دیده بودیش .
خسته . زیبا و غمگین .
بارها دیده بودی که با همه زیباییش اندوه عمیقی در چشمانش
لانه دارد .
چند بار سعی کرده بودی که سر حرف را باز کنی اما او با صدای
لطیفش به یک روز بخیر قناعت کرده و بوی عطرش را به جا گذاشته
بود . به طرز عجیبی محترم بود .
تا آن روز که بی پروا مقابلش ترمز کردی . پیاده شدی و صورت غرق
در اشکش نفست را برید . چانه اش می لرزید . اشکها ، غلطان روی
صورتش می درخشیدند .
اولین بار بود که می دیدی زنی با چشمان باز می گرید . خواستی فضا
را بشکنی اما ....
ـ ممکنه منو تا ....
کنارت نشست . در ابرها بودی . اشکهایش قرار بود دنیا را زیر آب ببرد .
سالن انتظار فرودگاه مملو از جمعیتی که بی تاب بودند برای بوسه
و آغوش و دیدار .
ایستادی کنارش . سینه اش بالا و پایین می رفت . مسافران یکی یکی
خارج شدند و آخرینشان نفس را در گلوی صاحب اشکهای بی کران گره زد .
دیدی که بی تاب به شیشه چسبید . همه وجودش جنگلی شد پر از گلهای
مگنولیا که به سوی نور قد می کشیدند .
مرد آمد . موقر و متین و بلند . هم سن بودید اما او شکسته تر و تکیده تر .
از سالن خارج شد . پا به پای زن دویدی . با همه توانش و صدای شیرینش
مرد را فریاد کرد .
ـ ارس
مرد حیران به اطرافش نگریست . رگ های شقیقه اش بیرون زده بود و می تپید .
نمی دانستی چه کنی . بمانی یا بروی .
سالها از آن روز می گذرد . زن می خندد . مرد نفس می کشد و خانه شان بوی
مگنولیا می دهد .
چه خورشید ابدی بود مرد و چه جنگلی بود زن که تا اخر جهان به سوی هم قد
می کشیدند . کنجکاوی رهایت نمی کرد لحظه ای .
مرد را یافتی در گذشته های دور که عاشقانه مبارزه می کرد . بزرگ بود .
صدایش را می شنیدی که می خواند :
ـ هزار کاکلی شاد در چشمان توست ، هزار قناری خفته در گلوی من
و صدای زن که می خندید به ناز و می خواند :
ـ عشق را ایکاش صدای ................
در خاطراتشان دویده بودی بی اختیار .
با زن عاشق شدی ، با مرد شکنجه شدی . در اشکهای زن و انتظارش
پیر شدی. در غربت مرد مست شدی و در لیست فرودگاه ، هواپیمای او
را همراهی کردی با یک ترمز ناگهانی و اشک های سیلابی زن .
ازدواجشان جایی ثبت نشد جز در بهار جنگلی که به سوی نور می دوید
و تو شاهد میلیون ها بو و رنگ و عکس از عشقشان بودی .
به گذشته که می نگری باز صدای مرد می آید که می خواند و می گویی :
ـ عشق را ای کاش صدای سخنی بود .
