تبليغاتX
مطرود آگاه

مطرود آگاه

 

وقتی اولین بار دیدمش زل زده بود به پنجره های رنگی اتاق.

حرف نمی زد . چشم های درشتش در رنگ های سبز و سرخ حل

شده بود و مژه های بلندی که فقط از آن دختران ایل بود.

 مبهوت زیباییش شده بودم . مستخدم من بود . فقط من .  اما چطور

دلم می آمد به او بگویم ملحفه های تختم را عوض کند . یا......

ناگهان برگشت . مستقیم به چشمانم نگاه کرد . داشتم له می شدم .

سرش را کج کرده بود و موهای شلاقیش روی شانه اش ریخته بود.

گفت :

ـ چه کار باید کنم ؟

قفسه سینه ام زیر بار صدایش آرام آرام می شکست . گوشه لبش کج

شد . گفت :

ـ ارباب چی کار باید کنم ؟

ته صدایم را شنیدم به زور :

ـ هیچ کار

ـ هیچ کار ؟ پس چی باید بفرستم برای......

ـ حقوقت سر جاشه.

بلند شد . پولک های رنگی لباسش می لرزید و می لرزاند.

قد بلندی داشت . به زور بیست و دو سالش می شد . آوازه اش

را شنیده بودم و بی تاب دیدنش بودم . رو به پنجره قدی ایستاد .

ناگهان پنجره را گشود . سرمای بیرون را بلعید . نفس عمیقی کشید

و گفت :

ـ شنیدم که ناخوشید .

روی صندلیم جا به جا شدم . گفتم :

ـ چطور ؟

گستاخ بود . نترس و بی پروا . دختر ایل بود بی تعارف . من هم ارباب

نبودم بر خلاف اجدادم و چه خوب فهمیده بود. بلند شدم و صندلیم را

برداشتم . گفت :

ـ تو ایل می گویند که شما ناخوش شدید . اما از من هم سالمترین.

گفتم :

ـ تو ایل دیگه چی می گن ؟

برگشت . یک لنگه پنجره در دستش بود . سرش را کج کرد و پوزخندی

روی لبانش نشست . آهسته گفت :

ـ من گستاخم . مرا فرستادند تا ادبم کنید و بعد به یکی از نوکرانتان بدهید.

اما ارباب من اینجا نمی مانم . فرار می کنم .می رو م...

بغضش ترکید . اشک های مرواریدیش روی گونه خوش تراشش سر

 می خورد و لای پرزهای قالی گم میشد . ناگهان نشست . سرش را در

دست گرفت . خشکم زد . دختر ایل و اشک ؟ نشستم روبرویش . گفتم :

ـ قرار است مستخدم من نا خوش باشی اما آزادی  . هر طور که دوست

داری . نه بندی و نه اربابی و نه نوکری که خواهانت باشد . رهای رها

مثل طبیعت . موهایش بوی بهار نارنج می داد . نگاهم کرد و گفت :

ـ ناخوشید ارباب !

ـ ناخوشم ؟ بله ناخوشم .

بلند شد . پنجره های اتاق را گشود . چهار طاق . به زور بیرونم انداخت.

ساعت ها در اتاق مجاور می شنیدم که آواز می خواند و صدای خش خش

پیراهنش که لحظه ای بند نمی آمد . وقتی خورشید عزم رفتن کرد صدایم

زد و گفت :

ـ ناخوشی شما از بستگی هواست ارباب .

ـ ارباب نداریم گل صنم . نداریم . باشد ؟

سرش را پایین انداخت . سینه اش بالا و پایین می رفت و پولک ها که

صورتم را هزار تکه کرده بود . اتاقم عوض شد . همه چیزش . جز کتابها.

بوی زن می آمد در خانه ای ویران که ناخوشش شده بودم . وقتی

برگشتم نبود . صدای خش خش پیراهنش در خانه پیچیده بود و بوی

بهار نارنجش . خانه ای شد برای من و او . ماند . نرفت . قسمت شدیم

برای هم و برای دهان های همه شهر و همه ایل . حالا هر دو ناخوش

بودیم . ناخوش دیگران و خوش خود . در خانه بسته شد .

اول بهار و اول پاییز روی ایوان می ایستاد . نفسهای بلند می کشید

و به دور دست زل میزد . می دانستم که می داند می بینمش .  فصل

کوچ بود و گل صنم بی قرار . یک کاسه آب و گل بود که روی سنگ فرش

حیاط می ریخت . بعد بر می گشت و می گفت :

ـ بر می گردند . میدانم .

تا اینکه رفت . ناگهانی . مثل آمدنش . ماندم و پیراهن پر از پولکش و

کاسه آب که روی سنگ فرش گذاشته بود . آب را ریختم و گفتم :

ـ بر می گردد . می دانم ......

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 0:1  توسط استاکر  | 

 

قرار نامیرایی نهاده بودیم.

از آن قرار های احمقانه دوران جوانی . دی ماه بود .

شال گردن رنگ رنگش که همه دیوانه اش بودیم را انداخته بود

و با چشمان قرمزش پیشنهاد این قرار را داد . آن روزها عجیب شده

بود . به یکباره زیر همه چیز زد . کلاس و دانشکده و فلسفه . ساعت ها

روی نیمکت سبز رنگ پریده روبروی دانشکده می نشست و به جلوی

کفش هایش نگاه می کرد . گاهی هم با خودش حرف می زد . هرگز

نفهمیدم چه می گفت . بالاخره سر کلاس آمد . فوکو شناسی داشتیم .

فلسفه قدرت و دانش .......

نشست آخر کلاس . زل زد به استاد . وقتی قرار یک طوفان بود قیافه اش

مانند گربه های وحشی در انتظار شکار می شد . براق و صامت . آن قدر

نگاهش سنگین بود که استاد همانطور که رو به تخته بود گفت :

ـ جناب رهی خان معاصر می بینم که زیاد با فوکو موافق نیستی.

سکوت همه کلاس را پر کرد . رهی نمونه و محبوب همه اساتید .

ـ نه . اصلا .

از کلاس بیرون رفت و هرگز بازنگشت .

قرار نامیرایی را در یک کافه گذاشتیم . کسی جرات خندیدن  یا

مخالفت نداشت . گفتم :

ـ یعنی چی رهی ؟ اینم از اون مسخره بازیهای جدیدته ؟

خندید و دستم را فشرد . چشم های همه روی دستان ما ثابت

و خیره ماند . رهی و این کارها ؟

صورتش را به صورتم نزدیک کرد . بی اینکه پلک بزند .نی نی لرزان

چشمانش را می دیدم . دستم را از دستش بیرون کشیدم . بلند شدم.

ـ از مسخره بازیهات حالم به هم می خوره معاصر .

ندیدمش . هرگز . گهگاهی چیزهایی به گوشم می رسید که رهی

در یک روستا زندگی می کند . معلم بی مزد شده است و هنوز در پی

نامیرایی .

ماجرای نامیرایی از ذهنم بیرون شد . مشغله های زندگیم آن قدر زیاد

بود که هرگز به دوران دانشکده و خل بازیهایش فکر نمی کردم . خانه

قدیمی پدری و تنهاییم مجال فکر کردن به روزهای خوش را نمی داد .

زمستان شد .دی ماهی سرد و پر سوز .

در کوچه را که بستم صدایش را شنیدم . آرام و شمرده و محکم .

ـ نامیرایی که هنوز؟

سرمای هوا کمکم کرد تا بهتم را زیر شال گردن پنهان کنم . دستش را

جلو آورد :

ـ رهی معاصر هستم .

سر و کله اش چه ناگهانی پیدا شد . مردی بلند و موقر که جذابیتش مجال

حرف زدن را از من گرفته بود .

ـ چیه ؟ رهی معاصرم . همکلاسیه سابق .

کنارم گام برمیداشت . صدای قدمهایمان در سرما و در دی ماه می پیچید .

ـ می دانی خودکشی کردم و برگشتم ؟

ـ دیوانه .

ـ نامیرایی . شک داشتم اما مطمئن شدم .

ـ که چی ؟

ـ که همیشه و هنوز انسان قدرت دارد . با دانش ...

ـ یادمه فوکو رو زیاد دوست ...

خندید . چیزی درونم شکست . دستم را گرفت . همیشه غیر منتظره

بود .

ـ رهی . رهی . وای دارن ...

ـ نگات می کنن ؟ به درک .

با صدای بلند فریاد زد و دستم را کشید .

ـ علت نامیرایی من . نامیرایی من ...

صدایش در رگهایم جاری شد و گرم شدم  .

دی ماه آن سال نامیراترین و گرمترین دی ماه روی

زمین بود .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 16:19  توسط استاکر  | 

 

قطار می رود .

تو می روی .

تمام ایستگاه می رود و من چقدر ساده ام

که

سالهای سال

در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده ام

و همچنان

به نرده های ایستگاه رفته

تکیه داده ام .

                                                             شادروان قیصر امین پور

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 11:22  توسط استاکر  |