بحث ....

 

بحث سال و سده و ثانیه نیست ،

بحث هوای خرابی است که خونم را آلوده است .

بحث انرژی بر باد رفته ی جوانیم است که در سراسر جهان

موضوع مهمی شده است .

بحث یک وجب خانه است که در آن محبوسم .

بحث یک رویای سپید است در باغ های گران و سبز چای .

بحث نوشته های راکد بی صاحبم است .

بحث یک دنیا سوال است و جواب های سرگردان .

بحث یک جهان جنگ و تعفن .

بحث بیماری قلب و خفگی نایژک هایم .

بحث حنجره ی نابودم  و

بحث یک وجب جا برای آرمیدنم که آنهم متری چند میلیون است .

سرنوشت غم انگیز انسان بودن .

کاش پرنده خلق می شدم یا یک ...........

کوروس

 

۱:

ـ تف به قبر بابات مرتیکه. مردم رو آواره کردی .

ـ خفه کن اون رادیو رو.....

و صدای آژیر قرمز ، قرمز ، قرمز

 

۲ :

حیاط پر از بوی یاس های هاجر خانم بود . اصلا همه کوچه .

عاشق گلاش بود . می گفت :

ـ از وقتی بوی این صدام رو شنفتن دیگه بی حال و بی رمق شدن .

اولش همه خندشون می گرفت اما بعد فهمیدن که گلا دیگه مثل

سابق بوی خوش ندارن . من اما هیچ وقت نخندیدم . چون عاشق

یاس های هاجر خانم بودم . باهاشون حرف می زدم .

ـ وای شری جون این بچه خل شده ؟

ـ چه می دونم . صبح تا شب اون گوشه بالکن داره با این گلا ور می ره.

نه . خل نشده بودم . واقعا نشده بودم . اون گوشه بالکن نه صدای آژیر

قرمز بود ، نه صدای آهنگران بود و نه صدای رویا جون .

 

۳ :

بارون می یومد . چه بارون سیل آسایی . سرما خورده بودم . شری جون

( مامانم ) می گفت :

بیا . راحت شدی . بازم می خوای گل بو کن .

جای آمپولها می سوخت . پشت کرده بودم به همه و داشتم به قطره های

سربی بارون نگاه می کردم که دونه دونه می افتادن رو برگهای تازه مو و

بعد هم روی آسفالت کوچه .

ـ ای لشگر صاحب زمان آماده باش آماده باش

از صدات بدم میاد . وقتی می خونی یه مصیبت تو راهه.

 

۴ :

کامیون بزرگ و نارنجی بود . روش نوشته بود : خوزستان بار

یعنی .  . . یعنی همونجایی که پر از جنگه .

روی پل ایستاده بود . یه عالمه وسیله توش بود . گلوم داشت می ترکید .

همسایه های جدید بودن .

ـ تهران ، شیراز و اصفهان پذیرای هم وطنان غیور ما هستند .

یعنی چی ؟ یعنی قراره ما بریم اونجا و اونا بیان جای ما ؟

یه خانم قد بلند با ساق های کشیده که جوراب نپوشیده بود. یه دختر زرزرو

تو بغلش . اونم شوهرش بود . سیاه سیاه . به دستام نگاه کردم . من روز بودم

و اون شب . بعد هم یه پسر قد خودم . نه بزرگتر .

ـ کوروس . مامان جان نخوری زمین . حواست کجاست بچم ؟

منو دید . پشت پنجره . با اون موهای زردم که بعدها گفت :

ـ موهات مثل رنگ فلس ماهیاس تو ظهرای شهرمون .

از بوی گند ماهی دماغمو گرفتم .

ـ خیلی بی تربیتی کوروس .

ـ خو چی گفتم مگه ؟ نمیدونی اون قدر خوشگلن .

ـ نخیر . ماهیه یخزده بو گندو کجاش خوشگله ؟

 

۵ :

کوروس جای یاس های هاجر خانم رو گرفت . وقتی حرف می زد زل میزدم بهش .

اوایل از مهاجر ، پدرش ، می ترسیدم . خیلی شب بود . اما خود کوروس نه ....

بلند و استخونی با چشمای عسلی . خیلی پر زور بود .

هر روز و هر ساعت . پدر و مادرامون فقط برای هم سر تکون میدادن . یعنی

سلام و حال شما .

خونشون همیشه بوی عود میداد . پر از کتاب بود . عاشق پذیراییشون بود .

لم میدادم رو مبلای آمریکاییشون و شربت می خوردم .

ـ ببین مامان جان درست نیست بدون اجازه رفتی خونشون .

ـ مامان اخه

ـ آخه نداره .اونا غریبه ان . نمی شناسیمشون .

من موندم پشت پنجره و کوروس تو کوچه .

ـ چرا نمیایی بیرون ؟

از نگاهش فرار می کردم . زیر نگاهم میدوید که ببینمش . خندم گرفت .

ـ ا .... سرم گیج رفت ..... خوب چون گرمه .

ـ گرم؟.... نه . خوبه .... پس اگه بیای خرمشهر چی ؟

ـ وای شما از اونجا اومدین ؟

ـ آره .

ـ بابا جونم میگه . ...راستی شما چطوری زنده موندین ؟

ـ پریدیم تو شط . .. شنا کردیم ... کوسه ها مواظبمون بودن . ...

بعد ما رو تا اینجا آوردن ... اینم جای دندونای بچشونه . داشتیم

بازی میکریم اشتباهی گازم گرفت .

زد زیر خنده . وقتی می خندید همه دندونای سفیدش معلوم میشد .

ـ دروغگو

ـ نه به خدا . نگاه کن .

خط طولانی بخیه روی بازوش بود . ملتهب بودند . سرفه ای کردم در حد

خفه شدن .

دوسشون داشتم . مهاجر بابای کوروس مثل دایی بود . کتاب می خوند .

می نوشت . چقدر خوب انگلیسی حرف میزد . دیگه ازش نمی ترسیدم .

دوسش داشتم . مثل شب بود .

 

۶ :

ـ بیا فرار کنیم .

ـ خوب کجا بریم ؟

ـ بریم یه جایی که ... اصلا می ریم شمال .

ـ شمال ؟

ـ آره ... بعد با هم عروسی می کنیم .

ـ بی تربیت .

ـ اه . تو هم همش می گی بی تربیت . بی تربیت .

 

۷ :

تو ایستگاه اتوبوس نشسته بودیم . سر خیابونمون . با اون لباسهای احمقانه .

ـ مری ... می دونی این عکس رو لباست چیه ؟

ـ آره . مجسمه آزادیه تو آمریکا.

ـ ببین ما قراره بریم اینجا .

ـ آمریکا؟ .... (زدم زیر خنده) دروغگو

ـ نه به خدا . واسه همین گفتم فرار کنیم .

گوشم درد گرفت . نفسم بند اومد . مهاجر بود .

 

۸ :

چند روز بعد که برگشتیم خونه کوروس نبود . مهاجر نبود . مامانش

که جوراب پاش نمیکرد نبود . حمید ملک خانم شهید شده بود .

یعنی یام یام هم دیگه نبود چون حمید نبود .

مثل بخت النصر نشستم تو بالکن .

هیچ وقت تی شرتم رو نپوشیدم . تی شرت سبز با راه های ریز سفید

که مجسمه آزادی روش بود .