قرار نامیرایی نهاده بودیم.
از آن قرار های احمقانه دوران جوانی . دی ماه بود .
شال گردن رنگ رنگش که همه دیوانه اش بودیم را انداخته بود
و با چشمان قرمزش پیشنهاد این قرار را داد . آن روزها عجیب شده
بود . به یکباره زیر همه چیز زد . کلاس و دانشکده و فلسفه . ساعت ها
روی نیمکت سبز رنگ پریده روبروی دانشکده می نشست و به جلوی
کفش هایش نگاه می کرد . گاهی هم با خودش حرف می زد . هرگز
نفهمیدم چه می گفت . بالاخره سر کلاس آمد . فوکو شناسی داشتیم .
فلسفه قدرت و دانش .......
نشست آخر کلاس . زل زد به استاد . وقتی قرار یک طوفان بود قیافه اش
مانند گربه های وحشی در انتظار شکار می شد . براق و صامت . آن قدر
نگاهش سنگین بود که استاد همانطور که رو به تخته بود گفت :
ـ جناب رهی خان معاصر می بینم که زیاد با فوکو موافق نیستی.
سکوت همه کلاس را پر کرد . رهی نمونه و محبوب همه اساتید .
ـ نه . اصلا .
از کلاس بیرون رفت و هرگز بازنگشت .
قرار نامیرایی را در یک کافه گذاشتیم . کسی جرات خندیدن یا
مخالفت نداشت . گفتم :
ـ یعنی چی رهی ؟ اینم از اون مسخره بازیهای جدیدته ؟
خندید و دستم را فشرد . چشم های همه روی دستان ما ثابت
و خیره ماند . رهی و این کارها ؟
صورتش را به صورتم نزدیک کرد . بی اینکه پلک بزند .نی نی لرزان
چشمانش را می دیدم . دستم را از دستش بیرون کشیدم . بلند شدم.
ـ از مسخره بازیهات حالم به هم می خوره معاصر .
ندیدمش . هرگز . گهگاهی چیزهایی به گوشم می رسید که رهی
در یک روستا زندگی می کند . معلم بی مزد شده است و هنوز در پی
نامیرایی .
ماجرای نامیرایی از ذهنم بیرون شد . مشغله های زندگیم آن قدر زیاد
بود که هرگز به دوران دانشکده و خل بازیهایش فکر نمی کردم . خانه
قدیمی پدری و تنهاییم مجال فکر کردن به روزهای خوش را نمی داد .
زمستان شد .دی ماهی سرد و پر سوز .
در کوچه را که بستم صدایش را شنیدم . آرام و شمرده و محکم .
ـ نامیرایی که هنوز؟
سرمای هوا کمکم کرد تا بهتم را زیر شال گردن پنهان کنم . دستش را
جلو آورد :
ـ رهی معاصر هستم .
سر و کله اش چه ناگهانی پیدا شد . مردی بلند و موقر که جذابیتش مجال
حرف زدن را از من گرفته بود .
ـ چیه ؟ رهی معاصرم . همکلاسیه سابق .
کنارم گام برمیداشت . صدای قدمهایمان در سرما و در دی ماه می پیچید .
ـ می دانی خودکشی کردم و برگشتم ؟
ـ دیوانه .
ـ نامیرایی . شک داشتم اما مطمئن شدم .
ـ که چی ؟
ـ که همیشه و هنوز انسان قدرت دارد . با دانش ...
ـ یادمه فوکو رو زیاد دوست ...
خندید . چیزی درونم شکست . دستم را گرفت . همیشه غیر منتظره
بود .
ـ رهی . رهی . وای دارن ...
ـ نگات می کنن ؟ به درک .
با صدای بلند فریاد زد و دستم را کشید .
ـ علت نامیرایی من . نامیرایی من ...
صدایش در رگهایم جاری شد و گرم شدم .
دی ماه آن سال نامیراترین و گرمترین دی ماه روی
زمین بود .
