان می نگری. خالی است. بدون عبور حتی

 

یک ماشین. راه می افتی. هرم آفتاب دیوانه ات کرده است و تنها صدای نفس های بلندت را می شنوی.

 

درختان از گرمای تابستان دیوانه اند. خط کشی ای خیابان را دوتا دوتا می بینی. چیزی دور گوشت وزوز

 

می کند. قدرت اینکه دستت را بالا بیاوری و دورش کنی را نداری.

 

او می آید. می آید. در روز نامه صبح خوانده ای . آیا حقیقت دارد یا باز هم انتظاری بی سرانجام است؟

 

ماشیتی از کنارت می گذرد به سرعت. تنها سپیدی آن را می بینی و بس. به عقب باز می گردد. پیاده

 

می شود. می شناسیش. خانم مهندس است.

 

در ماشین بی حال می نشینی. او نیز بی رمق است و هر دو سکوت را ترجیح می دهید. روزنامه را

 

باز می کنی . به تیتر صفحه اول می نگری. نگفه اند چگونه می آیی ، اما می آیی.

 

اشک در چشمانت حلقه می زند. وقتی می رفت نمی دانستی که باید این قدر انتظار بکشی و تنهایی

 

خاطراتت را مرور کنی.

 

" برام دعا کن ". هنوز صدایش در گوشت طنین انداز است.دوازده سال است که آن را چون میراثی

 

عظیم و عزیز در گوشت حفظ کرده ای. برایش دعا کردی. همیشه . اما بی صدا. بی صدایی از تمامی

 

فریاد های کشیده ات بلندتر است.

 

آسمان تیره می شود. از باران خبری نیست. همیشه می گفت تیرگی آسمان یعنی هجوم ملخ و تو

 

به پیش گوییهایش می خندیدی با صدای بلند. آن روزها صدایت بلند بود و قشنگ. بی صدایی و

 

سکوت برایت معنا نداشت. همیشه و همه وقت می خواندی :

 

- بردی از یادم ، دادی بر بادم ، با یادت شادم

 

و صدای او که اولین بار ادامه ترانه ات را خواند :

 

- دل به تو دادم ، بر دام افتادم ، از غم آزادم

 

صدا در گلویت گره خورد. سکوت کردی و یه چشمان گستاخش زل زدی.

 

- صدایتان خوب است.

 

می خواستی بگریزی اما پاهایت انگار در زنجیرهای نا مریی خیابان اسیر بود. ناگهان گریختی. با تمام

 

نیرویت گریختی. نمی دانستی از چه و از که. اما گریختی. آن روز پاییز بود. به یاد داری. اما موسم بهاری

 

می وزید بی مهابا.

 

شروع به زمزمه می کنی با صدای آهسته. اشکهیت می چکند. خط کشی های خیابان را نمی بینی و با هر

 

پلک زدن آن ها شفاف می شوند. اتومبیل می ایستد . پیاده می شوی. قلبت هنوز درد می کند. دوازده سال

 

از بهترین سال های عمرت در این انتظار لعنتی مدفون شده است. او می آید.

 

روی نیمکت می نشینی. سرت را میان دستانت می گیری و با صدای بلند می خوانی و گریه می کنی.

 

- صبح دوشنبه ساعت ده می بینمتون؟

 

ساعت ده. امروز چند شنبه است؟ دوشنبه. هول شده ای. موهایت را شانه می کنی. روی شانه ات می ریزند.

 

لباس سپیدی می پوشی . تنها صدای قلبت است که می اید. از دور می بینیش. نشسته است. منتظر.

 

می بینتت. بلند می شود و می گوید:

 

- بسیار خوشحالم کردین.

 

کنارش می نشینی. زمان متوقف شده است. نگاهایش را می بینی. به جانبش می چرخی و نفسش به صورتت

 

می خورد.می گوید:

 

- من ارسلان هستم. می دانید به چه معنی؟

 

صدایت را می شنوی که می گوید :

 

- شیر

 

دوشنبه ها و ساعت های ده تکرار می شوند. بسیار و بسیار. او همه زندگی تو شده است بی مهابا.همه

 

چیز در حاشیه عشق توست حتی بزرگترین تحولات.

 

آخرین دوشنبه ساعت ده با روسری به میعاد گاه می روی. یعنی مجبوری. تحول بزرگ جامعه ات تو را وادار

 

می کند. اما تا به او برسی روسریت افتاده. او برای وداع آمده است و تو منعش می کنی. او برای دفاع

 

می رود و تو باز هم منعش می کنی. او می خواهد که نو بمانی در انتظارش و تو می گریی با تمام احساست.

 

دست هایت یخ کرده اند. دوری از او معنا ندارد. می بوسدت طولانی. نمی توانی جدا شوی. بر زمین و زمان

 

لعنت می فرستی  و ارسلان می رود برای دفاع.

 

صبح شده است. امروز دوشنبه است. ساعت ده او می اید. بر میخیزی. موهایت را شانه می کنی. روی

 

شانه ات می ریزند. سپید می پوشی و به میعاد گاه می روی. لبهایت داغند و منتظر. او می آید.

 

خیابان شلوغ است. آنها دارند می ایند. سیصد نفرند. در جعبه های مستطیلی یک شکل با پرچم سه رنگ

 

محبوبت. از مقابلت می گذرند. چشمت به دنبال اوست. می بینیش. چشمهای سرزنده و لبخند همیشگی اش.

 

او صاحب یکی از ان جعبه هاست. سردار رشید اسلام ارسلان................

 

دیگر چیزی نمی بینی. اسمان تیره شده است. اشکهایت می چکند و ناگهان صدای هجوم می شنوی.

 

وقتی آسمان تیره می شود، ملخ ها هجوم می آورند.

 

چشمانش مقابل چشمانت است. به دنبالش می روی. ارسلان  و انتظار دوازده ساله ات یک پلاک است.

 

آن را می اویزی به گردنت و نامش روی قلبت می ماند.

 

ارسلان آمد. با ملخها. دوشنبه ، ساعت ده . با صدای بلند می گریی و می گریی و می خوانی:

 

- دل به تو دادم ، بر دام افتادم ، از غم آزادم       چه شدآ ن همه پیمان، که از آن لب .........

 

و صدای ملخ همه جا را پر می کند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 23:2  توسط استاکر  | 

واقعا به نظر شما با دزدا چی کار باید کرد؟

میدونم سوال تکراریه . میخوام بدونم حداقل یه کم آروم شم.

اصلا چرا دزدی؟

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 7:37  توسط استاکر  |