تبليغاتX
مطرود آگاه

مطرود آگاه

 

بوم را مقابل پنجره می گذارد . آفتاب پشت بوم می تابد . می نشیند مقابلش .

قلم مو را بر می دارد . پالت را کف دستش می گیرد . دایره های خالی رنگ .

انگشتش را روی آنها می کشد . پلاستیک سفید . قرار است رنگ های زیادی

آن تو مخلوط شوند . لاجوردی ، اکر ، زرد ........رنگهای چهار فصل .

بلند می شود . مقابل آینه می ایستد . دستش را روی آن می کشد .

ناخودآگاه تبدیل به یک شکل منسجم می شود . ابروها ، چشم ها ، دهان .

به سمت رنگها می دود . رنگ قرمز را روی پالت می ریزد . قلم مو را

درآن فرو می برد . می کشد روی آینه . لبها ، زیرش آن دماغ قلمی

و زیر دماغ دو چشم . بالای بالا گوش ها .

عقب می رود . ته قلم مو را می جود . چوب خیس می شود . هیچ

چیز سر جای خودش نیست . یک صورت دفرمه .

بوم را بر می دارد . روی صندلی می گذارد . زل می زند به پنجره.

دیگر دستش توانایی کشیدن یک طرح ساده را ندارد . دیگر حتی به

یک آغاز نمی اندیشد . کف زمین را می کاود . پارکتها ، سال هاست که

واکس نخورده اند . یک لایه نازک خاک . با انگشتان پایش روی خاک ها

خطوط در هم می کشد . تلفن زنگ می زند .

لبهای صاحب صدای آن سوی خط را می تواند ببیند . صدای ظریفی که

از سیمها می گذرد و روی پیغام گیر جا می ماند .

- الو . کجایی ؟ هیچ معلوم هست ؟ الو . من واقعا نمی فهمم . باز چه

مرگت شده ؟ اه ........ حالمو به هم می زنی با این روشن فکر بازیات.

شانه هایش می پرد از صدای کوبیده شدن گوشی .  لبخندی گوشه

لبش را کج می کند. دیوانه صاحب صداست . حق را به او می دهد . این

بار زیاده روی کرده است . این بار به نوعی گندش را در آورده است .

زندگیش پر از صداهای ظریف بوده است . اما این آخری ماندگار ماندگار

شده است . در همه سلول های عصبیش ، در صورت خسته اش ، در

شانه های استخوانیش ، در بوم و پالتش ، در صدای خواننده های محبوبش.

بلند می شود . بوم را روی زمین می گذارد . به عکس صدای ظریف

نگاه می کند . موهایش را می کشد . موهای غیر طبیعی . موهای وحشی.

یک لب و یک بینی سر بالا .

با رنگ قرمز به رنگ ماتیک قرمز صاحب صدا .

عقب می رود . بوم پر از خطوط بی نظم در هم است . کاغذ سفیدی

روی بوم می چسباند . می نویسد :

- دیگر نمی توانم . دقیقه ، دقیقه مرگ است .

آدرس صاحب صدای ظریف را می نویسد . تلفن را بر می دارد .

وقتی راننده بوم را با خود می برد ، یکباره صاحب صدای ظریف

می میرد .

دقیقه ، دقیقه مرگ است . بوم را می بیند که بر شانه های مرد از

میان محوطه عبور می کند . خطوط بی نظم قرمز .

پنجره را می بندد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 21:22  توسط استاکر  | 

 

منم بازی ، منم بازی .....

۱ـ زودتر دفاع کنم.

۲ـ بازم درس بخونم .

۳- دوستیهام و دوستهام همیشه سالم و سبز باشن.

۴ـ آرامش همه جای دنیا.

۵- هزار و یک کتاب رو بخونم.

اثر انگشت خیالت راحت شد ، جار زدم ؟

مرجان ، مسافر کوچولو ، من مرگ را سرودی کردم و تیراژه با ۵ تا آرزو بدوین بیاین بازی !

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 2:40  توسط استاکر  | 

 

می نشینی . با تردید . روی همان کنده خیس همیشگی . خیال پوسیده شدن 

ندارد . رودخانه با خطوط سفید و نقطه های قرمز براق از مقابلت می گذرد .

سنگ های رنگی کنار رود به همراه براده چوبهای مختلف همه به یک رنگ

نزدیکند . قهوه ای . بوی چوب های خیس حالت را جا می آورد . صدای 

اره های برقی در همهمه رود محو می شود و افتادن یک درخت دیگر و غلتیدنش

در خطوط سفید رود .

هنوز صدایشان را می شنوی .

- ابان ... ابان ..... دختر بپا ... اونجا چی کار می کنی ؟..... مواظب باش نچایی .

باران و خیسی رودخانه و چکمه های قرمز با فیل برجسته تپل کفش ملی .

سرت را بر می گردانی . جنگل انگار هیچ وقت تبر و اره برقی به خود ندیده .

سبز و پر بار از درخت های بلند چند ساله.

پدر که زیر درخت ماند ، ایستاده بودی و می لرزیدی . وقتی به خاک سپرده شد ،

فقط پلک چپت می زد . احساس می کردی صورتت هم با پلکت می پرد . دست

عمو همه صورتت را پوشاند . دیگر به جنگل نرفتی . با همه عشقی که به 

درختانش داشتی . ماندی خانه . چند تکه چوب همراهت بود . با اسباب بازیهای

نا چیزت . می نشستی کنار حوض و به چشم های قرمز ماهی ها نگاه می کردی.

بزرگ می شدی . زیبا می شدی و آبان ماهی . پر از رنگ های قرمز و نارنجی و یک

دنیا حرف نگفته .  

صداها برایت تکراری بود . صدای اره برقی ، صدای تنفس ماهی های حوض ،

صدای زیر زن عمو ، و صدای زنگ دبیرستان . صداهای مختلفی که پر از گلایه بود.

زن عمو از اجاق کورش ، عمو از چشمان غمگین زن عمو ، ماهی ها از اسارت و

 درختان از اره های برقی .

- آبان ؟ درست گفتم ؟

نگاهش کردی . بلند بود با صورتی استخوانی و نگاهی پر از شاه بلوط. . فقط

نگاهش کردی . یک صدای جدید . یک نگاه پر از رنگ .

- درست می گم دیگه ؟ .... آبان ؟

می دیدیش که کم کم از چشمان ماهی ها گذشت و ماند در نی نی چشمانت.

مسخ شدی . بوی عطر و شیارهای صورتش در دلت ماند و چلانده شدی .

سینه ات بالا و پایین می رفت به تندی . مانده بودی میان درختان خیس از

باران و یک نگاه بلوطی حیران .

- آبان به چی نگاه می کنی ؟

آرام و قرار نداشتی . غریبه بلوطی رنگ از کجا آمده بود ؟ هر چه بود آواره

جنگلت کرده بود .  همه از آمدنش حرف می زدند . دختران لحظه شماری

می کردند که مهمان خانه هایشان شود .

سینه ات توان هوای خیس را نداشت . همه جا بلوطی رنگ بود .

- آبان ، اقا با شمان .

پلکت پرید . دستت لرزید . لبانت داغ شد .

- زیاد حرف نمی زنه . ... شما به دل نگیرین .

نفسش به صورتت خورد . گفت :

- دیدم که با ماهیا حرف می زنیا.

جرات نمی کردی نگاهش کنی.

- آبان خانم . پیش خودمون می مونه .

نگاهش کردی . پلکت می زد و یک بی انتهای بلوطی انتظارت را می کشید .

- اقا افتخار بدین و سرافرازمون کنین .

نمی شنیدی . فقط پریدن پلکت بود و جریان خونت .

سرافرازتان کرد . بالاخره شبی آمد . در تب می سوختی .  به هذیان افتاده

بودی . با ماشینش به درمانگاه بردت . از میان جنگل گذشتی . صورتت

خیس شد . اشک های بی پایان . صداهای در هم تنیده . سوزنی در رگت

جا به جا می شد و نگاهی که ویرانت کرده بود .

رودخانه می گذرد از مقابلت . پر از خط های سفید و چشم های قرمز

ماهی ها . روی کنده نشسته ای . مانده ای با یک دنیای سبز پر از مه

و آن سو تر پشت همه درختان غلتان در آب یک بی انتهای بلوطی را

سر کشیده ای .

عاشقش شده بودی . در سکوت هایت و خنده های تابستانیش .

وقتی به خواستگاریت آمد ، مانند عروسکت ، ساکت و صامت به گوشه

اتاق زل زده بودی ..... حرف هایش را نمی شنیدی .... حتی سردی

انگشتر نگین قرمز را نفهمیدی . وقتی دستانت را بوسید ، خونت به جریان

افتاد .

صدای نقل ها و تور سپید روی صورتت و همهمه دختران بغض آلود....

عروسش شده بودی . عروس آن نگاه پر از رنگ و مالک آن مهربانی ابدی.

خانه ای پر از ماهی های قرمز با پولک های طلایی براق.

همه زندگیت شد ماهی و چشمان بلوطی او .

- ابان ، عزیزم ، فصل تخم گذاری قزل آلاست .

- آبان جان ، از فردا کار پرورش شروع می شه.

- آبان ، عمرم ...........و چشم های براق قرمز و بوی زحم آب ، تو را

از جنگل و تمام باد بودهایت جدا کرد .

دلشو ره هایت تمامی نداشت . فکر از دست دادن او . فکر تمام شدن تخم

ماهی های قزل آلایش . فکر نابودی درختان و کابوس ماندن زیر درختهای راش.

وقتی اولین تکه زمین پاره شد ، صدای همهمه ماهی ها را می شنیدی که با

آبشش های خونیشان اطراف او جان می کندند . تکه دیگر زمین که رمبید ،

صورت استخوانی ، غرق در خون همرنگ ما هی ها ناپدید شد و وقتی جاده

از هم جدا شد ، تو و تمام کابوس هایت تکه تکه شدید.

صدای ماهی ها نمی آمد . صدای مهربان نمی آمد و تنها کابوس های تو

بود که حتی روی کنده خیس کنار رود رهایت نکرد .

صدا و باز هم صدا و باز هم پریدن پلک هایت.

خطوط سفید رودخانه به چشمان تاریکت حمله می کنند . آنها را می بندی .

اره های برقی ار کار افتاده اند .....

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت 0:34  توسط استاکر  | 

 

اشو زرتشت می فرماید :

بیایید از کسانی شویم که این جهان را

تازه و نو می گردانند.

نوروزتان پیروز و سرشار از سبزی و پاکی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 2:29  توسط استاکر  |