تبليغاتX
مطرود آگاه

مطرود آگاه

 

۱:

ـ تف به قبر بابات مرتیکه. مردم رو آواره کردی .

ـ خفه کن اون رادیو رو.....

و صدای آژیر قرمز ، قرمز ، قرمز

 

۲ :

حیاط پر از بوی یاس های هاجر خانم بود . اصلا همه کوچه .

عاشق گلاش بود . می گفت :

ـ از وقتی بوی این صدام رو شنفتن دیگه بی حال و بی رمق شدن .

اولش همه خندشون می گرفت اما بعد فهمیدن که گلا دیگه مثل

سابق بوی خوش ندارن . من اما هیچ وقت نخندیدم . چون عاشق

یاس های هاجر خانم بودم . باهاشون حرف می زدم .

ـ وای شری جون این بچه خل شده ؟

ـ چه می دونم . صبح تا شب اون گوشه بالکن داره با این گلا ور می ره.

نه . خل نشده بودم . واقعا نشده بودم . اون گوشه بالکن نه صدای آژیر

قرمز بود ، نه صدای آهنگران بود و نه صدای رویا جون .

 

۳ :

بارون می یومد . چه بارون سیل آسایی . سرما خورده بودم . شری جون

( مامانم ) می گفت :

بیا . راحت شدی . بازم می خوای گل بو کن .

جای آمپولها می سوخت . پشت کرده بودم به همه و داشتم به قطره های

سربی بارون نگاه می کردم که دونه دونه می افتادن رو برگهای تازه مو و

بعد هم روی آسفالت کوچه .

ـ ای لشگر صاحب زمان آماده باش آماده باش

از صدات بدم میاد . وقتی می خونی یه مصیبت تو راهه.

 

۴ :

کامیون بزرگ و نارنجی بود . روش نوشته بود : خوزستان بار

یعنی .  . . یعنی همونجایی که پر از جنگه .

روی پل ایستاده بود . یه عالمه وسیله توش بود . گلوم داشت می ترکید .

همسایه های جدید بودن .

ـ تهران ، شیراز و اصفهان پذیرای هم وطنان غیور ما هستند .

یعنی چی ؟ یعنی قراره ما بریم اونجا و اونا بیان جای ما ؟

یه خانم قد بلند با ساق های کشیده که جوراب نپوشیده بود. یه دختر زرزرو

تو بغلش . اونم شوهرش بود . سیاه سیاه . به دستام نگاه کردم . من روز بودم

و اون شب . بعد هم یه پسر قد خودم . نه بزرگتر .

ـ کوروس . مامان جان نخوری زمین . حواست کجاست بچم ؟

منو دید . پشت پنجره . با اون موهای زردم که بعدها گفت :

ـ موهات مثل رنگ فلس ماهیاس تو ظهرای شهرمون .

از بوی گند ماهی دماغمو گرفتم .

ـ خیلی بی تربیتی کوروس .

ـ خو چی گفتم مگه ؟ نمیدونی اون قدر خوشگلن .

ـ نخیر . ماهیه یخزده بو گندو کجاش خوشگله ؟

 

۵ :

کوروس جای یاس های هاجر خانم رو گرفت . وقتی حرف می زد زل میزدم بهش .

اوایل از مهاجر ، پدرش ، می ترسیدم . خیلی شب بود . اما خود کوروس نه ....

بلند و استخونی با چشمای عسلی . خیلی پر زور بود .

هر روز و هر ساعت . پدر و مادرامون فقط برای هم سر تکون میدادن . یعنی

سلام و حال شما .

خونشون همیشه بوی عود میداد . پر از کتاب بود . عاشق پذیراییشون بود .

لم میدادم رو مبلای آمریکاییشون و شربت می خوردم .

ـ ببین مامان جان درست نیست بدون اجازه رفتی خونشون .

ـ مامان اخه

ـ آخه نداره .اونا غریبه ان . نمی شناسیمشون .

من موندم پشت پنجره و کوروس تو کوچه .

ـ چرا نمیایی بیرون ؟

از نگاهش فرار می کردم . زیر نگاهم میدوید که ببینمش . خندم گرفت .

ـ ا .... سرم گیج رفت ..... خوب چون گرمه .

ـ گرم؟.... نه . خوبه .... پس اگه بیای خرمشهر چی ؟

ـ وای شما از اونجا اومدین ؟

ـ آره .

ـ بابا جونم میگه . ...راستی شما چطوری زنده موندین ؟

ـ پریدیم تو شط . .. شنا کردیم ... کوسه ها مواظبمون بودن . ...

بعد ما رو تا اینجا آوردن ... اینم جای دندونای بچشونه . داشتیم

بازی میکریم اشتباهی گازم گرفت .

زد زیر خنده . وقتی می خندید همه دندونای سفیدش معلوم میشد .

ـ دروغگو

ـ نه به خدا . نگاه کن .

خط طولانی بخیه روی بازوش بود . ملتهب بودند . سرفه ای کردم در حد

خفه شدن .

دوسشون داشتم . مهاجر بابای کوروس مثل دایی بود . کتاب می خوند .

می نوشت . چقدر خوب انگلیسی حرف میزد . دیگه ازش نمی ترسیدم .

دوسش داشتم . مثل شب بود .

 

۶ :

ـ بیا فرار کنیم .

ـ خوب کجا بریم ؟

ـ بریم یه جایی که ... اصلا می ریم شمال .

ـ شمال ؟

ـ آره ... بعد با هم عروسی می کنیم .

ـ بی تربیت .

ـ اه . تو هم همش می گی بی تربیت . بی تربیت .

 

۷ :

تو ایستگاه اتوبوس نشسته بودیم . سر خیابونمون . با اون لباسهای احمقانه .

ـ مری ... می دونی این عکس رو لباست چیه ؟

ـ آره . مجسمه آزادیه تو آمریکا.

ـ ببین ما قراره بریم اینجا .

ـ آمریکا؟ .... (زدم زیر خنده) دروغگو

ـ نه به خدا . واسه همین گفتم فرار کنیم .

گوشم درد گرفت . نفسم بند اومد . مهاجر بود .

 

۸ :

چند روز بعد که برگشتیم خونه کوروس نبود . مهاجر نبود . مامانش

که جوراب پاش نمیکرد نبود . حمید ملک خانم شهید شده بود .

یعنی یام یام هم دیگه نبود چون حمید نبود .

مثل بخت النصر نشستم تو بالکن .

هیچ وقت تی شرتم رو نپوشیدم . تی شرت سبز با راه های ریز سفید

که مجسمه آزادی روش بود .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 10:41  توسط استاکر  | 

 

دیده بودیش .

خسته . زیبا و غمگین .

بارها دیده بودی که با همه زیباییش اندوه عمیقی در چشمانش

لانه دارد .

چند بار سعی کرده بودی که سر حرف را باز کنی اما او با صدای

لطیفش به یک روز بخیر قناعت کرده و بوی عطرش را به جا گذاشته

بود . به طرز عجیبی محترم بود .

تا آن روز که بی پروا مقابلش ترمز کردی . پیاده شدی و صورت غرق

در اشکش نفست را برید . چانه اش می لرزید . اشکها ، غلطان روی

صورتش می درخشیدند .

اولین بار بود که می دیدی زنی با چشمان باز می گرید . خواستی فضا

را بشکنی اما ....

ـ ممکنه منو تا ....

کنارت نشست . در ابرها بودی . اشکهایش قرار بود دنیا را زیر آب ببرد .

سالن انتظار فرودگاه مملو از جمعیتی که بی تاب بودند برای بوسه

و آغوش و دیدار .

ایستادی کنارش  . سینه اش بالا و پایین می رفت  . مسافران یکی یکی

خارج شدند و آخرینشان نفس را در گلوی صاحب اشکهای بی کران گره زد .

دیدی که بی تاب به شیشه چسبید . همه وجودش جنگلی شد پر از گلهای

مگنولیا که به سوی نور قد می کشیدند .

مرد آمد . موقر و متین و بلند . هم سن بودید اما او شکسته تر و تکیده تر .

از سالن خارج شد . پا به پای زن دویدی . با همه توانش و صدای شیرینش

مرد را فریاد کرد .

ـ ارس

مرد حیران به اطرافش نگریست . رگ های شقیقه اش بیرون زده بود و می تپید .

نمی دانستی چه کنی . بمانی یا بروی .

سالها از آن روز می گذرد . زن می خندد . مرد نفس می کشد و خانه شان بوی

مگنولیا می دهد .

چه خورشید ابدی بود مرد و چه جنگلی بود زن که تا اخر جهان به سوی هم قد

می کشیدند . کنجکاوی رهایت نمی کرد لحظه ای .

مرد را یافتی در گذشته های دور که عاشقانه مبارزه می کرد . بزرگ بود .

صدایش را می شنیدی که می خواند :

ـ هزار کاکلی شاد در چشمان توست ، هزار قناری خفته در گلوی من

و صدای زن که می خندید به ناز و می خواند :

ـ عشق را ایکاش صدای ................

در خاطراتشان دویده بودی بی اختیار .

با زن عاشق شدی ، با مرد شکنجه شدی . در اشکهای زن و انتظارش

پیر شدی. در غربت مرد مست شدی و در لیست فرودگاه ، هواپیمای او

را همراهی کردی با یک ترمز ناگهانی و اشک های سیلابی زن .

ازدواجشان جایی ثبت نشد جز در بهار جنگلی که به سوی نور می دوید

و تو شاهد میلیون ها بو و رنگ و عکس از عشقشان بودی .

به گذشته که می نگری باز صدای مرد می آید که می خواند و می گویی :

ـ عشق را ای کاش صدای سخنی بود .

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 12:20  توسط استاکر  | 

 

زن می گریست .

زندانی بود.

زن می گریست .

مرد دانه های گندم را به ترتیب در خاک می کاشت.

زن می گریست .

مرد با داس گوسفندهای همسایه را می تاراند .

زن می گریست .

مرد بر تن اسبان داغ می نهاد .

زن می گریست .نمی خواست .

مرد اما می خواست . زیر پایش عشقبازی می کرد .

زن می گریست بی صدا .

مرد وحشیانه می برید.

زن خیره به اندام خونینش می گریست .

مرد دست و پاها را دفن می کرد  .

زن می گریست .

مرد چاقویش را می شست .

زن می گریست .

همسایه دیده بود .

زن می گریست .

مرد فرار کرد .

زن می گریست .

مرد شلاق می خورد .

زن می گریست .

مرد به دار آویخته شد .

زن می پوسید .

دیگر نمی گریست .

بی دست و پا و عریان در جهان به راه افتاد.

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 9:58  توسط استاکر  | 

 

 ـ خیلی دور است . یعنی یک جورهایی بعید است .

کلمات مرد روحانی با ریش تنک رنگ کرده اش در گوشم زنگ می زند .

برای چی دور است ؟ بعید است ؟ حق من چرا ؟

ـ خانم نمی شود . قانون اجازه این کار را نمی دهد .

ـ آخه یه راه حل . یک راه کار .

ـ نمی شه . مسئله شهدا شوخی بردار نیست . بهش فکر نکنید .

بلند می شوم . دیگر نمی شنوم حرف های به هم بافته پوسیده اش را .

حق من است . هر چند بعید و دور . تنش ، روحش و اکنون تکه ای زمین

که او را بلعیده بی انصاف .

ردیف ۲۵ قطعه ۴  میعادگاه من و او . می رسم با دسته ای نرگس .

می نشینم . دست می کشم روی مرمری که جای کتانی های کودکی

روی آن نقش بسته  . نامش را می بوسم . صورتم را روی صورتش

می گذارم و می گویم :

ـ عزیز دلم یک کمی تحمل .گیر افتادم . میان یک مشت قانون و قاعده

گیر افتادم . بین تو و جهان گیر افتادم . به زودی می ریم خونمون .

سنگ را می شورم . گل ها را می گذارم کنار نامش . پرچم سه رنگ

را باد شامگاهی تکان می دهد .

می روم . دوری از او برایم بی معناست . باید کنارم باشد . به اندازه همه

سال هایی که چشم به راهش بودم .

ساختمان سفید آشنا با پله های زیاد . در را می گشایم . مستقیم می روم

روبروی مرد میانسالی که روی ویلچر نشسته می ایستم . روسریم را محکم

می کنم . مرد چشمانش را بسته و ذکر می گوید . دانه های تسبیح

شاه مقصود از میان انگشتانش سر می خورد و می رود سراغ دانه و ذکر

بعدی . می گویم :

ـ من حقم را می خواهم . می دانی که انجامش می دهم . حق من سال ها

زیر خاک های غریبه پنهان بود . حق من سال های جوانیم است . می خواهمش.

گلوی مرد از حرکت باز می استد . پلک هایش می لرزند و گشوده می شوند.

صدایم در سرم می پیچد .

ـ بردیش . یادته ؟ می دونستی عاشق هم هستیم . می دونستی از جنگ

بیزارم . می دونستی تنهام . می دونستی همه زندگیم بود . برگشتی اما

اون جا موند . بین اون همه آدم اون جا موند . حالا می خوامش . برای خودم.

نزدیک خودم . کنار خودم .

تسبیح روی میز شیشه ای می افتد . مرد مستقیم نگاهم می کند . پلک هایش

قرمز شده است . می گوید :

ـ جاش تو گلزار شهداس . کجا می خوای ببریش ؟ از تو بعیده . تو دیگه چرا ؟

ـ فکر کردی دیوونه شدم ؟ نه حاج آقا . می دونی که فقط یک هفته زندگی

کردیم و بردیش . حالا می خوام با هم باشیم . توی خونه خودمون .

سرم به دوران می افتد . زندگیم چه نابود شد و او که نمی دانم کجای تنش

را برایم به ارمغان آورده اند. در را می بندم . پسر جوانی بلند با موبایلش

حرف می زند . می گوید :

ـ مادر اگر تو نمی خواهی من می خواهم  .من جواب سال های تنهایی

تو را می خواهم . پدرم را چرا نمی یابند؟

پایم را به خیابان می گذارم . دلم می خواهد آن قدر فریاد بزنم تا خون بالا

بیاورم اما می گویم :

ـ باید فکر دیگری کرد .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 12:39  توسط استاکر  | 

 

چمدان به دست منتظر شماره پروازم ایستاده بودم . شلوغ

بود . مثل همیشه . خداحافظی ، سلام و اشک و آغوش.

احساس می کردم صدایم می زنند اما قول داده بودم به پشت

سرم نگاه نکنم . حتی اگر صدای تو مرا بخواند .

داشتم می رفتم .امروز بود . به راحتی همه چیز را بستم و بلیطی

به مقصد شهری جنوبی و شرجی گرفتم . بی هیچ پشتوانه و دوستی.

فقط محض رفتن نه ایستادن .

شب می فهمی و می فهمند که نیستم .

نه اینکه فرار کنم . نه . می خواهم در جایی گرم و دور نفس بکشم 

بی آنکه ذره ای از هوایش آغشته به نفس های تو باشد . می خواهم

در خیابانی راه بروم که میدانم هرگز از آنجا عبور نخواهی کرد .

اوج می گیرم . لا به لای ابرهای سرگردان زمستانی اوج می گیرم .

چشمانم را می بندم .

دروغ می گفتی . به راحتی که خیال برم داشت تنهاترینم باز برایت .

اما نبودم . میدانستی که می دانم . در میان زندگی تاریک تو می لولیدم

و تو در مهتابی خانه اش عشق بازی می کردی . بوی عطرش را میدادی.

نمیدانم زنی بود یا دختری اما هر چه بود می باخت . مثل من .

گفتی:

ـ قانونی نباشد . فقط عشق بورزیم و بمانیم برای هم .

شانه بالاانداختم و پلک هایم رو به پایین بود .

با طعنه گفتی :

ـ امل هم که شدی .

از آن لحظه همه پندارهایم زیر آب رفت . همه عشقم تلخ شد و گفتم :

ـ همین طور بپذیرم .

می خواستم عشق بورزم . با همه وجودم وجودت را بپذیرم اما ....

هواپیما در حال فرود است . به شهری شرجی و جنوبی قدم می گذارم .

شهری تیره و گرم که با پوست سپید و سردم بیامیزد . ریه هایم بوی ماهی

را ببلعند و تنم نسیم گرم دریا را .

پایم که برسد به زمین تصمیم می گیرم که چه کنم با گرما و شرجی و

میلیون ها قطعه سرگشته زیر خاک .

فعلا در خلا ابرها اسیرم و پر از لذت .

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 13:33  توسط استاکر  | 

 

همه جا رنگ جنون دارد. همه چیز بوی جنون می دهد و

همه سکوت می کنند وقتی تو را می بینند . سرهایشان را

به هم نزدیک کرده اند و با چشمان بی حالتشان به دهان

نیمه باز و لباس های شیکت نگاه می کنند . تو اما به خط

سیاه روی دیوار نگاه می کنی و صدای دری که همه ابرهای

سفید یادت را می پراکند .

روی تخت که می نشینی فنرهایش صدا می کنند و سرمای

ملحفه های ضد عفونی شده کف دستت را قلقلک می دهد .

کرخت شده ای . هیچ چیزت به این فضای جنون زده نمی خورد.

به پنجره های خاکستری نگاه می کنی . منتظر بودی تا برگردد .

مگر از نائین تا تهران چقدر راه بود ؟

ـ همش یه ماهه خوشگلم.

ـ یک ماه؟

ـ کار منم این مدلیه دیگه.

هنوز عطرش در مشامت مانده است . عطر شیرین زمستانی.

گلوله برفی به شیشه می خورد . می پری . دختری صورتش

را چسبانده به شیشه و دیوانه وار می خندد . رویت را بر می گردانی .

زیر شکمت تیر می کشد . مچاله می شوی از این درد لعنتی کشدار .

همه چیز با سرعت مرگ آوری در حال عبور بود. می دانستی اتفاقی

افتاده است و به تو نمی گویند . می دانستی عطر شیرین  زمستانی

دیگر به مشامت نمی رسد . می دانستی دیگر.............

شقیقه هایت تیر می کشند . سرت را روی متکا می کوبی و این اشکها

که می جوشند .

هر شب می آمد . کنارت بود . می دیدیش . نفسش به صورتت می خورد

و ناگهان مادرت بود و اشکهایش و پدرت که بر جنون تو می گریست .

جنون؟

دکترهای زیاد ، مطب های رنگی و ناگهان جغرافیا برایت مهم شد .

نقشه ای خریدی و نائین را دیدی . با انگشتت روی خطوط مرزی اش

می کشیدی و با عطر شیرین زمستانی حرف می زدی .

حالا همه جهان در نائین جمع شده بود و او که جایی در آن جغرافیای

گرم ، نیست شده بود .

تا اینکه پدرت تو را یافت در آخرین اتوبوس شب به مقصد نائین .

پیر مرد می شکست . التماس می کرد و تو نقشه نائین را به

سینه ات فشرده بودی .

گلوله های برفی پشت سر هم به شیشه می خورند . دخترک

نیست .  راه نفست  بند آمده است . لباسهایت را می کنی .

عریان میان اتاق می ایستی . سرما را می بینی که از کف پایت

بالا می آید و در استخوان ها و رگهایت می دود .

پشت پنجره می روی . پرده چرکش را چنگ می زنی . پنجره را

باز می کنی . ناگهان دخترک مقابل صورتت سبز می شود . می خندد.

تو هم می خندی . میگوید :

ـ سرده . چرا لباس تنت نیست ؟

میگویی:

ـ آخه از نائین اومدم . افتاب اونجا خیلی تند و گرمه .

ناگهان یک مشت برف را به صورتت می مالد .

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 14:55  توسط استاکر  | 

 

وقتی اولین بار دیدمش زل زده بود به پنجره های رنگی اتاق.

حرف نمی زد . چشم های درشتش در رنگ های سبز و سرخ حل

شده بود و مژه های بلندی که فقط از آن دختران ایل بود.

 مبهوت زیباییش شده بودم . مستخدم من بود . فقط من .  اما چطور

دلم می آمد به او بگویم ملحفه های تختم را عوض کند . یا......

ناگهان برگشت . مستقیم به چشمانم نگاه کرد . داشتم له می شدم .

سرش را کج کرده بود و موهای شلاقیش روی شانه اش ریخته بود.

گفت :

ـ چه کار باید کنم ؟

قفسه سینه ام زیر بار صدایش آرام آرام می شکست . گوشه لبش کج

شد . گفت :

ـ ارباب چی کار باید کنم ؟

ته صدایم را شنیدم به زور :

ـ هیچ کار

ـ هیچ کار ؟ پس چی باید بفرستم برای......

ـ حقوقت سر جاشه.

بلند شد . پولک های رنگی لباسش می لرزید و می لرزاند.

قد بلندی داشت . به زور بیست و دو سالش می شد . آوازه اش

را شنیده بودم و بی تاب دیدنش بودم . رو به پنجره قدی ایستاد .

ناگهان پنجره را گشود . سرمای بیرون را بلعید . نفس عمیقی کشید

و گفت :

ـ شنیدم که ناخوشید .

روی صندلیم جا به جا شدم . گفتم :

ـ چطور ؟

گستاخ بود . نترس و بی پروا . دختر ایل بود بی تعارف . من هم ارباب

نبودم بر خلاف اجدادم و چه خوب فهمیده بود. بلند شدم و صندلیم را

برداشتم . گفت :

ـ تو ایل می گویند که شما ناخوش شدید . اما از من هم سالمترین.

گفتم :

ـ تو ایل دیگه چی می گن ؟

برگشت . یک لنگه پنجره در دستش بود . سرش را کج کرد و پوزخندی

روی لبانش نشست . آهسته گفت :

ـ من گستاخم . مرا فرستادند تا ادبم کنید و بعد به یکی از نوکرانتان بدهید.

اما ارباب من اینجا نمی مانم . فرار می کنم .می رو م...

بغضش ترکید . اشک های مرواریدیش روی گونه خوش تراشش سر

 می خورد و لای پرزهای قالی گم میشد . ناگهان نشست . سرش را در

دست گرفت . خشکم زد . دختر ایل و اشک ؟ نشستم روبرویش . گفتم :

ـ قرار است مستخدم من نا خوش باشی اما آزادی  . هر طور که دوست

داری . نه بندی و نه اربابی و نه نوکری که خواهانت باشد . رهای رها

مثل طبیعت . موهایش بوی بهار نارنج می داد . نگاهم کرد و گفت :

ـ ناخوشید ارباب !

ـ ناخوشم ؟ بله ناخوشم .

بلند شد . پنجره های اتاق را گشود . چهار طاق . به زور بیرونم انداخت.

ساعت ها در اتاق مجاور می شنیدم که آواز می خواند و صدای خش خش

پیراهنش که لحظه ای بند نمی آمد . وقتی خورشید عزم رفتن کرد صدایم

زد و گفت :

ـ ناخوشی شما از بستگی هواست ارباب .

ـ ارباب نداریم گل صنم . نداریم . باشد ؟

سرش را پایین انداخت . سینه اش بالا و پایین می رفت و پولک ها که

صورتم را هزار تکه کرده بود . اتاقم عوض شد . همه چیزش . جز کتابها.

بوی زن می آمد در خانه ای ویران که ناخوشش شده بودم . وقتی

برگشتم نبود . صدای خش خش پیراهنش در خانه پیچیده بود و بوی

بهار نارنجش . خانه ای شد برای من و او . ماند . نرفت . قسمت شدیم

برای هم و برای دهان های همه شهر و همه ایل . حالا هر دو ناخوش

بودیم . ناخوش دیگران و خوش خود . در خانه بسته شد .

اول بهار و اول پاییز روی ایوان می ایستاد . نفسهای بلند می کشید

و به دور دست زل میزد . می دانستم که می داند می بینمش .  فصل

کوچ بود و گل صنم بی قرار . یک کاسه آب و گل بود که روی سنگ فرش

حیاط می ریخت . بعد بر می گشت و می گفت :

ـ بر می گردند . میدانم .

تا اینکه رفت . ناگهانی . مثل آمدنش . ماندم و پیراهن پر از پولکش و

کاسه آب که روی سنگ فرش گذاشته بود . آب را ریختم و گفتم :

ـ بر می گردد . می دانم ......

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 0:1  توسط استاکر  | 

 

قرار نامیرایی نهاده بودیم.

از آن قرار های احمقانه دوران جوانی . دی ماه بود .

شال گردن رنگ رنگش که همه دیوانه اش بودیم را انداخته بود

و با چشمان قرمزش پیشنهاد این قرار را داد . آن روزها عجیب شده

بود . به یکباره زیر همه چیز زد . کلاس و دانشکده و فلسفه . ساعت ها

روی نیمکت سبز رنگ پریده روبروی دانشکده می نشست و به جلوی

کفش هایش نگاه می کرد . گاهی هم با خودش حرف می زد . هرگز

نفهمیدم چه می گفت . بالاخره سر کلاس آمد . فوکو شناسی داشتیم .

فلسفه قدرت و دانش .......

نشست آخر کلاس . زل زد به استاد . وقتی قرار یک طوفان بود قیافه اش

مانند گربه های وحشی در انتظار شکار می شد . براق و صامت . آن قدر

نگاهش سنگین بود که استاد همانطور که رو به تخته بود گفت :

ـ جناب رهی خان معاصر می بینم که زیاد با فوکو موافق نیستی.

سکوت همه کلاس را پر کرد . رهی نمونه و محبوب همه اساتید .

ـ نه . اصلا .

از کلاس بیرون رفت و هرگز بازنگشت .

قرار نامیرایی را در یک کافه گذاشتیم . کسی جرات خندیدن  یا

مخالفت نداشت . گفتم :

ـ یعنی چی رهی ؟ اینم از اون مسخره بازیهای جدیدته ؟

خندید و دستم را فشرد . چشم های همه روی دستان ما ثابت

و خیره ماند . رهی و این کارها ؟

صورتش را به صورتم نزدیک کرد . بی اینکه پلک بزند .نی نی لرزان

چشمانش را می دیدم . دستم را از دستش بیرون کشیدم . بلند شدم.

ـ از مسخره بازیهات حالم به هم می خوره معاصر .

ندیدمش . هرگز . گهگاهی چیزهایی به گوشم می رسید که رهی

در یک روستا زندگی می کند . معلم بی مزد شده است و هنوز در پی

نامیرایی .

ماجرای نامیرایی از ذهنم بیرون شد . مشغله های زندگیم آن قدر زیاد

بود که هرگز به دوران دانشکده و خل بازیهایش فکر نمی کردم . خانه

قدیمی پدری و تنهاییم مجال فکر کردن به روزهای خوش را نمی داد .

زمستان شد .دی ماهی سرد و پر سوز .

در کوچه را که بستم صدایش را شنیدم . آرام و شمرده و محکم .

ـ نامیرایی که هنوز؟

سرمای هوا کمکم کرد تا بهتم را زیر شال گردن پنهان کنم . دستش را

جلو آورد :

ـ رهی معاصر هستم .

سر و کله اش چه ناگهانی پیدا شد . مردی بلند و موقر که جذابیتش مجال

حرف زدن را از من گرفته بود .

ـ چیه ؟ رهی معاصرم . همکلاسیه سابق .

کنارم گام برمیداشت . صدای قدمهایمان در سرما و در دی ماه می پیچید .

ـ می دانی خودکشی کردم و برگشتم ؟

ـ دیوانه .

ـ نامیرایی . شک داشتم اما مطمئن شدم .

ـ که چی ؟

ـ که همیشه و هنوز انسان قدرت دارد . با دانش ...

ـ یادمه فوکو رو زیاد دوست ...

خندید . چیزی درونم شکست . دستم را گرفت . همیشه غیر منتظره

بود .

ـ رهی . رهی . وای دارن ...

ـ نگات می کنن ؟ به درک .

با صدای بلند فریاد زد و دستم را کشید .

ـ علت نامیرایی من . نامیرایی من ...

صدایش در رگهایم جاری شد و گرم شدم  .

دی ماه آن سال نامیراترین و گرمترین دی ماه روی

زمین بود .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 16:19  توسط استاکر  | 

 

 

بی خبر سراغ بوته های یاسش را گرفت . ماندم چه بگویم.

ـ گفتم : می تونیم دوباره بکاریمشون .

ـ گفت : یعنی چی ؟ کندش؟

ـ گفتم : خودت که می دونی تعادل نداشت .

سرش را پایین انداخت . بی اینکه چیزی بگوید دست کشید روی خاک

خشک باغچه . اشکش را دیدم که غلطید و افتاد پایین .

عاشق یاس بود . شب های زیادی با عطر یاس عاشقی کرده بود .

می دانستم .با صدای بی صدایی که نمی شنید و همیشه منتظر بود .

منتظر روزی که باز صدای پیانوی قدیمی موروثی در بیاید . باز همه جا

پر از عطر یاش شود .

موهای مشکیش بوی یاس می داد و چشمانش که هر دقیقه به رنگی

می شد و نمی توانستم نگاهشان کنم . آن روزها مرسوم بود پسری

عاشق دختری شود دست نیافتنی. بسیاری از دوستانمان رفته بودند پی

عشق هایی که مجاز نبودند . من اما ترسیدم . نشستم و سوختنش را دیدم.

ـ گفتم : شیشه ها رو تازه انداختم .دوسشون داری؟

دماغش را بالا کشید . سرش را به سمتم چرخاند و نگاهم کرد .آب شدم . ذره

ذره آب شدم . همه غرورم و همه مردانگیم از هم گسیخت و در هوا پخش شد.

ـ گفت : واسه چی اینارو شکست؟

ـ گفتم : می گفت تو هر کدومش تو رو می بینه .

گوشه لبش کج شد . دوباره برگشت به سمت پنجره ها . پنجره هایی که هر

دویمان دیوانه شان بودیم . وقتی پاییز نورهای سپید را رنگی روی قالیچه های

بافت باکو  می انداخت . حق داشت شیشه های رنگی را بشکند . هر

کدامشان هزاران هاسمیک را تداعی می کرد . آن روز را به خاطر داشتم .

صدای شیشه های شکسته تمام محله را برداشته بود و همسایه ها با تاسف

سر تکان می دادند . همه می دانستیم بعد از رفتن هاسمیک پیرمرد دیوانه شد.

چقدر آن سالها دیر گذشتند و پر از تلخی بودند .

ـ گفت :یعنی میشه اون روزا برگردن ؟

ـ گفتم : حتما . من خیلی چیزارو حفظ کردم .خیلی

روی پله های ورودی ایستاده بود . محکم . مانند آن روز سرد برفی که روبرویم

ایستاد و زل زد به چشمانم و گفت :

ـ از مردهای ترسو بیزارم .

ـ گفتم : در بازه . چرا نمیری تو ؟

سکوتش از هزار حرف بدتر بود .وقتی صدایش را شنیدم بعد از سالها.

صدایی خسته ای آن سوی خط تلفن. فقط گفت :

ـ دارم برمی گردم .

هاسمیک دوران نوجوانیم چه رنگ باخته بود بی بوی یاس همیشگیش .

در را باز کرد .

ـ گفت : خیلی پیر شدم ؟

زبانم قفل شد . بند آمد .

ـ گفتم : نه......نه.......... تو هنوز

ـ گفت : به قول فریور خوشگل ترین دختر جهانم .

به سویم برگشت .

ـ گفت : چرا به خودم نگفتی؟

دیگر داشتم خفه می شدم .

ـ گفت : هان ؟باید تو محل می پیچید که پسر اسدالله خان مستوفی

عاشق  دختر آندره شده ؟

چانه ام می لرزید . احساس می کردم تارهای صوتیم یکی یکی پاره میشوند.

ـ گفت : همین سکوت لعنتی ، همین لرزش چانه یادگاریهای تو بودن تو غربتی

که هر لحظش فرار بود و کابوس.

سه پله بالاتر ایستاده بود . نه آندره ای وجود داشت و نه اسدلله خان مستوفی

با همه توانم گفتم :

ـ پدرت تهدیدم کرد. با اون لهجه غلیظش گفت که درگیر مسایل دینی نمیشه.

گفت که خلیفه گری سوال پیچش کرده . گفت که برمی گردید ایروان.

این یعنی نداشتن تو . ندیدنت . اما تو زدی به هدف و همه ما رو با هم دیوانه

کردی.صورتم خیس بود از اشک و عرق و حرفهای ناگفته .نشستم روی پله.

لحظه به لحظه آن روز لعنتی در خاطرم مانده بود .پدرش مرا راند و او فرار کرد.

همه جا سکوت بود و سکوت بود و بوی برگهای سوخته باغ آقای فتحگر.

صدای پیانو بلند شد . همان پیانوی قدیمیه موروثی . آهنگ محبوب من .

امروز آمدم با بوته ای یاس . پر از دلشوره بودم از کابوس نبودنش.

در را گشود . صورتش با دیدن یاس ها گل انداخت .

ـ گفتم : برای هاسمیک که عاشق یاسه .

وقتی بوته ها را از دستم می گرفت گرمای وجودش را بلعیدم و

ـ گفتم : با یاس و بی یاس همیشه خوشگلی.

خواست میان حرفم بپرد که بلند تر گفتم :

ـ و از مردهای ترسو بیزار.

بازویم را گرفت . می لرزید .

ـ گفت : ترسوهایی که نجیبند . هاسمیک عاشق مرد ترسوی

نجیبیه که ناگهان سکوت می کنه.

 

پ . ن. : هاسمیک نام زنانه ارمنی به معنی یاس بنفش.

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 19:49  توسط استاکر  | 

 

امروز تصميم دارم كه حتما" اولين نامه شهر را براي تو پست كنم .

اگر ... اگر تنها آدرس ...

اين آدرس لعنتي اگر باشد حتما" به دستت مي رسد ؟

مينويسم ، مينويسم ، براي ؟

اصلا" يادم نيست كي و كجا بود ، اولين نامه اي كه نوشتم به تو .

مي دانم كه كاغذش كاهي بود و تمبر روي پاكت يك نيلوفر مرداب .

نوشتم و جمله آخر را نقطه گذاشتم . كاغذ كاهي با باد حركت مي كرد

وقتي تمبر را روي پاكت مي چسباندم .

يعني كاغذ كاهي داخل پاكت با تمبر نيلوفر مرداب نبود ؟

" ـ امكان نداره . بازم داري همه تقصيرها رو ...

صدام رو مي آرم پائين  ، ok فقط پاكت نامه .

مي دونم كه ديگه تمبري با عكس نيلوفر مرداب وجود نداره اما كاغذهاي

كاهي ...

تمام دفترم شده كاهي و پر از خط هاي سفيد.

مي تونم ازت يه سوال بپرسم ؟

پست خونه كجاس ؟ "

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 20:30  توسط استاکر  | 

 

صدای سازش می آید . مثل هر شب .ساعت ۲.

می نوازد . پر از دلتنگی و تنهایی.

خانه شان زیباست . از پنجره اتاقم می بینم که هر روز گوشه پرده را

کنار می زند و تکیه می دهد به چهار چوب پنجره قدی. سایه پرده روی

صورتش می افتد . یک مثلث زیبا زیر چشم و گونه چپش . به روبرو می نگرد .

اما انگار نیست .بعد پرده را می اندازد .

یکبار، در ورودی مجتمع دیدمش. خوش پوش است . کشیده و لبخندی که

همیشه گوشه لبش را کج کرده است. نگاهش کردم . نگاهم کرد . چیزی

در دلم فرو ریخت و او گذشت .

از تمامی دقایقم گذشت . از همه فصل جوانیم گذشت .

عجیب و غریب است . غیبش می زند و ناگهانی دم صبح پیدایش می شود .

صدای ساز می آید .باز هم . ساعت ۲ است .

و ناگهان چیزی میان محوطه می افتد و صدای شکستنش وادارم می کند

پرده را کناری بزنم . ایستاده است . میان چهارچوب . سازش تکه تکه

شده است . وقتی به خود می آیم ، می بینم زل زده است به من .

لبخندی نیست .می گوید :

دیگر نغمه هایش تکراری شده بود . مثل زندگیم. قهر کرده بود با من .

زورم به او رسید نه به زندگی .

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 17:39  توسط استاکر  | 

 

کاکتوس ها آب می خواهند . کاکتوس ها در محیطی......

مرد رادیو را خاموش می کند.

زندگیش مانند کاکتوس های مکزیک به یک پیوند نیاز داشت.

یک پیوند عقلانی .

اما نبود عقلی که بانی پیوندی شود.

روزنامه های آرشیو شده اش را جمع کرد .  به کنار کاکتوس هایش

رفت . آب داشتند . بی هیچ دلواپسی از بی آبی . مانند هم نژادان مکزیکیشان .

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 22:0  توسط استاکر  | 

 

روسری ارغوانی روی بام گاهگلی بی تاب بود . مرد به پنجره

خانه کاهگلی می نگریست . سایه ای نیز به مرد . دست مرد

بالا رفت . سایه هنوز به او می نگریست . صورت سایه در تیررس

دوربین مرد بود . ماشه را چکاند . تنها جرم سایه هم قوم نبودن

با مرد بود . باد روسری ارغوانی را روی پنجره کشید و هزار تکه اش

کرد . صاحبش سایه ای شده بود در میان برهوت پر از ترک دل مرد .

صورت مرد از اشک خیس شد . تنها گناهشان هم قوم نبودنشان بود .

تکه های روسری ارغوانی روی زمین خاک آلود افتاد وقتی مرد برای

رهبرش توضیح می داد که آخرین نسل از نژاد سایه به خاطرات آن

سرزمین پیوسته است .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 9:39  توسط استاکر  | 

 

ـ چه بارون تندی!

زن می گوید . شیشه ساختمان روبرویی پر از قطرات باران است .

دست زن در دست مرد است . گرم . نبضش تند می زند .

ـ قلبم داره از جا در میاد .

مرد می گوید . زن خیره می شود به نیم رخ مرد که در هوای گرفته بیرون

تیره تر به نظر می رسد . چشم های مرد بسته اند . بیرون فقط صدای شرشر

باران است .

ـ چقدر موهات سفید شده ؟ یعنی این همه سال گذشت ؟

زن می گوید . پلک مرد آرام می پرد . رگ پیشانیش تکان می خورد . دست زن را

محکم تر می گیرد .

ـ چند سال دیگه مونده تا میان سالی ؟

مرد می گوید . دست زن روی صورت مرد است . استخوان های صورتش زیر

انگشتان زن تکان می خورند .

ـ خوب که چی ؟ یعنی باید یادم باشه که کلی ازت کوچیکترم ؟

زن می گوید . نیم خیز می شود . ملحفه را کناری می زند . پرده های کتان

اتاق تیره تر به نظر می رسند . رد قطره های باران را روی شیشه می گیرد .

از پرده کتان متنفرم .

مرد می گوید . ملحفه را روی خودش می کشد . زن بر می گردد . لبخند

همیشگی مرد روی صورتش می رقصد . به پنجره تکیه می دهد. سرمای

 مطبوعش را روی پوستش می بیند .در اتاق به هم کوبیده می شود .

 زن می پرد . سینه اش را محکم می چسبد. مرد در را می بندد . کنار زن

میرود . پرده را چنگ می زند .فاصله ای با زن ندارد .تنها صدای نفس های

زن را می شنود .

ـ تو با سن کمت خیلی چیزا واسم آوردی .

مرد می گوید . گونه زن را در دست می گیرد .

ـ من خوشبختم ؟

زن می گوید .

باران شدید تر می بارد و صدای مرد در لاله گوش زن گم می شود .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 8:31  توسط استاکر  | 

 

۱ ـ دست کودک پشت شیشه پیداست .

پنج انگشت کوچک با چال های یک اندازه رویشان . نوک انگشتانش سفید

شده اند ،از فشار روی شیشه . ملحفه سفید  که تکان داده می شود پر از

لکه های خون است .

جای انگشتهای کوچک با چال های یک اندازه رویشان روی شیشه مانده است .

زن می دود . انگشتهای باریکش را روی شیشه می گذارد . درست جــــــــــای

انگشتان کودک . نفسش بند آمده است . ملحفه ها خونیست .

۲ ـ دست های زمخت مردانه روی صورت ظریف می گردد . چشم ها ، بینی ،

 لبها .سر ظریف زنانه می چرخد . چشم هایش به زاویه کج سقف خیره مانده

است .چشم های مشکی مردانه از چشمان میشی زنانه و پوست مهتابیـــش

عبور می کند.

۳ ـ تن مهتابی بی تاب است . دست های ظریف در تاریکی روی دیوارها کشیده

 می شوند.دستی مردانه می گیردشان . لب های ظریف پر از درد است . لبهای

 زمخت کبود شده است . صورت ظریف می پرد . صورت زمخت از فریاد منقبض

 شده است . چیزی درون تن مهتابی بی تاب است .

۴ ـ تن لطیفی با انگشتان کوچک و چال های یک اندازه رویش ، کنار تن مهتـــابی

آرمیده است . دست زمخت ملحفه را چنگ می زند . لبــــان ظريــف گــــشوده

 میشود :

ـ چقدر دماغش شبیه توئه .

لب های زمخت به هم فشرده است . روی گردنش رگی سرگردان می تپد .

لب های زمخت باز می شوند :

ـ نه . به هیچ وجه .

۵ ـ تن لطیف با دنیای روشن پر از نور .

دست های ظریف در را می گشایند . لبان ظریف می لرزند . پیراهن قرمــز با

 گل های سفید عروس روی تن مهتابی بی تاب است . تن لطیف پشت صندلیها

 افتاده است . خس خس می کند . لبانش خونی است . پــــــاهای زمـخـت

می لرزند .تن لطیف روی پیراهن قرمز با گل های عروس فشرده شده است .

 لبان ظریف از هم باز می شوند :

ـ بی انصاف همه چیش شکل خودته حتی لرزیدنش .

۶ ـ انگشت های ظریف روی شیشه مانده است . درست جای انگشتان کوچک

با چال های یکدست . تن لطیف زیر ملحفه خونی است . چشمانش برق

می زنند . آرام است . لبانش صاحب انگشتان ظریف را می خواند و چشمانش

به شیشه خیره شده است . لبخندی لبانش را کج کرده است . لبخندی همانند

لبخند لب های زمخت است . اتاق پر از نور است .

۷ ـ دستان ظریف  ، انگشتان لطیف با چال های یک دست را در خود گم کرده

است . هر دو پشت شیشه ای ایستاده اند که مرد زمخت دیده می شود .

مرد زمخت ، پر از استخوان شده است . پریده رنگ با نگاهی مبهوت .

لبخندش مانند تن لطیف است .

۸ ـ انگشتان ظریف چروکیده اند و انگشتان لطیف جوانند . دستان جوان تن

خمیده ظریف را در خود دارند . آنسوی شیشه تن پر از استخوان شناور در

جهان های بی نشان زندگی نباتی دارد .

دست های ظریف میگویند :

ـ حتی خوابیدنش مثل توئه .

و لب های جوان که روی هم فشرده شده به سختی باز می شوند :

ـ کاش یه بار خودشم می گفت .

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 17:18  توسط استاکر  | 

 

بوم را مقابل پنجره می گذارد . آفتاب پشت بوم می تابد . می نشیند مقابلش .

قلم مو را بر می دارد . پالت را کف دستش می گیرد . دایره های خالی رنگ .

انگشتش را روی آنها می کشد . پلاستیک سفید . قرار است رنگ های زیادی

آن تو مخلوط شوند . لاجوردی ، اکر ، زرد ........رنگهای چهار فصل .

بلند می شود . مقابل آینه می ایستد . دستش را روی آن می کشد .

ناخودآگاه تبدیل به یک شکل منسجم می شود . ابروها ، چشم ها ، دهان .

به سمت رنگها می دود . رنگ قرمز را روی پالت می ریزد . قلم مو را

درآن فرو می برد . می کشد روی آینه . لبها ، زیرش آن دماغ قلمی

و زیر دماغ دو چشم . بالای بالا گوش ها .

عقب می رود . ته قلم مو را می جود . چوب خیس می شود . هیچ

چیز سر جای خودش نیست . یک صورت دفرمه .

بوم را بر می دارد . روی صندلی می گذارد . زل می زند به پنجره.

دیگر دستش توانایی کشیدن یک طرح ساده را ندارد . دیگر حتی به

یک آغاز نمی اندیشد . کف زمین را می کاود . پارکتها ، سال هاست که

واکس نخورده اند . یک لایه نازک خاک . با انگشتان پایش روی خاک ها

خطوط در هم می کشد . تلفن زنگ می زند .

لبهای صاحب صدای آن سوی خط را می تواند ببیند . صدای ظریفی که

از سیمها می گذرد و روی پیغام گیر جا می ماند .

- الو . کجایی ؟ هیچ معلوم هست ؟ الو . من واقعا نمی فهمم . باز چه

مرگت شده ؟ اه ........ حالمو به هم می زنی با این روشن فکر بازیات.

شانه هایش می پرد از صدای کوبیده شدن گوشی .  لبخندی گوشه

لبش را کج می کند. دیوانه صاحب صداست . حق را به او می دهد . این

بار زیاده روی کرده است . این بار به نوعی گندش را در آورده است .

زندگیش پر از صداهای ظریف بوده است . اما این آخری ماندگار ماندگار

شده است . در همه سلول های عصبیش ، در صورت خسته اش ، در

شانه های استخوانیش ، در بوم و پالتش ، در صدای خواننده های محبوبش.

بلند می شود . بوم را روی زمین می گذارد . به عکس صدای ظریف

نگاه می کند . موهایش را می کشد . موهای غیر طبیعی . موهای وحشی.

یک لب و یک بینی سر بالا .

با رنگ قرمز به رنگ ماتیک قرمز صاحب صدا .

عقب می رود . بوم پر از خطوط بی نظم در هم است . کاغذ سفیدی

روی بوم می چسباند . می نویسد :

- دیگر نمی توانم . دقیقه ، دقیقه مرگ است .

آدرس صاحب صدای ظریف را می نویسد . تلفن را بر می دارد .

وقتی راننده بوم را با خود می برد ، یکباره صاحب صدای ظریف

می میرد .

دقیقه ، دقیقه مرگ است . بوم را می بیند که بر شانه های مرد از

میان محوطه عبور می کند . خطوط بی نظم قرمز .

پنجره را می بندد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 21:22  توسط استاکر  | 

 

نمی توانی ببینیش. مدت های مدیدی است که  رها شده ای و

او رفته است . در یک خیابان طولانی پر از ساختمان های نیمه ساز.

شکسته ای .نود روز لحظه به لحظه آوار شده ای روی لباسهایت .

نود روز زنده به گور شده ای با خاطراتت .

خیابان تمام نمی شود . او رفته است . هنوز گرمی انگشتانش روی

تیره کمرت جا مانده است . هنوز .....

رسیده ای به انتهای خیابان . پر از آهک و سیمان . آنچا ساختمانی بود

آجری با پنجره های سبز یک دست .

کو ؟ کجاست ؟

کارگر افغانی نگاهت می کند . نگاهش پر از دوری است .

- خانم رفتن . فرختن و رفتن .

کیفت می افتد . استخوان های تنت از هم جدا می شوند .

- رفتن ؟ کجا ؟

کارگر افغانی به فضای نا معلومی نگاه می کند و می گوید :

- اه . لعنت به این رفتن های ناگهانی .

عق می زنی . بالا می آوری . شروع می شود . با هر تکان آن قدر

بالا می آوری که حنجره ات به خون می افتد . نمی دانی با این

نو ظهور چه کنی . خیابان را یکسر می دوی . عق می زنی و می دوی .

برایت بوق می زنند و می دوی . او نیست . نزدیک . نزدیک تر  و سیاهی .

استخوان هایت سیاه شده اند . سرت هشت برابر شده است . تنت پر از شلنگ

و سوزن است . نو ظهور رفته است به همراه تمامی نو ظهور های دیگر .

آرزو می کنی ، کاش له شده بودی . کاش پنجره های سبز می شکستند .

کاش او هیچ وقت نمی خندید . کاش آن خیابان با تمام ساختمان های

نیمه کاره اش محو می شد . کاش می مردی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 10:52  توسط استاکر  | 

 

 

می آید . می نشیند . مانند دفعات قبل . بی حس و حالت . چیزی در نگاهش مرده

 است.وقتی بار اول دیده بودیش   فهمیده بودی . چیزی محو و خاکستری .

انگشتانش بدون لـرزش روی هم قفل میشود . دستهای صاف سفید استخوانی .

صورتش به روبرو ست . بـه یــک بی انتهای ابدی همیشه خیره . نبضش را میگیری .

 عادی میزند . قلبش کند تـر و رنــــــگ صورتش پریده تر .

میگوید : قلم میخواهم ، خودکار ، خودکار ، pen .

به زبان مادریت حرف میزند . محوش شده ای که با حرکات دست از تو خودکـار

میخواهـــد .از جایش میپرد ، خودکار روی میزت را بر میدارد و به چشمانت زل

 میزند .

میگوید : . Please give me , I need a pen

سلیس حرف میزند . اولین بار است که روبرویش ایستاده ای . صورت به صورت .

میگویی : خودکار برای چه ؟

عقب می رود ،  عقب تر و دامن چهار خانه پشمیش چشمان آستیگماتـــت را

 اذیـت میکنـــد . 

ـ خودکار برای چی ؟

دستش روی دستگیره است . سکوت و باز هم سکوت .

ـ می خوای بری بیرون ؟ می خوای برگردی سر خونه زندگیت ؟ می خوای بری

 سـر کـارت ؟

چشمان تنگ شده اش تو را می پاید . رگ آبی چشمانش بنفش شده است .

 سرخی ناگهانی گونه هایش را میفشارد .

ـ می خوای یا نه ؟ بیا بشین بیا....

ایستاده است . مردد است و ناگهان در را باز میکند و میدود . جای خالی خودکار

 روی میز و بـوی یک عطر آشنای زنانه . زن عجیبی است میدانی .

استاد دانشگاه و زبان شناسی درس میدهد . دانشگاه شیکاگو و اکنون بیمار

توست .بر میخیزی ، پرونده آبی را دوباره مرور میکنی .

"مینو خرم . متولد ۱۳۴۶ تهران . همسر فرهود داد متولد ۱۳۳۶ شیکاگو  خلبــان

 مفقود شده درجنگ کویت... "

کلمات بعدی را نمیخوانی . پرونده اش را حفظی ، اقدام به خود کشی از ارتفاع .

بلند میشوی .به سمت اتاقش میروی . کنار پنجره نشسته و به خودکار خـــیره

شده است . در میزنی . نمی شنود . باز هم در می زنی و نیم رخش به سمت تو

می چرخد.

- خانم خرم .

- بفرمایید ، خودکارتون ، معذرت می خوام .

- نه مهم نیست اصلا .

- نمی خوامش دیگه .

- ولی ابزار کارتون بوده نه ؟

به صورتت زل می زند . مستقیم . بدون هیچ تکانی . باز همان نگاه . همان رگ آبی

پشت پلکها.

- ممکنه یه خواهشی کنم ؟

- بله.

- میشه پنجره رو کمی باز کنید . دارم خفه میشم .

- ولی این خلاف مقرراته .

ـ خواهش می کنم .

- متاسفم ، نمیشه .

به اتاقت بر می گردی . چرا اقدام به خودکشی ؟ می خوابی . باز همان خواب

لعنتی به سراغت می آید . خانه قدیمیتان در شیراز و همان زن مرموز و تنها .

 می دوی و زن به دنبالت . درون یک چاله میافتی که عمیق است . تقلا می کنی.

 اما زن بالای سرت است .

از صدای آژیر خطر ناگهان می پری . تمام بخش یکپارچه فریاد است . می دوی.

بی اختیار به سمت اتاق مینو خرم . پنجره باز است . خودکارت روی میز است و

 مینو خرم نیست .

مبهوت ایستاده ای . زن جوانی می گوید :

- چقدر قشنگ پرید . مثل همون پرنده ای که واسم از بلژیک آوردن . درست مثل

 خودش.

همه چیز خاکستری است . می نشینی روی زمین . صدای زن به گوشت می رسد .

- می خواست مثل شوهرش بپره . همون خلبانه که تو جنگ کویت گم شد . همون

خوش تیپه . خیلی تنها بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 1:14  توسط استاکر  | 

بیست و هفتم مرداد ، بیست و هفتم....

دیگر یادم نیست. سال هاست که دنیای اعداد همین است. بیست و هفت.

نیامدی و من بیست و هفت سال است که با تقویم آن سال کنار هم اتاقیهای ثامتم

زندگی می کنم. بیست و هفت سال اتاق دارم با بیست و هفت میله زنگ زده سرد.

بیست و هفت دوست دارم . بیست وهفت دوست ثامت کله تراشیده ضمخت.

بیست و هفت سال است. کجایی؟

بیست و هفت  دکتر گفته اند فراموشت کنم تا بیست و هفتم همین ماه تلخیص شوم.

بیست و هفت نفر گفته اند دیده اند که با دیگری رفته ای.

بیست و هفت نامه برگشت خورده دارم. سالی یک دانه آنهم تبریک تولدت.

بیست و هفت دست لباس سفید دارم. نپوشیدم . فقط همان شلوار جین است با

همان تی شرت مارک دار ارغوانی.

بیست و هفت روز غذا نخوردم.

بیست هفت روز زندانی شدم.

بیست و هفت روز تمامی انسفالوگرافی ها را رج زدم.

بسیت و هفت روز پا به پای مادر گریستم.

بیست و هفت روز نفهمیدم که مادر مرده است.

بیست و هفت روز از دنیا رفتم .

و بیست و هفت سال است که پشت میله های فلزی زنگ زده ، بیست درخت باغ

را نگاه می کنم برگ به برگ تا زمانیکه لخت می شوند.

بیست و هفت سال است که می گویم چه کرده ام که نیست شدی؟

بیست و هفت سال است که وقتی فکر می کنم ، قرص های رنگی خوابم می کنند

و ذیگر هرگز عددی به یادم نمی آید.

لعنت به بیست و هفت...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 14:9  توسط استاکر  | 

 

 

می ایستی. دستت را روی قلبت می گذاری. درد می کند. خم می شوی. دردی مزمن در ستون فقراتت می پیچد.

 

دلت پایین می ریزد. تنها شنیده ای می آید. می آید.

 

بلند می شوی. دستت را روی پیشانی  می گذاری و به انتهای خیابان می نگری. خالی است. بدون عبور حتی

 

یک ماشین. راه می افتی. هرم آفتاب دیوانه ات کرده است و تنها صدای نفس های بلندت را می شنوی.

 

درختان از گرمای تابستان دیوانه اند. خط کشی ای خیابان را دوتا دوتا می بینی. چیزی دور گوشت وزوز

 

می کند. قدرت اینکه دستت را بالا بیاوری و دورش کنی را نداری.

 

او می آید. می آید. در روز نامه صبح خوانده ای . آیا حقیقت دارد یا باز هم انتظاری بی سرانجام است؟

 

ماشیتی از کنارت می گذرد به سرعت. تنها سپیدی آن را می بینی و بس. به عقب باز می گردد. پیاده

 

می شود. می شناسیش. خانم مهندس است.

 

در ماشین بی حال می نشینی. او نیز بی رمق است و هر دو سکوت را ترجیح می دهید. روزنامه را

 

باز می کنی . به تیتر صفحه اول می نگری. نگفه اند چگونه می آیی ، اما می آیی.

 

اشک در چشمانت حلقه می زند. وقتی می رفت نمی دانستی که باید این قدر انتظار بکشی و تنهایی

 

خاطراتت را مرور کنی.

 

" برام دعا کن ". هنوز صدایش در گوشت طنین انداز است.دوازده سال است که آن را چون میراثی

 

عظیم و عزیز در گوشت حفظ کرده ای. برایش دعا کردی. همیشه . اما بی صدا. بی صدایی از تمامی

 

فریاد های کشیده ات بلندتر است.

 

آسمان تیره می شود. از باران خبری نیست. همیشه می گفت تیرگی آسمان یعنی هجوم ملخ و تو

 

به پیش گوییهایش می خندیدی با صدای بلند. آن روزها صدایت بلند بود و قشنگ. بی صدایی و

 

سکوت برایت معنا نداشت. همیشه و همه وقت می خواندی :

 

- بردی از یادم ، دادی بر بادم ، با یادت شادم

 

و صدای او که اولین بار ادامه ترانه ات را خواند :

 

- دل به تو دادم ، بر دام افتادم ، از غم آزادم

 

صدا در گلویت گره خورد. سکوت کردی و یه چشمان گستاخش زل زدی.

 

- صدایتان خوب است.

 

می خواستی بگریزی اما پاهایت انگار در زنجیرهای نا مریی خیابان اسیر بود. ناگهان گریختی. با تمام

 

نیرویت گریختی. نمی دانستی از چه و از که. اما گریختی. آن روز پاییز بود. به یاد داری. اما موسم بهاری

 

می وزید بی مهابا.

 

شروع به زمزمه می کنی با صدای آهسته. اشکهیت می چکند. خط کشی های خیابان را نمی بینی و با هر

 

پلک زدن آن ها شفاف می شوند. اتومبیل می ایستد . پیاده می شوی. قلبت هنوز درد می کند. دوازده سال

 

از بهترین سال های عمرت در این انتظار لعنتی مدفون شده است. او می آید.

 

روی نیمکت می نشینی. سرت را میان دستانت می گیری و با صدای بلند می خوانی و گریه می کنی.

 

- صبح دوشنبه ساعت ده می بینمتون؟

 

ساعت ده. امروز چند شنبه است؟ دوشنبه. هول شده ای. موهایت را شانه می کنی. روی شانه ات می ریزند.

 

لباس سپیدی می پوشی . تنها صدای قلبت است که می اید. از دور می بینیش. نشسته است. منتظر.

 

می بینتت. بلند می شود و می گوید:

 

- بسیار خوشحالم کردین.

 

کنارش می نشینی. زمان متوقف شده است. نگاهایش را می بینی. به جانبش می چرخی و نفسش به صورتت

 

می خورد.می گوید:

 

- من ارسلان هستم. می دانید به چه معنی؟

 

صدایت را می شنوی که می گوید :

 

- شیر

 

دوشنبه ها و ساعت های ده تکرار می شوند. بسیار و بسیار. او همه زندگی تو شده است بی مهابا.همه

 

چیز در حاشیه عشق توست حتی بزرگترین تحولات.

 

آخرین دوشنبه ساعت ده با روسری به میعاد گاه می روی. یعنی مجبوری. تحول بزرگ جامعه ات تو را وادار

 

می کند. اما تا به او برسی روسریت افتاده. او برای وداع آمده است و تو منعش می کنی. او برای دفاع

 

می رود و تو باز هم منعش می کنی. او می خواهد که نو بمانی در انتظارش و تو می گریی با تمام احساست.

 

دست هایت یخ کرده اند. دوری از او معنا ندارد. می بوسدت طولانی. نمی توانی جدا شوی. بر زمین و زمان

 

لعنت می فرستی  و ارسلان می رود برای دفاع.

 

صبح شده است. امروز دوشنبه است. ساعت ده او می اید. بر میخیزی. موهایت را شانه می کنی. روی

 

شانه ات می ریزند. سپید می پوشی و به میعاد گاه می روی. لبهایت داغند و منتظر. او می آید.

 

خیابان شلوغ است. آنها دارند می ایند. سیصد نفرند. در جعبه های مستطیلی یک شکل با پرچم سه رنگ

 

محبوبت. از مقابلت می گذرند. چشمت به دنبال اوست. می بینیش. چشمهای سرزنده و لبخند همیشگی اش.

 

او صاحب یکی از ان جعبه هاست. سردار رشید اسلام ارسلان................

 

دیگر چیزی نمی بینی. اسمان تیره شده است. اشکهایت می چکند و ناگهان صدای هجوم می شنوی.

 

وقتی آسمان تیره می شود، ملخ ها هجوم می آورند.

 

چشمانش مقابل چشمانت است. به دنبالش می روی. ارسلان  و انتظار دوازده ساله ات یک پلاک است.

 

آن را می اویزی به گردنت و نامش روی قلبت می ماند.

 

ارسلان آمد. با ملخها. دوشنبه ، ساعت ده . با صدای بلند می گریی و می گریی و می خوانی:

 

- دل به تو دادم ، بر دام افتادم ، از غم آزادم       چه شدآ ن همه پیمان، که از آن لب .........

 

و صدای ملخ همه جا را پر می کند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 23:2  توسط استاکر  | 

چراغ سبز چشمک می زند.

صدای تیز سوت در خیابان می پیچد.

و کودک سرشار از روزمرگی و خواب از خط کشی های خیابان عبور می کند.

چراغ قرمز می شود.

زن می ایستد. کلاغ می پرد. به آینه می نگرد و ماتیک قرمزی به لبهایش می مالد.

چراغ زرد است حالا.

سپور جارو می کند. ج.ی خیابان پر است از کاغذ های تبلیغاتی.

چراغ سبز چشمک می زند.

پسرک حالا سرود ملی می خواند.

ظهر است . داغ است. چراغ قرمز است.

زن می ایستد. کلاغ نمی پرد. ماتیکش پاک شده. گریه کرده است.

آفتاب شروع به قدم زدن می کند. چراغ زرد است.

سپور جارویش را به درخت تکیه داده و زیر سایه کیوسک روزنامه فروشی خوابیده است.

چراغ