تبليغاتX
مطرود آگاه

مطرود آگاه

 

روسری ارغوانی روی بام گاهگلی بی تاب بود . مرد به پنجره

خانه کاهگلی می نگریست . سایه ای نیز به مرد . دست مرد

بالا رفت . سایه هنوز به او می نگریست . صورت سایه در تیررس

دوربین مرد بود . ماشه را چکاند . تنها جرم سایه هم قوم نبودن

با مرد بود . باد روسری ارغوانی را روی پنجره کشید و هزار تکه اش

کرد . صاحبش سایه ای شده بود در میان برهوت پر از ترک دل مرد .

صورت مرد از اشک خیس شد . تنها گناهشان هم قوم نبودنشان بود .

تکه های روسری ارغوانی روی زمین خاک آلود افتاد وقتی مرد برای

رهبرش توضیح می داد که آخرین نسل از نژاد سایه به خاطرات آن

سرزمین پیوسته است .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 9:39  توسط استاکر  | 

 

ـ چه بارون تندی!

زن می گوید . شیشه ساختمان روبرویی پر از قطرات باران است .

دست زن در دست مرد است . گرم . نبضش تند می زند .

ـ قلبم داره از جا در میاد .

مرد می گوید . زن خیره می شود به نیم رخ مرد که در هوای گرفته بیرون

تیره تر به نظر می رسد . چشم های مرد بسته اند . بیرون فقط صدای شرشر

باران است .

ـ چقدر موهات سفید شده ؟ یعنی این همه سال گذشت ؟

زن می گوید . پلک مرد آرام می پرد . رگ پیشانیش تکان می خورد . دست زن را

محکم تر می گیرد .

ـ چند سال دیگه مونده تا میان سالی ؟

مرد می گوید . دست زن روی صورت مرد است . استخوان های صورتش زیر

انگشتان زن تکان می خورند .

ـ خوب که چی ؟ یعنی باید یادم باشه که کلی ازت کوچیکترم ؟

زن می گوید . نیم خیز می شود . ملحفه را کناری می زند . پرده های کتان

اتاق تیره تر به نظر می رسند . رد قطره های باران را روی شیشه می گیرد .

از پرده کتان متنفرم .

مرد می گوید . ملحفه را روی خودش می کشد . زن بر می گردد . لبخند

همیشگی مرد روی صورتش می رقصد . به پنجره تکیه می دهد. سرمای

 مطبوعش را روی پوستش می بیند .در اتاق به هم کوبیده می شود .

 زن می پرد . سینه اش را محکم می چسبد. مرد در را می بندد . کنار زن

میرود . پرده را چنگ می زند .فاصله ای با زن ندارد .تنها صدای نفس های

زن را می شنود .

ـ تو با سن کمت خیلی چیزا واسم آوردی .

مرد می گوید . گونه زن را در دست می گیرد .

ـ من خوشبختم ؟

زن می گوید .

باران شدید تر می بارد و صدای مرد در لاله گوش زن گم می شود .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 8:31  توسط استاکر  | 

 

حالا

او

تنها یک ضمیر مفرد غایب است

در شعرهایم

که زیباییش را خلق کرده ام

و نامش را

از قطار کلمات

از پنجره

بیرون انداخته ام . 

حالا

کنار رود

زیر خنده های تلخ ماه

نشسته ام

که دست هایم را بشویم

از او

آه

این رودخانه

از گریه  کوه های بزرگ

فراهم آمده است

و ماه

جمجمه مرد عاشقی است

که در بیابان ها

مرده است.

 

                                                 سید محمد ضیا قاسمی

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 19:45  توسط استاکر  |