وقتی اولین بار دیدمش زل زده بود به پنجره های رنگی اتاق.
حرف نمی زد . چشم های درشتش در رنگ های سبز و سرخ حل
شده بود و مژه های بلندی که فقط از آن دختران ایل بود.
مبهوت زیباییش شده بودم . مستخدم من بود . فقط من . اما چطور
دلم می آمد به او بگویم ملحفه های تختم را عوض کند . یا......
ناگهان برگشت . مستقیم به چشمانم نگاه کرد . داشتم له می شدم .
سرش را کج کرده بود و موهای شلاقیش روی شانه اش ریخته بود.
گفت :
ـ چه کار باید کنم ؟
قفسه سینه ام زیر بار صدایش آرام آرام می شکست . گوشه لبش کج
شد . گفت :
ـ ارباب چی کار باید کنم ؟
ته صدایم را شنیدم به زور :
ـ هیچ کار
ـ هیچ کار ؟ پس چی باید بفرستم برای......
ـ حقوقت سر جاشه.
بلند شد . پولک های رنگی لباسش می لرزید و می لرزاند.
قد بلندی داشت . به زور بیست و دو سالش می شد . آوازه اش
را شنیده بودم و بی تاب دیدنش بودم . رو به پنجره قدی ایستاد .
ناگهان پنجره را گشود . سرمای بیرون را بلعید . نفس عمیقی کشید
و گفت :
ـ شنیدم که ناخوشید .
روی صندلیم جا به جا شدم . گفتم :
ـ چطور ؟
گستاخ بود . نترس و بی پروا . دختر ایل بود بی تعارف . من هم ارباب
نبودم بر خلاف اجدادم و چه خوب فهمیده بود. بلند شدم و صندلیم را
برداشتم . گفت :
ـ تو ایل می گویند که شما ناخوش شدید . اما از من هم سالمترین.
گفتم :
ـ تو ایل دیگه چی می گن ؟
برگشت . یک لنگه پنجره در دستش بود . سرش را کج کرد و پوزخندی
روی لبانش نشست . آهسته گفت :
ـ من گستاخم . مرا فرستادند تا ادبم کنید و بعد به یکی از نوکرانتان بدهید.
اما ارباب من اینجا نمی مانم . فرار می کنم .می رو م...
بغضش ترکید . اشک های مرواریدیش روی گونه خوش تراشش سر
می خورد و لای پرزهای قالی گم میشد . ناگهان نشست . سرش را در
دست گرفت . خشکم زد . دختر ایل و اشک ؟ نشستم روبرویش . گفتم :
ـ قرار است مستخدم من نا خوش باشی اما آزادی . هر طور که دوست
داری . نه بندی و نه اربابی و نه نوکری که خواهانت باشد . رهای رها
مثل طبیعت . موهایش بوی بهار نارنج می داد . نگاهم کرد و گفت :
ـ ناخوشید ارباب !
ـ ناخوشم ؟ بله ناخوشم .
بلند شد . پنجره های اتاق را گشود . چهار طاق . به زور بیرونم انداخت.
ساعت ها در اتاق مجاور می شنیدم که آواز می خواند و صدای خش خش
پیراهنش که لحظه ای بند نمی آمد . وقتی خورشید عزم رفتن کرد صدایم
زد و گفت :
ـ ناخوشی شما از بستگی هواست ارباب .
ـ ارباب نداریم گل صنم . نداریم . باشد ؟
سرش را پایین انداخت . سینه اش بالا و پایین می رفت و پولک ها که
صورتم را هزار تکه کرده بود . اتاقم عوض شد . همه چیزش . جز کتابها.
بوی زن می آمد در خانه ای ویران که ناخوشش شده بودم . وقتی
برگشتم نبود . صدای خش خش پیراهنش در خانه پیچیده بود و بوی
بهار نارنجش . خانه ای شد برای من و او . ماند . نرفت . قسمت شدیم
برای هم و برای دهان های همه شهر و همه ایل . حالا هر دو ناخوش
بودیم . ناخوش دیگران و خوش خود . در خانه بسته شد .
اول بهار و اول پاییز روی ایوان می ایستاد . نفسهای بلند می کشید
و به دور دست زل میزد . می دانستم که می داند می بینمش . فصل
کوچ بود و گل صنم بی قرار . یک کاسه آب و گل بود که روی سنگ فرش
حیاط می ریخت . بعد بر می گشت و می گفت :
ـ بر می گردند . میدانم .
تا اینکه رفت . ناگهانی . مثل آمدنش . ماندم و پیراهن پر از پولکش و
کاسه آب که روی سنگ فرش گذاشته بود . آب را ریختم و گفتم :
ـ بر می گردد . می دانم ......
