درهای سال باز میشود
همچون درهای زبان
بر قلمرو ناشناخته ها .
دیشب با من به زبان آوردی :
ـ فردا
باید نشانه ای اندیشید
دور نمایی ترسیم کرد
طرحی افکند
بر صفحه مضاعف روز و کاغذ .
فردا می باید
دیگر بار
واقعیت این جهان را باز آفرید.
اکتاویو پاز
۱۹۹۲-۱۹۱۴
درهای سال باز میشود
همچون درهای زبان
بر قلمرو ناشناخته ها .
دیشب با من به زبان آوردی :
ـ فردا
باید نشانه ای اندیشید
دور نمایی ترسیم کرد
طرحی افکند
بر صفحه مضاعف روز و کاغذ .
فردا می باید
دیگر بار
واقعیت این جهان را باز آفرید.
اکتاویو پاز
۱۹۹۲-۱۹۱۴
نمی توانی ببینیش. مدت های مدیدی است که رها شده ای و
او رفته است . در یک خیابان طولانی پر از ساختمان های نیمه ساز.
شکسته ای .نود روز لحظه به لحظه آوار شده ای روی لباسهایت .
نود روز زنده به گور شده ای با خاطراتت .
خیابان تمام نمی شود . او رفته است . هنوز گرمی انگشتانش روی
تیره کمرت جا مانده است . هنوز .....
رسیده ای به انتهای خیابان . پر از آهک و سیمان . آنچا ساختمانی بود
آجری با پنجره های سبز یک دست .
کو ؟ کجاست ؟
کارگر افغانی نگاهت می کند . نگاهش پر از دوری است .
- خانم رفتن . فرختن و رفتن .
کیفت می افتد . استخوان های تنت از هم جدا می شوند .
- رفتن ؟ کجا ؟
کارگر افغانی به فضای نا معلومی نگاه می کند و می گوید :
- اه . لعنت به این رفتن های ناگهانی .
عق می زنی . بالا می آوری . شروع می شود . با هر تکان آن قدر
بالا می آوری که حنجره ات به خون می افتد . نمی دانی با این
نو ظهور چه کنی . خیابان را یکسر می دوی . عق می زنی و می دوی .
برایت بوق می زنند و می دوی . او نیست . نزدیک . نزدیک تر و سیاهی .
استخوان هایت سیاه شده اند . سرت هشت برابر شده است . تنت پر از شلنگ
و سوزن است . نو ظهور رفته است به همراه تمامی نو ظهور های دیگر .
آرزو می کنی ، کاش له شده بودی . کاش پنجره های سبز می شکستند .
کاش او هیچ وقت نمی خندید . کاش آن خیابان با تمام ساختمان های
نیمه کاره اش محو می شد . کاش می مردی.