تبليغاتX
مطرود آگاه

مطرود آگاه

صداها قبل از اینکه به گوشم برسند محو می شوند. صداهای تیز مثل بوق

کشتی وقتی از اسکله دور می شود. صداهای.........

سالهاست به این صدا عادت کرده ام. نمی دانم وقتی به خود آمدم

همزادم شده بود در یک اتفاق طولانی که رهایم نکرد. رفتم.

از خاطرات کودکیهایم رفتم. از معلم مدرسه گریختم. با آوارگیهای مادر

پا به پا ماندم.

کاوه کیانی فرزند کتایون کیانی.

نام پدر در شناسنامه خط فاصله پر رنگی بود که همیشه مرا با یاد یک

عکس در کیف مادر پیوند می داد.

چشمانم با چشمانش یکی بود و اشک های مادر وقتی اولین بار مرا با

عکس ( خط فاصله شناسنامه ) غافلگیر کرد. اشکهایش به پهنای صورتش

بود و موهایش. دستانش را بوسیدم و سرم را به سینه اش فشردم.

کتایون کیانی بغضش را فرو خورد. کتاب فارسی را برداشت و دیکته نا تمام

را تمام کرد.

خط فاصله شناسنامه برایم سوال پر رنگی بود در سالهای کودکی.

- اجازه می تونم آخر کلاس باهاتون حرف بزنم؟

فکر می کردم آقای فرجام می تواند علامت سوال را پاک کند. آن قدر کودک

بودم که هرگز نفهمیدم که چه گفت و چه خواست وقتی مادر به مدرسه رفت

و فردایش من دیگر آنجا نبودم.

مدرسه جدید و معلم جدید و کاوه کیانی شاگرد اول.

خط فاصله شناسنامه داشت از یادم می رفت . بزرگ می شدم. کار می کردم.

کتایون کیانی هنوز زیبا بود. عاشقش بودم.

یک روز گفتم : خط فاصله شناسنامه ، حداقل نامش را بگو.

کتایون کیانی با چشمان درشتش به صورتم زل زد و گفت :

- سیروس.

من ماندم و نام جدید زندگیم . سیروس.

- کجاست؟

چشمانش به زیر افتاد . بلند شد . کتابچه جلد قرمزم را جلوی صورتم

گرفت و گفت :

- از کی تا حالا؟

نفسم بند آمده بود. گفتم :

- فقط می خونمش. گفت :

هرگز و هیچ وقت. گفتم :

- هر چی شما بگین.

کتابچه قرمز تازه وارد بود. مرا به جهانی فراخ کشانده بود

دور از حصارهای مادر. بزرگم کرده بود. یادم داده بود.

برای خودم فکر داشتم. حرف می زدم. تحسین می شدم.

دختر و پسر و کاوه کیانی فرزند سیروس که در سالن اجتماعات

دانشکده فلسفه حرف می زد.

یک روز دیدمش. ایستاده بود میان دانشجوها و مستقیم نگاهم

می کرد. زبانم خشک شد . همه منتظر بودند. گفتم :

به نام ، به نام .....

دویدم. رفته بود. جلوی در دانشکده بارانیش را کشیدم. کتایون

کیانی ایستاد. گفت :

کاوه کیانی خط فاصله شناسنامه ات زیر خروارها خاک است به

خاطر این کتاب جلد قرمز با آن همه هیجان و مانیفست.

وقتی رفت فرو ریختم . ذره ذره پخش و پلا شدم. سیروس...

به خاطر خط فاصله شناسنامه ادامه دادم. سالها و کتایون کیانی

پیر می شد آهسته.

عاشق شدم. عاشق یکی تندرو تر از خودم. ازدواج کردم. یک

ازدواج به سبک کتاب جلد قرمز. کتایون کیانی کمتر حرف میزد.

خط فاصله دیگر خط فاصله نبود. سیروس یکی از کله گنده های

حزب قرمز و من که مایه افتخارش بودم و هرگز نفهمیدم که

دخترک به خاطر نام پدر همسرم شد نه کاوه کیانی.

اخراج شدم . زندانی شدم . شکنجه شدم و صداها از آن روز

همزادم شدند و در گوشم ماندند.

- کاوه کیانی شمایید؟

دخترک بلوند شیرین زبان .

- بله؟

- من آرالم.

یک اسم آشنا. مانند همان صداهای زود محو شونده.

با کتایون کیانی آمده بود . دو نسل دست در دست هم .

وقتی بوسیدمش بوی اشنایی می داد. چشمانش با

چشمان کتایون کیانی به یک جا خیره بود.

ازاد شدم. رهیده بودم از خطر. همه چیز دست نخورده

بود . تنها عکس مشترکمان از روی دیوار برداشته شده بود.

آرال کیانی . سه نسل با یک نام فامیل و دو نفر با یک خط فاصله

مشترک شناسنامه ای.

- چرا جلوی اسم مادرم خط فاصله کشیدن؟

تکرار ، تکرار و خط فاصله خط مرگ شده است اکنون برایم

وقتی کتایون کیانی گفت که این سال ها خودش تاوان عشق

اشتباهش را داده است. اول کاوه . با یک دنیا خاطره مدفون شده

در یک گورستان گمنام و اکنون آرال که حتی چشمانش به

چشمان او گشوده شد نه مادرش.

خط فاصله های زندگیم در یک گورستان متروک خفته اند و

تنها صدای ماندگار گوشم می گوید :

- خط فاصله چرا جلوی اسم مادرم؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 12:2  توسط استاکر  | 

سرشارم از نگفته ها

برای تو که فراموشم شده ای.

سرشارم از کلمات

برای گوش های نامریی تو که گم شده است در هیاهوی این شهر.

پرم از دلتنگی ، از یک قفس ، از یک مرداب.

یک هیجان نابود شده ام در میان میلیون ها هیجان بی صاحب.

یک شهر خاموشم در میان چراغ های روشن شهر.

پرم از کلمه برای تو و اینکه یک کلمه ام

در میان این همه کلمه بی فرجام.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 22:32  توسط استاکر  | 

بیست و هفتم مرداد ، بیست و هفتم....

دیگر یادم نیست. سال هاست که دنیای اعداد همین است. بیست و هفت.

نیامدی و من بیست و هفت سال است که با تقویم آن سال کنار هم اتاقیهای ثامتم

زندگی می کنم. بیست و هفت سال اتاق دارم با بیست و هفت میله زنگ زده سرد.

بیست و هفت دوست دارم . بیست وهفت دوست ثامت کله تراشیده ضمخت.

بیست و هفت سال است. کجایی؟

بیست و هفت  دکتر گفته اند فراموشت کنم تا بیست و هفتم همین ماه تلخیص شوم.

بیست و هفت نفر گفته اند دیده اند که با دیگری رفته ای.

بیست و هفت نامه برگشت خورده دارم. سالی یک دانه آنهم تبریک تولدت.

بیست و هفت دست لباس سفید دارم. نپوشیدم . فقط همان شلوار جین است با

همان تی شرت مارک دار ارغوانی.

بیست و هفت روز غذا نخوردم.

بیست هفت روز زندانی شدم.

بیست و هفت روز تمامی انسفالوگرافی ها را رج زدم.

بسیت و هفت روز پا به پای مادر گریستم.

بیست و هفت روز نفهمیدم که مادر مرده است.

بیست و هفت روز از دنیا رفتم .

و بیست و هفت سال است که پشت میله های فلزی زنگ زده ، بیست درخت باغ

را نگاه می کنم برگ به برگ تا زمانیکه لخت می شوند.

بیست و هفت سال است که می گویم چه کرده ام که نیست شدی؟

بیست و هفت سال است که وقتی فکر می کنم ، قرص های رنگی خوابم می کنند

و ذیگر هرگز عددی به یادم نمی آید.

لعنت به بیست و هفت...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 14:9  توسط استاکر  |