تبليغاتX
مطرود آگاه

مطرود آگاه

 

اگر ماه می خندید، شبیه تو می شد

تو هم همان تاثیری را می بخشی

که چیزی زیبا و ویرانگر

هر دوی شما خوب نور به عاریه می گیرید

دهان گردش غصه دار این دنیاست ، مال تو بی تفاوت است

 

اولین شگردت سنگ کردن همه چیز است

در آرامگاهی بیدار می شوم، تو اینجایی

با انگشتانت ضرب می گیری بر میز مرمرین، در پی سیگار

مثل زنی کینه توز اما نه چندان عصبی

و می میری برای گفتن چیزی که پاسخی نداشته باشد

ماه هم اطرافیانش را آزار می دهد

اما هنگام روز، مضحک است

ناخرسندی تو از دیگر سو

با نامه ای به آرامش مطلوب می رسد

سفید و خالی ، اما مثل مونوکسید کربن فرا گیر

 

هیچ روزی با اخبار تو برایم امن نیست

در آفریقا هم که قدم بزنی ، به من فکر می کنی.

                                                                                           سیلویا پلات 

                                                                                          ۱۹۶۳ -۱۹۳۲

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 23:14  توسط استاکر  | 

۱...........

سرت درد می کند.رگ های شقیقه ات کشیده می شوند.می خواهی سرت

را به دیوار بکوبی . پنجره را باز می کنی . صدای پیجر بخش روی موهایت

می دود و به لاله گوشت حمله می کند.

خانم دکتر فرجام به اورژانس........... فرجام . خانم دکتر فرجام.

صدای بیماران و منتظران در راهرو دیوانه ات می کند . صورتهایشان کش آمده

و تو فقط به روبرو نگاه می کنی . اورژانس با فلش قرمز رنگی تو را می بلعد .

درهای آکاردئونی با فلز زرد رنگ رویشان . صورتت روی فلز دفرمه شده است.

ملحفه های سپید ساولنی حالت را بهم می زند .

- خانم دکتر حالتون خوب نیست؟

نای جواب دادن نداری . سرت را تکان می دهی و شرح حال بیمار را می خوانی.

پسر جوانی است که قرص های رنگی را به قول مادرش اشتباه خورده است.

می فرستیش برای شستشوی معده

۲..................

روی نیمکت می نشینی . دست هایت در جیبت گره خورده اند .ناخن هایت را

می بینی که سفید شده اند . به درخت و یادگاریهای رویش نگاه می کنی.

- بچه نکن . چرا درخت رو زخمی می کنی؟

- بابا جون درختا رگ دارن . می خوام ببینمشون.

- زیاد عمیق نبر . دوست داری خون بیاد ازشون؟

و تو می کندی شاید به رگ برسی و پدرت پشت به تو به ساختمان آجری

محقری نگاه می کرد که خانواده اش زیر آن روز را شب می کردند.

۳...................

ساختمان محقر را دوست نداشتی . مادر و دو قلو ها اما آنجا را دوست داشتند.

تو و پدرت هیچ وقت . صدای مادر را که در آجرهای ساختمان پیچیده می شنوی.

صدای آهسته و پر از ناز . پدرت را نمی بینی . هر روز نحیف تر از روز قبل و به

تنها درخت باغ که پر از رگهای خونی است می نگرد.

- بابا میشه یه خانوم دو تا شوهر داشته باشه؟

ته سیگارهایش را می بینی که زیر پایش گلی شده اند . مبهوت نگاهت می کند.

می گوید : یعنی چی بابا جون؟

- یعنی........... نمی دونم.

دیده بودی که چگونه با تلفن حرف می زند . چگونه وقتی تو و دو قلو ها را می گذاشت

و می رفت با ماتیک قرمز بر لب و پدر کجا بود؟ در میان رگهای خونی درخت و سیگار های

باریک بهمن.

فاصله ات با او بیشتر شد . بیشتر و بیشتر . دیگر نه می دیدی و نه می شنیدی .

فقط درخت و دستهای پدر که پر از رگ های برجسته سبز بود.

آن روز هوا دو رنگ داشت .می گفتی دو رنگ . نارنجی و نیلی و کتاب علومت را

زیر و رو کردی شاید ببینی که بوده یا تو کشف کردی که آسمان هم مانند

دلت دو رنگ می شود ؟ برگ های درخت دانه به دانه می ریختند . بی دلیل .

مادر داد می زد . بی دلیل . دو قلوها می خندیدند . بی دلیل و تو پدر را

می بوسیدی چون عاشقش بودی . چون برایش می مردی . چون با هم درخت

را آب می دادید.

۴....................

در را باز می کنی . پشتش به توست . سیگارش با سیگار های پدر فرق دارد.

بوی عطر تندی می دهد . نفست می گیرد . صدای مادر که او را دعوت می کند

تو را به دیوار می کوبد . مادر را می بوسد . صورتش ماتیکی می شود . سیگارش

را پای درخت می اندازد . پدر نیست . پدر هر روز می رود و نصفه شب می آید.

خسته و صامت . مادر پیشش نمی خوابد . پدر تنها شده است. در آن خانه با

آجرهای سرخش . تنها می رود ، می اید ، سیگار می کشد و قرص های رنگی

می خورد . مرد با عطر تندش دو قلوها را می بوسد . تو را اما نه . نمی گذاری.

 صدای مادر می آید . نمی دانی چه می کنند. در اتاق بسته است.

به حیاط می روی . پرده اتاق مادر کمی کنار رفته است و تو می بینی .

انگشتت را گاز می گیری و پای درخت بالا می آوری. چشمانت از کاسه می خواهند

بیرون بیفتند . می نشینی پای درخت . بلند نمی شوی . تا آخر شب که پدر می آید.

خسته و مسخ وسیگار به لب.

۵................

از صبح صدای مادر می آید . قرار است برود . پدر ساکت است . دو قلوها ساکتند.

بیماری . توان حرکت نداری . توان اینکه بگویی " برو به درک " را نداری. پدر

می گوید : طلاقت نمی دم . بیخود جنجال نکن . مادر می رود . پدر ساکت به

روبرو خیره است . تو غذا می پزی . دو قلوها خوابند . پدر نیست و باز مادر که

برگشته با مردی که عطر تند می زند در اتاق است . مرد این بار نمی رود . درون

اتاق می ماند . پدر می آید . مسخ و خواب آلود گوشه ای می افتد . شنیده ای

که پدر معتاد شده است . شنیده ای که مادر فاسق دارد . فاسق یعنی زنی

که دو شوهر دارد؟ پدر یعنی همین؟ دو شوهر؟ پدر کنار بخاری می افتد . قلبت

دارد پاره می شود . سرت درد می گیرد . رگ های سرت کشیده می شوند .

می خوابید . اما نه تو نه پدر . لحاف را تا زیر چانه ات بالا کشیده ای .درخت را

می بینی که قرمز است.

۶....................

صدای همهمه می آید . حیاط خانه شلوغ است . صدای آمبولانس می آید .

می دوی پشت پنجره . مادرت موهایش را می کشد . دو قلوها جیغ می زنند.

ترسیده اند . پدر آویزان از درخت تکان می خورد . درخت با رگ های خونیش

، رگهای پدرت را کشیده است . پس خواب نبود . بوی عطر تند را شنیده بودی.

پس بیدار بودی و فکر می کردی که خوابی . دیدی که پدرت را بلند کردند و به

درختی که رگهای خونی داشت آویزان کردند . دیدی که پدر زیبایت دست و پا

می زد . صدایش بند آمد و تو باز بالا آوردی. تو دیده بودی و همه جا شنیدی

تا سال ها بعد که پدرت خودکشی کرده است . مرد با عطر تلخ ، شما را

می برد به یک خانه جدید و پدرت در گورستان ارزان قیمت پایین شهر فراموش

می شود .

۷.....................

درخت پدرت را در خود کشید و بلعید . دیدی . از درختان فاصله گرفتی.

از مردهایی که عطر تند می زنند و سیگارهای بلند قهوه ای می کشند دور

شدی . تو هم پدرت را بلعیدی . فراموش کردی مانند مادرت که دیگر ماتیک

قرمز به لبهایش نکشید و همیشه به دیوار روبرو خیره ماند.

صدای پیجر باز هم روی موهایت می دود . باز هم لاله گوشت درد می گیرد.

باز هم یک خودکشی؟ دیگر به هیچ خود کشی ایمان نداری . دست هایت را از

جیبت بیرون می آوری و به ساختمان کهنه بیمارستان نگاه می کنی .

خورشید نارنجی و نیلی شده است و همه درختان رگ های خونی دارند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 23:52  توسط استاکر  | 

 

 

سال شمار زندگی اجتماعی بازار صابر

 - ۱۹۳۸ ، بازار صابر فرزند صفر در روستای صوفیان ، شهرستان کافر نهان

متولد شد . او خیلی زود پدر را از دست داد و در یتیم خانه ی شهر حصار

دبستان و دبیرستان را تمام کرد.

- ۱۹۵۶ ، اولین شعر بازار با نام " اسب " به چاپ رسید و سپس ، دیگر

شعرهای او برای نخستین بار در روز نامه ها و نشریات به چاپ رسیدند.

- ۱۹۶۲ ، دانشگاه دولتی تاجیکستان را در رشته ی زبان و ادبیات فارسی

تاجیکی به پایان برد.

- ۱۹۷۵ - ۱۹۷۹ ، روزنامه های معارف و مدنیت و نیز بخش شعر ماه نامه ی

صدای شرق را مدیریت و سرپرستی کرد و هم چنین مشاور شاعران اتحادیه ی

نویسندگان تاجیک بود .

- ۱۹۸۹ ، جایزه ی ادبی رودکی را دریافت کرد و نیز در همین سال ، سازمان

مردمی رستاخیز را به وجود آورد.

- ۱۹۹۰ ، حزب دموکرات تاجیکستان را با کمک چند تن از دوستان و آزادی خواهان

بنیاد نهاد و در همین سال ، نماینده ی مجلس تاجیکستان شد ، اما دوام نیاورد و

مجلس را رها کرد.

- ۱۹۹۳ ، از ۲۶ مارس به اتهام " ایران گرایی " محاکمه و زندانی شد .

- ۱۹۹۴ ، پس از ۹ ماه و یک روز ، در ۲۹ دسامبر ، با حمایت روشن فکران

بین المللی از زندان آزاد گردید و دوشنبه را به قصد مسکو ترک کرد.

- ۱۹۹۵ ، به سبب رفتار ناشایست ماموران امنیتی ، از روسیه به آمریکا رفت

و در آنجا  ، پس از ۶ ماه آسودگی ، سرانجام برای تامین معیشت خود ، ناچار

به بارکشی برای آمریکاییان شد.

- ۲۰۰۰ ، ۷ مارس ، دچار سکته قلبی گردید ، اما جان سالم به در برد و هم اکنون

در شهر سیاتل به سختی زندگی می کند.

 

 

فصل زنانه

این چشمه را نگاه کن ،

یک لحظه ترک راه کن ،

این چشمه میزند چشم ،

چشم زنانه دارد.

این لاله زار گل جوش

سرخیده تا بنا گوش ،

این را مکن فراموش ،

شرم زنانه دارد .

این بید و لرزه را بین ،

این ناز و غمزه را بین ،

یک پایه می کند رقص ،

رقص زنانه را بین .

باران شیشه واری ،

عطارک بهاری ، در شیشه حبابش

عطر زنانه دارد .

شب - باده را شمیدم ،

چون باده دم کشیدم ،

شب - باده پگاهی

بوی زنانه دارد.

رنگین کمان به رنگ -

این ارغوان شکفته ،

این ارغوان به رنگ -

رنگین کمان شکفته ،

این کندل بخاری

فصل زنانه دارد .

در غله می چرد چشم ،

چون گله می چرد چشم ،

این کشت تازه و تر

زلف زنانه دارد.

نبض هوا به دست ام

مانند نبض آدم ،

آب و هوای نوروز

نبض زنانه دارد.

 

شمیدم : بوییدم

کندل بخاری : جامه زربافت زنان بخارا

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 20:11  توسط استاکر  | 

 

 

می آید . می نشیند . مانند دفعات قبل . بی حس و حالت . چیزی در نگاهش مرده

 است.وقتی بار اول دیده بودیش   فهمیده بودی . چیزی محو و خاکستری .

انگشتانش بدون لـرزش روی هم قفل میشود . دستهای صاف سفید استخوانی .

صورتش به روبرو ست . بـه یــک بی انتهای ابدی همیشه خیره . نبضش را میگیری .

 عادی میزند . قلبش کند تـر و رنــــــگ صورتش پریده تر .

میگوید : قلم میخواهم ، خودکار ، خودکار ، pen .

به زبان مادریت حرف میزند . محوش شده ای که با حرکات دست از تو خودکـار

میخواهـــد .از جایش میپرد ، خودکار روی میزت را بر میدارد و به چشمانت زل

 میزند .

میگوید : . Please give me , I need a pen

سلیس حرف میزند . اولین بار است که روبرویش ایستاده ای . صورت به صورت .

میگویی : خودکار برای چه ؟

عقب می رود ،  عقب تر و دامن چهار خانه پشمیش چشمان آستیگماتـــت را

 اذیـت میکنـــد . 

ـ خودکار برای چی ؟

دستش روی دستگیره است . سکوت و باز هم سکوت .

ـ می خوای بری بیرون ؟ می خوای برگردی سر خونه زندگیت ؟ می خوای بری

 سـر کـارت ؟

چشمان تنگ شده اش تو را می پاید . رگ آبی چشمانش بنفش شده است .

 سرخی ناگهانی گونه هایش را میفشارد .

ـ می خوای یا نه ؟ بیا بشین بیا....

ایستاده است . مردد است و ناگهان در را باز میکند و میدود . جای خالی خودکار

 روی میز و بـوی یک عطر آشنای زنانه . زن عجیبی است میدانی .

استاد دانشگاه و زبان شناسی درس میدهد . دانشگاه شیکاگو و اکنون بیمار

توست .بر میخیزی ، پرونده آبی را دوباره مرور میکنی .

"مینو خرم . متولد ۱۳۴۶ تهران . همسر فرهود داد متولد ۱۳۳۶ شیکاگو  خلبــان

 مفقود شده درجنگ کویت... "

کلمات بعدی را نمیخوانی . پرونده اش را حفظی ، اقدام به خود کشی از ارتفاع .

بلند میشوی .به سمت اتاقش میروی . کنار پنجره نشسته و به خودکار خـــیره

شده است . در میزنی . نمی شنود . باز هم در می زنی و نیم رخش به سمت تو

می چرخد.

- خانم خرم .

- بفرمایید ، خودکارتون ، معذرت می خوام .

- نه مهم نیست اصلا .

- نمی خوامش دیگه .

- ولی ابزار کارتون بوده نه ؟

به صورتت زل می زند . مستقیم . بدون هیچ تکانی . باز همان نگاه . همان رگ آبی

پشت پلکها.

- ممکنه یه خواهشی کنم ؟

- بله.

- میشه پنجره رو کمی باز کنید . دارم خفه میشم .

- ولی این خلاف مقرراته .

ـ خواهش می کنم .

- متاسفم ، نمیشه .

به اتاقت بر می گردی . چرا اقدام به خودکشی ؟ می خوابی . باز همان خواب

لعنتی به سراغت می آید . خانه قدیمیتان در شیراز و همان زن مرموز و تنها .

 می دوی و زن به دنبالت . درون یک چاله میافتی که عمیق است . تقلا می کنی.

 اما زن بالای سرت است .

از صدای آژیر خطر ناگهان می پری . تمام بخش یکپارچه فریاد است . می دوی.

بی اختیار به سمت اتاق مینو خرم . پنجره باز است . خودکارت روی میز است و

 مینو خرم نیست .

مبهوت ایستاده ای . زن جوانی می گوید :

- چقدر قشنگ پرید . مثل همون پرنده ای که واسم از بلژیک آوردن . درست مثل

 خودش.

همه چیز خاکستری است . می نشینی روی زمین . صدای زن به گوشت می رسد .

- می خواست مثل شوهرش بپره . همون خلبانه که تو جنگ کویت گم شد . همون

خوش تیپه . خیلی تنها بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 1:14  توسط استاکر  |