۱:
ـ تف به قبر بابات مرتیکه. مردم رو آواره کردی .
ـ خفه کن اون رادیو رو.....
و صدای آژیر قرمز ، قرمز ، قرمز
۲ :
حیاط پر از بوی یاس های هاجر خانم بود . اصلا همه کوچه .
عاشق گلاش بود . می گفت :
ـ از وقتی بوی این صدام رو شنفتن دیگه بی حال و بی رمق شدن .
اولش همه خندشون می گرفت اما بعد فهمیدن که گلا دیگه مثل
سابق بوی خوش ندارن . من اما هیچ وقت نخندیدم . چون عاشق
یاس های هاجر خانم بودم . باهاشون حرف می زدم .
ـ وای شری جون این بچه خل شده ؟
ـ چه می دونم . صبح تا شب اون گوشه بالکن داره با این گلا ور می ره.
نه . خل نشده بودم . واقعا نشده بودم . اون گوشه بالکن نه صدای آژیر
قرمز بود ، نه صدای آهنگران بود و نه صدای رویا جون .
۳ :
بارون می یومد . چه بارون سیل آسایی . سرما خورده بودم . شری جون
( مامانم ) می گفت :
بیا . راحت شدی . بازم می خوای گل بو کن .
جای آمپولها می سوخت . پشت کرده بودم به همه و داشتم به قطره های
سربی بارون نگاه می کردم که دونه دونه می افتادن رو برگهای تازه مو و
بعد هم روی آسفالت کوچه .
ـ ای لشگر صاحب زمان آماده باش آماده باش
از صدات بدم میاد . وقتی می خونی یه مصیبت تو راهه.
۴ :
کامیون بزرگ و نارنجی بود . روش نوشته بود : خوزستان بار
یعنی . . . یعنی همونجایی که پر از جنگه .
روی پل ایستاده بود . یه عالمه وسیله توش بود . گلوم داشت می ترکید .
همسایه های جدید بودن .
ـ تهران ، شیراز و اصفهان پذیرای هم وطنان غیور ما هستند .
یعنی چی ؟ یعنی قراره ما بریم اونجا و اونا بیان جای ما ؟
یه خانم قد بلند با ساق های کشیده که جوراب نپوشیده بود. یه دختر زرزرو
تو بغلش . اونم شوهرش بود . سیاه سیاه . به دستام نگاه کردم . من روز بودم
و اون شب . بعد هم یه پسر قد خودم . نه بزرگتر .
ـ کوروس . مامان جان نخوری زمین . حواست کجاست بچم ؟
منو دید . پشت پنجره . با اون موهای زردم که بعدها گفت :
ـ موهات مثل رنگ فلس ماهیاس تو ظهرای شهرمون .
از بوی گند ماهی دماغمو گرفتم .
ـ خیلی بی تربیتی کوروس .
ـ خو چی گفتم مگه ؟ نمیدونی اون قدر خوشگلن .
ـ نخیر . ماهیه یخزده بو گندو کجاش خوشگله ؟
۵ :
کوروس جای یاس های هاجر خانم رو گرفت . وقتی حرف می زد زل میزدم بهش .
اوایل از مهاجر ، پدرش ، می ترسیدم . خیلی شب بود . اما خود کوروس نه ....
بلند و استخونی با چشمای عسلی . خیلی پر زور بود .
هر روز و هر ساعت . پدر و مادرامون فقط برای هم سر تکون میدادن . یعنی
سلام و حال شما .
خونشون همیشه بوی عود میداد . پر از کتاب بود . عاشق پذیراییشون بود .
لم میدادم رو مبلای آمریکاییشون و شربت می خوردم .
ـ ببین مامان جان درست نیست بدون اجازه رفتی خونشون .
ـ مامان اخه
ـ آخه نداره .اونا غریبه ان . نمی شناسیمشون .
من موندم پشت پنجره و کوروس تو کوچه .
ـ چرا نمیایی بیرون ؟
از نگاهش فرار می کردم . زیر نگاهم میدوید که ببینمش . خندم گرفت .
ـ ا .... سرم گیج رفت ..... خوب چون گرمه .
ـ گرم؟.... نه . خوبه .... پس اگه بیای خرمشهر چی ؟
ـ وای شما از اونجا اومدین ؟
ـ آره .
ـ بابا جونم میگه . ...راستی شما چطوری زنده موندین ؟
ـ پریدیم تو شط . .. شنا کردیم ... کوسه ها مواظبمون بودن . ...
بعد ما رو تا اینجا آوردن ... اینم جای دندونای بچشونه . داشتیم
بازی میکریم اشتباهی گازم گرفت .
زد زیر خنده . وقتی می خندید همه دندونای سفیدش معلوم میشد .
ـ دروغگو
ـ نه به خدا . نگاه کن .
خط طولانی بخیه روی بازوش بود . ملتهب بودند . سرفه ای کردم در حد
خفه شدن .
دوسشون داشتم . مهاجر بابای کوروس مثل دایی بود . کتاب می خوند .
می نوشت . چقدر خوب انگلیسی حرف میزد . دیگه ازش نمی ترسیدم .
دوسش داشتم . مثل شب بود .
۶ :
ـ بیا فرار کنیم .
ـ خوب کجا بریم ؟
ـ بریم یه جایی که ... اصلا می ریم شمال .
ـ شمال ؟
ـ آره ... بعد با هم عروسی می کنیم .
ـ بی تربیت .
ـ اه . تو هم همش می گی بی تربیت . بی تربیت .
۷ :
تو ایستگاه اتوبوس نشسته بودیم . سر خیابونمون . با اون لباسهای احمقانه .
ـ مری ... می دونی این عکس رو لباست چیه ؟
ـ آره . مجسمه آزادیه تو آمریکا.
ـ ببین ما قراره بریم اینجا .
ـ آمریکا؟ .... (زدم زیر خنده) دروغگو
ـ نه به خدا . واسه همین گفتم فرار کنیم .
گوشم درد گرفت . نفسم بند اومد . مهاجر بود .
۸ :
چند روز بعد که برگشتیم خونه کوروس نبود . مهاجر نبود . مامانش
که جوراب پاش نمیکرد نبود . حمید ملک خانم شهید شده بود .
یعنی یام یام هم دیگه نبود چون حمید نبود .
مثل بخت النصر نشستم تو بالکن .
هیچ وقت تی شرتم رو نپوشیدم . تی شرت سبز با راه های ریز سفید
که مجسمه آزادی روش بود .