۱...........
سرت درد می کند.رگ های شقیقه ات کشیده می شوند.می خواهی سرت
را به دیوار بکوبی . پنجره را باز می کنی . صدای پیجر بخش روی موهایت
می دود و به لاله گوشت حمله می کند.
خانم دکتر فرجام به اورژانس........... فرجام . خانم دکتر فرجام.
صدای بیماران و منتظران در راهرو دیوانه ات می کند . صورتهایشان کش آمده
و تو فقط به روبرو نگاه می کنی . اورژانس با فلش قرمز رنگی تو را می بلعد .
درهای آکاردئونی با فلز زرد رنگ رویشان . صورتت روی فلز دفرمه شده است.
ملحفه های سپید ساولنی حالت را بهم می زند .
- خانم دکتر حالتون خوب نیست؟
نای جواب دادن نداری . سرت را تکان می دهی و شرح حال بیمار را می خوانی.
پسر جوانی است که قرص های رنگی را به قول مادرش اشتباه خورده است.
می فرستیش برای شستشوی معده
۲..................
روی نیمکت می نشینی . دست هایت در جیبت گره خورده اند .ناخن هایت را
می بینی که سفید شده اند . به درخت و یادگاریهای رویش نگاه می کنی.
- بچه نکن . چرا درخت رو زخمی می کنی؟
- بابا جون درختا رگ دارن . می خوام ببینمشون.
- زیاد عمیق نبر . دوست داری خون بیاد ازشون؟
و تو می کندی شاید به رگ برسی و پدرت پشت به تو به ساختمان آجری
محقری نگاه می کرد که خانواده اش زیر آن روز را شب می کردند.
۳...................
ساختمان محقر را دوست نداشتی . مادر و دو قلو ها اما آنجا را دوست داشتند.
تو و پدرت هیچ وقت . صدای مادر را که در آجرهای ساختمان پیچیده می شنوی.
صدای آهسته و پر از ناز . پدرت را نمی بینی . هر روز نحیف تر از روز قبل و به
تنها درخت باغ که پر از رگهای خونی است می نگرد.
- بابا میشه یه خانوم دو تا شوهر داشته باشه؟
ته سیگارهایش را می بینی که زیر پایش گلی شده اند . مبهوت نگاهت می کند.
می گوید : یعنی چی بابا جون؟
- یعنی........... نمی دونم.
دیده بودی که چگونه با تلفن حرف می زند . چگونه وقتی تو و دو قلو ها را می گذاشت
و می رفت با ماتیک قرمز بر لب و پدر کجا بود؟ در میان رگهای خونی درخت و سیگار های
باریک بهمن.
فاصله ات با او بیشتر شد . بیشتر و بیشتر . دیگر نه می دیدی و نه می شنیدی .
فقط درخت و دستهای پدر که پر از رگ های برجسته سبز بود.
آن روز هوا دو رنگ داشت .می گفتی دو رنگ . نارنجی و نیلی و کتاب علومت را
زیر و رو کردی شاید ببینی که بوده یا تو کشف کردی که آسمان هم مانند
دلت دو رنگ می شود ؟ برگ های درخت دانه به دانه می ریختند . بی دلیل .
مادر داد می زد . بی دلیل . دو قلوها می خندیدند . بی دلیل و تو پدر را
می بوسیدی چون عاشقش بودی . چون برایش می مردی . چون با هم درخت
را آب می دادید.
۴....................
در را باز می کنی . پشتش به توست . سیگارش با سیگار های پدر فرق دارد.
بوی عطر تندی می دهد . نفست می گیرد . صدای مادر که او را دعوت می کند
تو را به دیوار می کوبد . مادر را می بوسد . صورتش ماتیکی می شود . سیگارش
را پای درخت می اندازد . پدر نیست . پدر هر روز می رود و نصفه شب می آید.
خسته و صامت . مادر پیشش نمی خوابد . پدر تنها شده است. در آن خانه با
آجرهای سرخش . تنها می رود ، می اید ، سیگار می کشد و قرص های رنگی
می خورد . مرد با عطر تندش دو قلوها را می بوسد . تو را اما نه . نمی گذاری.
صدای مادر می آید . نمی دانی چه می کنند. در اتاق بسته است.
به حیاط می روی . پرده اتاق مادر کمی کنار رفته است و تو می بینی .
انگشتت را گاز می گیری و پای درخت بالا می آوری. چشمانت از کاسه می خواهند
بیرون بیفتند . می نشینی پای درخت . بلند نمی شوی . تا آخر شب که پدر می آید.
خسته و مسخ وسیگار به لب.
۵................
از صبح صدای مادر می آید . قرار است برود . پدر ساکت است . دو قلوها ساکتند.
بیماری . توان حرکت نداری . توان اینکه بگویی " برو به درک " را نداری. پدر
می گوید : طلاقت نمی دم . بیخود جنجال نکن . مادر می رود . پدر ساکت به
روبرو خیره است . تو غذا می پزی . دو قلوها خوابند . پدر نیست و باز مادر که
برگشته با مردی که عطر تند می زند در اتاق است . مرد این بار نمی رود . درون
اتاق می ماند . پدر می آید . مسخ و خواب آلود گوشه ای می افتد . شنیده ای
که پدر معتاد شده است . شنیده ای که مادر فاسق دارد . فاسق یعنی زنی
که دو شوهر دارد؟ پدر یعنی همین؟ دو شوهر؟ پدر کنار بخاری می افتد . قلبت
دارد پاره می شود . سرت درد می گیرد . رگ های سرت کشیده می شوند .
می خوابید . اما نه تو نه پدر . لحاف را تا زیر چانه ات بالا کشیده ای .درخت را
می بینی که قرمز است.
۶....................
صدای همهمه می آید . حیاط خانه شلوغ است . صدای آمبولانس می آید .
می دوی پشت پنجره . مادرت موهایش را می کشد . دو قلوها جیغ می زنند.
ترسیده اند . پدر آویزان از درخت تکان می خورد . درخت با رگ های خونیش
، رگهای پدرت را کشیده است . پس خواب نبود . بوی عطر تند را شنیده بودی.
پس بیدار بودی و فکر می کردی که خوابی . دیدی که پدرت را بلند کردند و به
درختی که رگهای خونی داشت آویزان کردند . دیدی که پدر زیبایت دست و پا
می زد . صدایش بند آمد و تو باز بالا آوردی. تو دیده بودی و همه جا شنیدی
تا سال ها بعد که پدرت خودکشی کرده است . مرد با عطر تلخ ، شما را
می برد به یک خانه جدید و پدرت در گورستان ارزان قیمت پایین شهر فراموش
می شود .
۷.....................
درخت پدرت را در خود کشید و بلعید . دیدی . از درختان فاصله گرفتی.
از مردهایی که عطر تند می زنند و سیگارهای بلند قهوه ای می کشند دور
شدی . تو هم پدرت را بلعیدی . فراموش کردی مانند مادرت که دیگر ماتیک
قرمز به لبهایش نکشید و همیشه به دیوار روبرو خیره ماند.
صدای پیجر باز هم روی موهایت می دود . باز هم لاله گوشت درد می گیرد.
باز هم یک خودکشی؟ دیگر به هیچ خود کشی ایمان نداری . دست هایت را از
جیبت بیرون می آوری و به ساختمان کهنه بیمارستان نگاه می کنی .
خورشید نارنجی و نیلی شده است و همه درختان رگ های خونی دارند.