تبليغاتX
مطرود آگاه - امروز رفتم .

مطرود آگاه

 

چمدان به دست منتظر شماره پروازم ایستاده بودم . شلوغ

بود . مثل همیشه . خداحافظی ، سلام و اشک و آغوش.

احساس می کردم صدایم می زنند اما قول داده بودم به پشت

سرم نگاه نکنم . حتی اگر صدای تو مرا بخواند .

داشتم می رفتم .امروز بود . به راحتی همه چیز را بستم و بلیطی

به مقصد شهری جنوبی و شرجی گرفتم . بی هیچ پشتوانه و دوستی.

فقط محض رفتن نه ایستادن .

شب می فهمی و می فهمند که نیستم .

نه اینکه فرار کنم . نه . می خواهم در جایی گرم و دور نفس بکشم 

بی آنکه ذره ای از هوایش آغشته به نفس های تو باشد . می خواهم

در خیابانی راه بروم که میدانم هرگز از آنجا عبور نخواهی کرد .

اوج می گیرم . لا به لای ابرهای سرگردان زمستانی اوج می گیرم .

چشمانم را می بندم .

دروغ می گفتی . به راحتی که خیال برم داشت تنهاترینم باز برایت .

اما نبودم . میدانستی که می دانم . در میان زندگی تاریک تو می لولیدم

و تو در مهتابی خانه اش عشق بازی می کردی . بوی عطرش را میدادی.

نمیدانم زنی بود یا دختری اما هر چه بود می باخت . مثل من .

گفتی:

ـ قانونی نباشد . فقط عشق بورزیم و بمانیم برای هم .

شانه بالاانداختم و پلک هایم رو به پایین بود .

با طعنه گفتی :

ـ امل هم که شدی .

از آن لحظه همه پندارهایم زیر آب رفت . همه عشقم تلخ شد و گفتم :

ـ همین طور بپذیرم .

می خواستم عشق بورزم . با همه وجودم وجودت را بپذیرم اما ....

هواپیما در حال فرود است . به شهری شرجی و جنوبی قدم می گذارم .

شهری تیره و گرم که با پوست سپید و سردم بیامیزد . ریه هایم بوی ماهی

را ببلعند و تنم نسیم گرم دریا را .

پایم که برسد به زمین تصمیم می گیرم که چه کنم با گرما و شرجی و

میلیون ها قطعه سرگشته زیر خاک .

فعلا در خلا ابرها اسیرم و پر از لذت .

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 13:33  توسط استاکر  |