کشتی وقتی از اسکله دور می شود. صداهای.........
سالهاست به این صدا عادت کرده ام. نمی دانم وقتی به خود آمدم
همزادم شده بود در یک اتفاق طولانی که رهایم نکرد. رفتم.
از خاطرات کودکیهایم رفتم. از معلم مدرسه گریختم. با آوارگیهای مادر
پا به پا ماندم.
کاوه کیانی فرزند کتایون کیانی.
نام پدر در شناسنامه خط فاصله پر رنگی بود که همیشه مرا با یاد یک
عکس در کیف مادر پیوند می داد.
چشمانم با چشمانش یکی بود و اشک های مادر وقتی اولین بار مرا با
عکس ( خط فاصله شناسنامه ) غافلگیر کرد. اشکهایش به پهنای صورتش
بود و موهایش. دستانش را بوسیدم و سرم را به سینه اش فشردم.
کتایون کیانی بغضش را فرو خورد. کتاب فارسی را برداشت و دیکته نا تمام
را تمام کرد.
خط فاصله شناسنامه برایم سوال پر رنگی بود در سالهای کودکی.
- اجازه می تونم آخر کلاس باهاتون حرف بزنم؟
فکر می کردم آقای فرجام می تواند علامت سوال را پاک کند. آن قدر کودک
بودم که هرگز نفهمیدم که چه گفت و چه خواست وقتی مادر به مدرسه رفت
و فردایش من دیگر آنجا نبودم.
مدرسه جدید و معلم جدید و کاوه کیانی شاگرد اول.
خط فاصله شناسنامه داشت از یادم می رفت . بزرگ می شدم. کار می کردم.
کتایون کیانی هنوز زیبا بود. عاشقش بودم.
یک روز گفتم : خط فاصله شناسنامه ، حداقل نامش را بگو.
کتایون کیانی با چشمان درشتش به صورتم زل زد و گفت :
- سیروس.
من ماندم و نام جدید زندگیم . سیروس.
- کجاست؟
چشمانش به زیر افتاد . بلند شد . کتابچه جلد قرمزم را جلوی صورتم
گرفت و گفت :
- از کی تا حالا؟
نفسم بند آمده بود. گفتم :
- فقط می خونمش. گفت :
هرگز و هیچ وقت. گفتم :
- هر چی شما بگین.
کتابچه قرمز تازه وارد بود. مرا به جهانی فراخ کشانده بود
دور از حصارهای مادر. بزرگم کرده بود. یادم داده بود.
برای خودم فکر داشتم. حرف می زدم. تحسین می شدم.
دختر و پسر و کاوه کیانی فرزند سیروس که در سالن اجتماعات
دانشکده فلسفه حرف می زد.
یک روز دیدمش. ایستاده بود میان دانشجوها و مستقیم نگاهم
می کرد. زبانم خشک شد . همه منتظر بودند. گفتم :
به نام ، به نام .....
دویدم. رفته بود. جلوی در دانشکده بارانیش را کشیدم. کتایون
کیانی ایستاد. گفت :
کاوه کیانی خط فاصله شناسنامه ات زیر خروارها خاک است به
خاطر این کتاب جلد قرمز با آن همه هیجان و مانیفست.
وقتی رفت فرو ریختم . ذره ذره پخش و پلا شدم. سیروس...
به خاطر خط فاصله شناسنامه ادامه دادم. سالها و کتایون کیانی
پیر می شد آهسته.
عاشق شدم. عاشق یکی تندرو تر از خودم. ازدواج کردم. یک
ازدواج به سبک کتاب جلد قرمز. کتایون کیانی کمتر حرف میزد.
خط فاصله دیگر خط فاصله نبود. سیروس یکی از کله گنده های
حزب قرمز و من که مایه افتخارش بودم و هرگز نفهمیدم که
دخترک به خاطر نام پدر همسرم شد نه کاوه کیانی.
اخراج شدم . زندانی شدم . شکنجه شدم و صداها از آن روز
همزادم شدند و در گوشم ماندند.
- کاوه کیانی شمایید؟
دخترک بلوند شیرین زبان .
- بله؟
- من آرالم.
یک اسم آشنا. مانند همان صداهای زود محو شونده.
با کتایون کیانی آمده بود . دو نسل دست در دست هم .
وقتی بوسیدمش بوی اشنایی می داد. چشمانش با
چشمان کتایون کیانی به یک جا خیره بود.
ازاد شدم. رهیده بودم از خطر. همه چیز دست نخورده
بود . تنها عکس مشترکمان از روی دیوار برداشته شده بود.
آرال کیانی . سه نسل با یک نام فامیل و دو نفر با یک خط فاصله
مشترک شناسنامه ای.
- چرا جلوی اسم مادرم خط فاصله کشیدن؟
تکرار ، تکرار و خط فاصله خط مرگ شده است اکنون برایم
وقتی کتایون کیانی گفت که این سال ها خودش تاوان عشق
اشتباهش را داده است. اول کاوه . با یک دنیا خاطره مدفون شده
در یک گورستان گمنام و اکنون آرال که حتی چشمانش به
چشمان او گشوده شد نه مادرش.
خط فاصله های زندگیم در یک گورستان متروک خفته اند و
تنها صدای ماندگار گوشم می گوید :
- خط فاصله چرا جلوی اسم مادرم؟
