تبليغاتX
مطرود آگاه - رنگ جنون

مطرود آگاه

 

همه جا رنگ جنون دارد. همه چیز بوی جنون می دهد و

همه سکوت می کنند وقتی تو را می بینند . سرهایشان را

به هم نزدیک کرده اند و با چشمان بی حالتشان به دهان

نیمه باز و لباس های شیکت نگاه می کنند . تو اما به خط

سیاه روی دیوار نگاه می کنی و صدای دری که همه ابرهای

سفید یادت را می پراکند .

روی تخت که می نشینی فنرهایش صدا می کنند و سرمای

ملحفه های ضد عفونی شده کف دستت را قلقلک می دهد .

کرخت شده ای . هیچ چیزت به این فضای جنون زده نمی خورد.

به پنجره های خاکستری نگاه می کنی . منتظر بودی تا برگردد .

مگر از نائین تا تهران چقدر راه بود ؟

ـ همش یه ماهه خوشگلم.

ـ یک ماه؟

ـ کار منم این مدلیه دیگه.

هنوز عطرش در مشامت مانده است . عطر شیرین زمستانی.

گلوله برفی به شیشه می خورد . می پری . دختری صورتش

را چسبانده به شیشه و دیوانه وار می خندد . رویت را بر می گردانی .

زیر شکمت تیر می کشد . مچاله می شوی از این درد لعنتی کشدار .

همه چیز با سرعت مرگ آوری در حال عبور بود. می دانستی اتفاقی

افتاده است و به تو نمی گویند . می دانستی عطر شیرین  زمستانی

دیگر به مشامت نمی رسد . می دانستی دیگر.............

شقیقه هایت تیر می کشند . سرت را روی متکا می کوبی و این اشکها

که می جوشند .

هر شب می آمد . کنارت بود . می دیدیش . نفسش به صورتت می خورد

و ناگهان مادرت بود و اشکهایش و پدرت که بر جنون تو می گریست .

جنون؟

دکترهای زیاد ، مطب های رنگی و ناگهان جغرافیا برایت مهم شد .

نقشه ای خریدی و نائین را دیدی . با انگشتت روی خطوط مرزی اش

می کشیدی و با عطر شیرین زمستانی حرف می زدی .

حالا همه جهان در نائین جمع شده بود و او که جایی در آن جغرافیای

گرم ، نیست شده بود .

تا اینکه پدرت تو را یافت در آخرین اتوبوس شب به مقصد نائین .

پیر مرد می شکست . التماس می کرد و تو نقشه نائین را به

سینه ات فشرده بودی .

گلوله های برفی پشت سر هم به شیشه می خورند . دخترک

نیست .  راه نفست  بند آمده است . لباسهایت را می کنی .

عریان میان اتاق می ایستی . سرما را می بینی که از کف پایت

بالا می آید و در استخوان ها و رگهایت می دود .

پشت پنجره می روی . پرده چرکش را چنگ می زنی . پنجره را

باز می کنی . ناگهان دخترک مقابل صورتت سبز می شود . می خندد.

تو هم می خندی . میگوید :

ـ سرده . چرا لباس تنت نیست ؟

میگویی:

ـ آخه از نائین اومدم . افتاب اونجا خیلی تند و گرمه .

ناگهان یک مشت برف را به صورتت می مالد .

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 14:55  توسط استاکر  |