.................
مرگ
گاهی
ریحان
می چیند..........................
برای فرانک میری و آرزوهای بزرگش که در آغوش مرگ به خواب رفت..................
مرگ
گاهی
ریحان
می چیند..........................
برای فرانک میری و آرزوهای بزرگش که در آغوش مرگ به خواب رفت..................
هر
شب با
یکی از
قهرمانانم
به تو خیانت
می کنم
سپس بر سینه ی
او
از
فراقت می گریم .
غاده السمان
در تو زاده شدم
رشد کردم
الفبا آموختم
جنگ دیدم
ویران شدم
نوجوان شدم
عاشق شدم
خواندمت
جوان شدم
با حنجره های ارغوانیت
با دست های رامشگرانت
شعورم بالغ شد
خواندم
و
خواندم
گریستم
دیوار دیدم
جدا ماندم
خاکستری شدم
کجایی مادرم
چرا هرگز ندیدمت
وطنم......................
نیستان رفتند و هستان می رسند ........
بگذار بهار
با تو
کاری کند
که
با شکوفه های گیلاس کرد .
جدال من و تو این باشد
بدون هیچ زنده باد و مرده بادی
بمانی در یک قاب که
عکسی است
از نو جوانیمان
با دندان های سیمی تو و ماتیک قرمز دزدکی من
و
نگاهی که می پایید
عشق زودرسی را در بلوغی هیجانی
که ممنوع بود و سری .
جدال گرمی است نه ؟
یک آفتاب برایم به ارمغان بیاور
تا
دشت های سیبری گلگون شوند.
تیرگان یک سالی.....
گرما بیداد می کند.
یخ کمیاب شده است .
شهر زیر چکمه های یک سرباز ، عریان و ملتهب و
چشمانی که به انتهای یک بن بست مصلوب شده اند .
امرداد همان سال.....
گرما حکمرانی می کند .
یخ اسطوره شده است .
شهر مانند یک ماهی به دنبال هوایی آزاد و
چشمان مصلوب ، سه میخ مقدس را می پایند.
شهریورگان همان سال.....
تک گرما شکسته است .
یخ را کودک کار می فروشد .
خونی تازه در رگهای شهر جاری و
چشمان مصلوب که با ماه روسپی شده اند.
مهرگان همان سال....
آسمان فارغ از باران .
شهر سیراب از رگبار و برگ و
روسپی نو پا ،حریص در جوی های بلند یک باور می غلطد .
آبانگان همان سال ......
آسمان باردار یک فاجعه است .
شهر زیر برگ و درختان لخت آرمیده و
روسپی ، بالغ و لوند در پرهای یک بستر سرد جوانیش را می فروشد .
آذرگان همان سال.....
می گویند آسمان دیوانه شده است . پیشگویی های یک پیشگوست .
چکمه های تیرگانی سرباز کنار جوی آب جا مانده و
روسپی غوغاییست به تنهایی .
دیگان همان سال......
زردها بیهوده قرمز نشدند . آوازه خوان می خواند .
سرباز خونش را می فروشد و روسپی همه چیزش را .
سرباز عاشق بهار است و روسپی به یک چاله عمیق تنها می اندیشد.
بهمنگان همان سال......
صبح پیداست بی آسمان .
سرباز خون ندارد .
روسپی رگش را بریده است و
شهر خالی از التهاب به بهار و بنفشه می اندیشد .....
بحث سال و سده و ثانیه نیست ،
بحث هوای خرابی است که خونم را آلوده است .
بحث انرژی بر باد رفته ی جوانیم است که در سراسر جهان
موضوع مهمی شده است .
بحث یک وجب خانه است که در آن محبوسم .
بحث یک رویای سپید است در باغ های گران و سبز چای .
بحث نوشته های راکد بی صاحبم است .
بحث یک دنیا سوال است و جواب های سرگردان .
بحث یک جهان جنگ و تعفن .
بحث بیماری قلب و خفگی نایژک هایم .
بحث حنجره ی نابودم و
بحث یک وجب جا برای آرمیدنم که آنهم متری چند میلیون است .
سرنوشت غم انگیز انسان بودن .
کاش پرنده خلق می شدم یا یک ...........
نه ساعت پنج است
و
نه من شکوفه های گیلاسم .
تنها زن جهانم که
منتظر بوسه هایت هستم
با نفرینی به همه زمین و زمان .
نزدیکم نشسته ای.
بی خود فکر می کنم که در رگ هایم جریان داری.
دیروز مردی.
در میان میلیون ها قطره سرد مه.
تو رفتی در میان یک صداقت بنفش که برای یک روز بارانی
سازت را کوک کند.
دیروز مردی.
تعبیر من این است.
شاید در صندلی های لهستانی یک کافه جا بمانی
و یا لکه مبهم قهوه در فنجان های طلایی باشی.
خیال من این است و خطوط چهره ات باز هم صورتم را می کشند و می گویند
نزدیکم نشسته ای .
حباب های بلورین
در میان دستان زنی که به هیچ می اندیشد.
در میان بازوان مردی که شبی پر از بوران در دشت جایشان گذاشت.
حباب های بلورین
در دم و باز دم پسرکی پشیمان از طناب دار
در های های گریه های دختر که عاشق موهای سپیدی شده است
و در فکر تاریک خیانت.
حباب های بلورین
در میان بازی کودکان،
در همهمه عشق های نا مشروع و در میان خاکستری عمیق
یک کاریز به این سو و آن سو می روند.
چه نابابند این سایه های خیال در میان لرزش حباب ها.
چه بی تعصبند قاصدک ها در میان عبور میلیون ها نقش حباب
و چه بی ریا ست آن حس بی پایان که همه تلخی را می مکد
فقط برای اینکه جایی و مجالی برای یک روزنه شهدی باز شود.
حباب های بلورین
از میان بلوک های مجتمع مسکونی می گذرد .
از سیم های ساز تو می گذرد و در تمام لایه های پنهان
دلتنگیهایت خانه می سازد.
چرا هیچ حبابی مانند خوابهای آشفته ام رنگی نیست ؟
آشوب
بی هیچ نشانی از انسان
آشوب
بی هیچ تکرار عشق و عقلی هم زمان
آشوب
با خون و رنگ خون
آشوب
با فریادهای " جنگ نه " ، " عشق آری "
آشوب
هذیان های پس از یک مستی طولانی
آشوب
در سیگارهای وینستون ساخت آمریکا
آشوب
در سی دی های غیر مجاز
آشوب
در صدای دخترک تازه روسپی
آشوب
در همهمه شلوغی یک صبح
آشوب
در اندام های داخلی یک جسد
آشوب
درون گورهای دسته جمعی
آشوب
در توهم یک هم آغوشی
آشوب
در یک آشوب بی فرجام ، عاصی ، آکنده از رنج انسان
چیزی در ذهنم شکل می گیرد.
دستی آن را پای دیوار پرتاب می کند.
شاید دست نه .
جسد گربه ای متولد نشده.
روزنامه های عصر خیس و خون آلود پای قناره قصابی روی هم
جمع شده اند .
مرد دست می کشد . رد انگشتش روی شیشه می ماند .
قطره های خون جاری است .
آن رویای ربوده شده ذهنم جسد مرد بود که به قناره آن قصابی
با همه روزنامه هایش آویزان شد .
رویاهایم باز مهر قرمز خورد .
نیمه شبی ، یک نفس داغ.
شبی
نیمه شبی ، یک کابوس گرم.
خواب بی پیرایه مرا می درد.
می درد. می درد.
از خواب می پرم . در میان هجوم دیوارهای اتاق که بی مهابا
مرا می بلعند.
قاب عکس از دیوار می افتد.
تکه تکه می شود و خواب های پریشان من
باز هم پریشان می ماند.
بی رد عبور حتی یک ماهی
یا یک حلزون.
برای تو که فراموشم شده ای.
سرشارم از کلمات
برای گوش های نامریی تو که گم شده است در هیاهوی این شهر.
پرم از دلتنگی ، از یک قفس ، از یک مرداب.
یک هیجان نابود شده ام در میان میلیون ها هیجان بی صاحب.
یک شهر خاموشم در میان چراغ های روشن شهر.
پرم از کلمه برای تو و اینکه یک کلمه ام
در میان این همه کلمه بی فرجام.
خدایان مرده اند.
در تک تک سیلاب های زبانی فریاد مرگشان نهفته است.
زبان مرده است.
تمامی سلول های فکری قبرستان زبان شده است و عصر ما که رو به خاموشی است.
یک خاموشی بی فرجام بی کار که غرق در محلول منیزیوم و خون است.
چشم های کودک به ترک های سقف خیره مانده است و
چشم های مادر به چشمان ثابت او و
پدر که سال هاست کنار حوض مدفون شده است.
فردا کودک آن سوی حوض است.
تو می توانی بنای یادبودی بسازی برای تمام دوستیهایت.
و می توانی پاره کنی بندهای زمینی ات را و بروی بالا و بالا و بالاتر به آنجا که مناره مسجد محل را ببینی .
تا به آنجا که پشت بام مدرسه ابتدایی ات را ببینی.
تو می توانی بروی به آنجا. در آن کنگره های لاجوردی خانه بسازی.
ابرها را شخم بزنی و باران بکاری تا در امرداد سوزان به روی زمینیان همیشه نیازمند ببارد.
تو می توانی.
به راحتی خوردن یک لیوان آب و به زیبایی بو کردن یک شاخه گل شاپسند دل ببازی به آ ن پسرک یا دخترک
مغمومی که سینه اش آماج حمله فصول قراردادی زمان است.
می توانی در آن افق تاریک به ندای گیتار مردی بدون دست گوش فرا دهی و یا در استکان خالی نشانی
دریاچه نمک را بپرسی.
تو می توانی. به تمامی خدایان مرده و زنده که می توانی.
زمین میعادگاه نیاکان ماست نه آسمان.
زمین بستر عشق ورزی ماست نه آسمان.
زمین رستنگاه ابدی اندیشه های مواج ماست نه آسمان.
کی به زمین میرسی؟
امروز. فردا. پس فردا.
آمدنت به زمین با اولین مد دریای خزر مقارن است.
تا آن روز چراغ دریایی را می نگرم تا مبادا خاموش شود در طوفان.
تا آن روز بوسه هایم را می شمارم.
قلبم را می چلانم.
تا آن روز هزار بار غسل تعمید می شوم. هزاران بار در رودخانه مقدس اردن فرو می روم تا بسترم بوی
شقایق های دریایی را بگیرد و بالشم بوی پر پروانگان.
تا تو بیایی من هزار بار ساعت شنی را جا به جا کرده ام.
می توانی زودتر باز کردی؟ فقط یک روز.
تا زمان بایستد. آنگاه در آغوش گرم تو می آرامم.
ساعت ها. سال ها. قرن ها.
در تو محو می شوم. گم می شوم و یکی می شوم تا ابد.
قلب ارغوانیت را می کارم در هزاران جای زمین تا همه به حادثه عشق ما عاشق شوند و بیارامند
و تن های خسته شان را که حاصل فصل سبز هم آغوشی است در پاک ترین رودخامه جهان غسل تعمید
بدهند.
به زمین باز آی.
استاکر
خاطرات سبز پشت نی نی چشمهای تو می لغزد و همه روزهای کبود در پلکهای من جان می گیرد.
چقدر راه است تا اولین عبور یک خاطره سبز؟
چقدر دور است گذرگاه اولین دیدن؟
و چقدر طول می کشد تا بتوانم یکبار بی دغدغه یک شماره طولانی را بگیرم؟
پلکهای کبودم و جوانی دور از ذهنم مثل یک شهر قحطی زده است که می رود به سوی نسیان.
می رود به سوی اولین فاتح صلیبی.
میرود به سوی یک دوشیزه بی پناه.
می رود در پیاده روهای شهر و می میرد پشت یک دهان کثیف.
می میرد پشت یک عقده طویل.
می میرد پشت هر چه نامش انسان است.
مرده ام. این هوا همه اش مصنوعی است.
استاکر
می نویسم برای تمامی سنجاقک ها.
می نویسم برای تمامی دخترکان آهن و نوزادان احتمال.
می نویسم برای برگ های بی حال تابستان و برای فواره های همیشه باز و عشق های آبکی
کج دار و مریض.
هی . اینجایم و به عشق مضحک تو می خندم.
من به تمامی آوازهای آزاد ملحق شدم.
تنها.
استاکر.
چه دورم از اتفاق های با تو و چه دورم از صدای تو که به صداهای بی صدا پیوسته است.
چقدر دوری.
به اندازه تمامی رویاهای یک شب کهکشان.
چقدر دوری.
به اندازه تمامی حبابهای صابون.
اه..... به همه این دوری ها.
فصل خزان.
فصل معلق بودن من در میان همه نظریات.
فصل نفرین های تو به تمامی کتابها.
فصل از هم پاشیدگی در مرز یک جنون کهربایی.
فصل خواندن کورتاسار.
فصل دوری از کافکا و فصل تولد همه سوسکهایی که زمانی شاید فقط شاید سل بگیرند.
فصل خزان.
می خواهم کافکا بخوانم.
یعنی بخوانم؟
بی خیال.
استاکر.
تکرار یک معصیت در ذهن تاریک کلاغ
تکرار یک پشیمانی در چشمان سپور
تکرار یک عشق در قلب سوسمار
تکرار
واژه های تکرار٬ هجاهای تکرار از برای یک عمر
تنهایی٬ گسست٬بیماری
و تکرار
بی فرجام عشق برای روسپی نوجوان با ساق های بلندش
تکرار
بی سرانجام دل برای ملوان گمنام در آخرین کشتی سرخ
و تکرار بی فایده یک اسم
برای نوزاد نوظهور ذهن که بی تابانه جستجو می کند
حتی حرفی را برای نامش که بنامد خود را برای یک تکرار مجدد.
استاکر
ایکاش
هزار تیغ برهنه
بر اندوه تو می نشست
تا بتوانم بشارت روشنی فردا را بر فراز پلکهایت نگاه کنم...
اینک صدای ان یار بیدریغ
گل می کند در سبز ترین سکوت و
گلهای هرزه را در بارش مداوم خویش درو می کند...
جنگل
در اندیشه های سبز تو جاریست .....
خسرو گلسرخی و بچه گیهای من. هنوز صدای دایی تو گوشمه که شعرهاشو می خوند و من مجبور بودم یاد بگیرم و به این مرد احترام بگذارم.
چه زود گذشت همه اون روزای نارنجی. روزای یه شب مهتاب.شبای شهر قصه. عصرای گنجشکک اشی مشی.
ظهرای جمعه و خروس زری پیرن پری. کاش برگرده.![]()
استاکر
در فراسوی زمین. در پایانه امید. در انگاره تلخ شک.در انقطاع شب و روز تو را دیدم.
بی واسطه و عریان مانند همه درخت های باغ اعتصامی. پریشان و رها و سرد. حد فاصل نیاز و دوری.
چراغ های باغ اعتصامی روشن شدو همه چیز سپید شد. تو رفته بودی و من در انتظار زایش نوزاد شعور بودم.
بار دار از همه بی حوصلگی های زنانه. گریزان از تمامی پرچین های مردانه و امیدوار ورود به دنیای کودکانه.
درد دارم. دلم گیلاس می خواهد. می خورم. بالا می اورم. اه . لعنت به این بارداری رویایی.
بوی آشنا می اید. می گویند دکتر امده است. نوازش دستی را حس می کنم.
درد امانم را بریده است جیغ می گشم و ناگهان خالی می شوم.
از هر چه مراعات. از هر چه ترس از گناه.
اکنون من تنها دوشیزه روی زمینم که باردار شعور شدم و شعور به دنیا اوردم.
کودکم نمی گرید. شیر نمی خواهد.
بهشت گمشده می خواند. در تک تک ایه های تورات می خوابد. با مسیح در رودخانه مقدس اردن شنا می کند.
کودکم با کشتی بزرگ ایمن در حوض کودکیهایش بازی می کند. او یکباره به اندازه ایه های قران رشد می کند. خدا را می بوید.
کودکم در پناه اهورا مزداست. او را بارها با زرتشت دیده ام که وضو می گیرد و اویشن می بوید.
کودکم ان قدر بزرگ است که در دستان زمینی ام نمی گنجد.
او را که می بینم سرشار از غرور می شوم و خاطره نوازش تو را فراموش نمی کنم.
هوا پر از عطر توست.
استاکر
من از نیم روزی ابری سخن می گویم. نیم روزی که کلاغ ها حیرانند و انسان ها در پی تسخیر لانه های آنها.
و ما نمی دانیم که در نیم روزهای ابری کلاغ ها عشق می ورزند و جوجه های چشم قرمز متولد می شوند.
میعادگاهی بالای صنوبر که زاویه تنهایی کلاغ است.
من از نیم روزی ابری سخن می گویم.
نیم روزی که دیگر هیچ کلاغی نیست و صنوبر ممنوع است.
استاکر
قهوه . مجله فکاهی عصر پنجشنبه و صدای پلک زدن خاطرات درون شیشه
اندوه هجران اردیبهشت است.
بهشت در حصار طلایی خدایان و من و ما نفرین شده درخت حوا.
عطر قهوه و خطوط رمزینه درون ان نقشه باغ های معلقی است در کرانه های فریاد.
عصر پنجشنبه و صدای دیکته گفتن های مادر همسایه.
عصر پنجشنبه و کش و قوس امدن های روز تعطیلی و صدای تلفن:
الو فردا جمعه است به موزه می روی؟
استاکر