تبليغاتX
مطرود آگاه

مطرود آگاه

 

 

بی خبر سراغ بوته های یاسش را گرفت . ماندم چه بگویم.

ـ گفتم : می تونیم دوباره بکاریمشون .

ـ گفت : یعنی چی ؟ کندش؟

ـ گفتم : خودت که می دونی تعادل نداشت .

سرش را پایین انداخت . بی اینکه چیزی بگوید دست کشید روی خاک

خشک باغچه . اشکش را دیدم که غلطید و افتاد پایین .

عاشق یاس بود . شب های زیادی با عطر یاس عاشقی کرده بود .

می دانستم .با صدای بی صدایی که نمی شنید و همیشه منتظر بود .

منتظر روزی که باز صدای پیانوی قدیمی موروثی در بیاید . باز همه جا

پر از عطر یاش شود .

موهای مشکیش بوی یاس می داد و چشمانش که هر دقیقه به رنگی

می شد و نمی توانستم نگاهشان کنم . آن روزها مرسوم بود پسری

عاشق دختری شود دست نیافتنی. بسیاری از دوستانمان رفته بودند پی

عشق هایی که مجاز نبودند . من اما ترسیدم . نشستم و سوختنش را دیدم.

ـ گفتم : شیشه ها رو تازه انداختم .دوسشون داری؟

دماغش را بالا کشید . سرش را به سمتم چرخاند و نگاهم کرد .آب شدم . ذره

ذره آب شدم . همه غرورم و همه مردانگیم از هم گسیخت و در هوا پخش شد.

ـ گفت : واسه چی اینارو شکست؟

ـ گفتم : می گفت تو هر کدومش تو رو می بینه .

گوشه لبش کج شد . دوباره برگشت به سمت پنجره ها . پنجره هایی که هر

دویمان دیوانه شان بودیم . وقتی پاییز نورهای سپید را رنگی روی قالیچه های

بافت باکو  می انداخت . حق داشت شیشه های رنگی را بشکند . هر

کدامشان هزاران هاسمیک را تداعی می کرد . آن روز را به خاطر داشتم .

صدای شیشه های شکسته تمام محله را برداشته بود و همسایه ها با تاسف

سر تکان می دادند . همه می دانستیم بعد از رفتن هاسمیک پیرمرد دیوانه شد.

چقدر آن سالها دیر گذشتند و پر از تلخی بودند .

ـ گفت :یعنی میشه اون روزا برگردن ؟

ـ گفتم : حتما . من خیلی چیزارو حفظ کردم .خیلی

روی پله های ورودی ایستاده بود . محکم . مانند آن روز سرد برفی که روبرویم

ایستاد و زل زد به چشمانم و گفت :

ـ از مردهای ترسو بیزارم .

ـ گفتم : در بازه . چرا نمیری تو ؟

سکوتش از هزار حرف بدتر بود .وقتی صدایش را شنیدم بعد از سالها.

صدایی خسته ای آن سوی خط تلفن. فقط گفت :

ـ دارم برمی گردم .

هاسمیک دوران نوجوانیم چه رنگ باخته بود بی بوی یاس همیشگیش .

در را باز کرد .

ـ گفت : خیلی پیر شدم ؟

زبانم قفل شد . بند آمد .

ـ گفتم : نه......نه.......... تو هنوز

ـ گفت : به قول فریور خوشگل ترین دختر جهانم .

به سویم برگشت .

ـ گفت : چرا به خودم نگفتی؟

دیگر داشتم خفه می شدم .

ـ گفت : هان ؟باید تو محل می پیچید که پسر اسدالله خان مستوفی

عاشق  دختر آندره شده ؟

چانه ام می لرزید . احساس می کردم تارهای صوتیم یکی یکی پاره میشوند.

ـ گفت : همین سکوت لعنتی ، همین لرزش چانه یادگاریهای تو بودن تو غربتی

که هر لحظش فرار بود و کابوس.

سه پله بالاتر ایستاده بود . نه آندره ای وجود داشت و نه اسدلله خان مستوفی

با همه توانم گفتم :

ـ پدرت تهدیدم کرد. با اون لهجه غلیظش گفت که درگیر مسایل دینی نمیشه.

گفت که خلیفه گری سوال پیچش کرده . گفت که برمی گردید ایروان.

این یعنی نداشتن تو . ندیدنت . اما تو زدی به هدف و همه ما رو با هم دیوانه

کردی.صورتم خیس بود از اشک و عرق و حرفهای ناگفته .نشستم روی پله.

لحظه به لحظه آن روز لعنتی در خاطرم مانده بود .پدرش مرا راند و او فرار کرد.

همه جا سکوت بود و سکوت بود و بوی برگهای سوخته باغ آقای فتحگر.

صدای پیانو بلند شد . همان پیانوی قدیمیه موروثی . آهنگ محبوب من .

امروز آمدم با بوته ای یاس . پر از دلشوره بودم از کابوس نبودنش.

در را گشود . صورتش با دیدن یاس ها گل انداخت .

ـ گفتم : برای هاسمیک که عاشق یاسه .

وقتی بوته ها را از دستم می گرفت گرمای وجودش را بلعیدم و

ـ گفتم : با یاس و بی یاس همیشه خوشگلی.

خواست میان حرفم بپرد که بلند تر گفتم :

ـ و از مردهای ترسو بیزار.

بازویم را گرفت . می لرزید .

ـ گفت : ترسوهایی که نجیبند . هاسمیک عاشق مرد ترسوی

نجیبیه که ناگهان سکوت می کنه.

 

پ . ن. : هاسمیک نام زنانه ارمنی به معنی یاس بنفش.

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 19:49  توسط استاکر  | 

 

حباب های بلورین

در میان دستان زنی که به هیچ می اندیشد.

در میان بازوان مردی که شبی پر از بوران در دشت جایشان گذاشت.

حباب های بلورین

در دم و باز دم پسرکی پشیمان از طناب دار

در های های گریه های دختر که عاشق موهای سپیدی شده است

و در فکر تاریک خیانت.

حباب های بلورین

در میان بازی کودکان،

در همهمه عشق های نا مشروع و در میان خاکستری عمیق

یک کاریز به این سو و آن سو می روند.

چه نابابند این سایه های خیال در میان لرزش حباب ها.

چه بی تعصبند قاصدک ها در میان عبور میلیون ها نقش حباب

و چه بی ریا ست آن حس بی پایان که همه تلخی را می مکد

فقط برای اینکه جایی و مجالی برای یک روزنه شهدی باز شود.

حباب های بلورین

از میان بلوک های مجتمع مسکونی می گذرد .

از سیم های ساز تو می گذرد و در تمام لایه های پنهان

دلتنگیهایت خانه می سازد.

چرا هیچ حبابی مانند خوابهای آشفته ام رنگی نیست ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 13:38  توسط استاکر  |