بی خبر سراغ بوته های یاسش را گرفت . ماندم چه بگویم.
ـ گفتم : می تونیم دوباره بکاریمشون .
ـ گفت : یعنی چی ؟ کندش؟
ـ گفتم : خودت که می دونی تعادل نداشت .
سرش را پایین انداخت . بی اینکه چیزی بگوید دست کشید روی خاک
خشک باغچه . اشکش را دیدم که غلطید و افتاد پایین .
عاشق یاس بود . شب های زیادی با عطر یاس عاشقی کرده بود .
می دانستم .با صدای بی صدایی که نمی شنید و همیشه منتظر بود .
منتظر روزی که باز صدای پیانوی قدیمی موروثی در بیاید . باز همه جا
پر از عطر یاش شود .
موهای مشکیش بوی یاس می داد و چشمانش که هر دقیقه به رنگی
می شد و نمی توانستم نگاهشان کنم . آن روزها مرسوم بود پسری
عاشق دختری شود دست نیافتنی. بسیاری از دوستانمان رفته بودند پی
عشق هایی که مجاز نبودند . من اما ترسیدم . نشستم و سوختنش را دیدم.
ـ گفتم : شیشه ها رو تازه انداختم .دوسشون داری؟
دماغش را بالا کشید . سرش را به سمتم چرخاند و نگاهم کرد .آب شدم . ذره
ذره آب شدم . همه غرورم و همه مردانگیم از هم گسیخت و در هوا پخش شد.
ـ گفت : واسه چی اینارو شکست؟
ـ گفتم : می گفت تو هر کدومش تو رو می بینه .
گوشه لبش کج شد . دوباره برگشت به سمت پنجره ها . پنجره هایی که هر
دویمان دیوانه شان بودیم . وقتی پاییز نورهای سپید را رنگی روی قالیچه های
بافت باکو می انداخت . حق داشت شیشه های رنگی را بشکند . هر
کدامشان هزاران هاسمیک را تداعی می کرد . آن روز را به خاطر داشتم .
صدای شیشه های شکسته تمام محله را برداشته بود و همسایه ها با تاسف
سر تکان می دادند . همه می دانستیم بعد از رفتن هاسمیک پیرمرد دیوانه شد.
چقدر آن سالها دیر گذشتند و پر از تلخی بودند .
ـ گفت :یعنی میشه اون روزا برگردن ؟
ـ گفتم : حتما . من خیلی چیزارو حفظ کردم .خیلی
روی پله های ورودی ایستاده بود . محکم . مانند آن روز سرد برفی که روبرویم
ایستاد و زل زد به چشمانم و گفت :
ـ از مردهای ترسو بیزارم .
ـ گفتم : در بازه . چرا نمیری تو ؟
سکوتش از هزار حرف بدتر بود .وقتی صدایش را شنیدم بعد از سالها.
صدایی خسته ای آن سوی خط تلفن. فقط گفت :
ـ دارم برمی گردم .
هاسمیک دوران نوجوانیم چه رنگ باخته بود بی بوی یاس همیشگیش .
در را باز کرد .
ـ گفت : خیلی پیر شدم ؟
زبانم قفل شد . بند آمد .
ـ گفتم : نه......نه.......... تو هنوز
ـ گفت : به قول فریور خوشگل ترین دختر جهانم .
به سویم برگشت .
ـ گفت : چرا به خودم نگفتی؟
دیگر داشتم خفه می شدم .
ـ گفت : هان ؟باید تو محل می پیچید که پسر اسدالله خان مستوفی
عاشق دختر آندره شده ؟
چانه ام می لرزید . احساس می کردم تارهای صوتیم یکی یکی پاره میشوند.
ـ گفت : همین سکوت لعنتی ، همین لرزش چانه یادگاریهای تو بودن تو غربتی
که هر لحظش فرار بود و کابوس.
سه پله بالاتر ایستاده بود . نه آندره ای وجود داشت و نه اسدلله خان مستوفی
با همه توانم گفتم :
ـ پدرت تهدیدم کرد. با اون لهجه غلیظش گفت که درگیر مسایل دینی نمیشه.
گفت که خلیفه گری سوال پیچش کرده . گفت که برمی گردید ایروان.
این یعنی نداشتن تو . ندیدنت . اما تو زدی به هدف و همه ما رو با هم دیوانه
کردی.صورتم خیس بود از اشک و عرق و حرفهای ناگفته .نشستم روی پله.
لحظه به لحظه آن روز لعنتی در خاطرم مانده بود .پدرش مرا راند و او فرار کرد.
همه جا سکوت بود و سکوت بود و بوی برگهای سوخته باغ آقای فتحگر.
صدای پیانو بلند شد . همان پیانوی قدیمیه موروثی . آهنگ محبوب من .
امروز آمدم با بوته ای یاس . پر از دلشوره بودم از کابوس نبودنش.
در را گشود . صورتش با دیدن یاس ها گل انداخت .
ـ گفتم : برای هاسمیک که عاشق یاسه .
وقتی بوته ها را از دستم می گرفت گرمای وجودش را بلعیدم و
ـ گفتم : با یاس و بی یاس همیشه خوشگلی.
خواست میان حرفم بپرد که بلند تر گفتم :
ـ و از مردهای ترسو بیزار.
بازویم را گرفت . می لرزید .
ـ گفت : ترسوهایی که نجیبند . هاسمیک عاشق مرد ترسوی
نجیبیه که ناگهان سکوت می کنه.
پ . ن. : هاسمیک نام زنانه ارمنی به معنی یاس بنفش.
