چمدان به دست منتظر شماره پروازم ایستاده بودم . شلوغ
بود . مثل همیشه . خداحافظی ، سلام و اشک و آغوش.
احساس می کردم صدایم می زنند اما قول داده بودم به پشت
سرم نگاه نکنم . حتی اگر صدای تو مرا بخواند .
داشتم می رفتم .امروز بود . به راحتی همه چیز را بستم و بلیطی
به مقصد شهری جنوبی و شرجی گرفتم . بی هیچ پشتوانه و دوستی.
فقط محض رفتن نه ایستادن .
شب می فهمی و می فهمند که نیستم .
نه اینکه فرار کنم . نه . می خواهم در جایی گرم و دور نفس بکشم
بی آنکه ذره ای از هوایش آغشته به نفس های تو باشد . می خواهم
در خیابانی راه بروم که میدانم هرگز از آنجا عبور نخواهی کرد .
اوج می گیرم . لا به لای ابرهای سرگردان زمستانی اوج می گیرم .
چشمانم را می بندم .
دروغ می گفتی . به راحتی که خیال برم داشت تنهاترینم باز برایت .
اما نبودم . میدانستی که می دانم . در میان زندگی تاریک تو می لولیدم
و تو در مهتابی خانه اش عشق بازی می کردی . بوی عطرش را میدادی.
نمیدانم زنی بود یا دختری اما هر چه بود می باخت . مثل من .
گفتی:
ـ قانونی نباشد . فقط عشق بورزیم و بمانیم برای هم .
شانه بالاانداختم و پلک هایم رو به پایین بود .
با طعنه گفتی :
ـ امل هم که شدی .
از آن لحظه همه پندارهایم زیر آب رفت . همه عشقم تلخ شد و گفتم :
ـ همین طور بپذیرم .
می خواستم عشق بورزم . با همه وجودم وجودت را بپذیرم اما ....
هواپیما در حال فرود است . به شهری شرجی و جنوبی قدم می گذارم .
شهری تیره و گرم که با پوست سپید و سردم بیامیزد . ریه هایم بوی ماهی
را ببلعند و تنم نسیم گرم دریا را .
پایم که برسد به زمین تصمیم می گیرم که چه کنم با گرما و شرجی و
میلیون ها قطعه سرگشته زیر خاک .
فعلا در خلا ابرها اسیرم و پر از لذت .
