زن می گریست .
زندانی بود.
زن می گریست .
مرد دانه های گندم را به ترتیب در خاک می کاشت.
زن می گریست .
مرد با داس گوسفندهای همسایه را می تاراند .
زن می گریست .
مرد بر تن اسبان داغ می نهاد .
زن می گریست .نمی خواست .
مرد اما می خواست . زیر پایش عشقبازی می کرد .
زن می گریست بی صدا .
مرد وحشیانه می برید.
زن خیره به اندام خونینش می گریست .
مرد دست و پاها را دفن می کرد .
زن می گریست .
مرد چاقویش را می شست .
زن می گریست .
همسایه دیده بود .
زن می گریست .
مرد فرار کرد .
زن می گریست .
مرد شلاق می خورد .
زن می گریست .
مرد به دار آویخته شد .
زن می پوسید .
دیگر نمی گریست .
بی دست و پا و عریان در جهان به راه افتاد.
+ نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387ساعت 9:58  توسط استاکر
|
