می آیم ......
همراهت می آیم
تا آخر راه
و
هیچ نمی پرسم
هرگز
با تو
اول کجاست ؟
با تو
آخر کجاست ؟
عباس معروفی
همراهت می آیم
تا آخر راه
و
هیچ نمی پرسم
هرگز
با تو
اول کجاست ؟
با تو
آخر کجاست ؟
عباس معروفی
برایت داستان زندگی ام را باز می گویم
خلاصه وار و اندک .
از بیم آن که مبادا دلتنگ شوی :
من بسیار خطا کرده ام
و
این خطاها بود که زندگی ام را
نجات داد...........
غاده السمان
برای خالد نویسا که مقابل خطاهای زندگی می ایستد.......
مرغ
بیدل
شرح هجران
مختصر
کن...........
برای علیرضا روشن و علی کرمی
شاعرانی که در قفس هم شاعرانه به انسان می اندیشند.........
و
شاید تقدیرش
چنین بود که لحظه ای
از عمرش را
با
تو
همدل باشد.
ایوان تورگنیف
مهر کن مرا با چشمانت
ببر به هر کجا که هستی
حفظ کن مرا با چشمانت
مرا ببر مثل تکه ای بازمانده از کاخ اندوه
مرا ببر مثل عروسکی
مثل خشتی از خانه
تا کودکانمان بازگشت را به یاد آرند.
ـ محمود درویش ـ
کلمه ها را در چشمهایم پنهان کرده بودم .
وقتی که همه گریستند ، من هم گریستم ، اما کلمه گریستم .
کلمه ها همه ریختند به خاک ، گم شدند در خاک ، بدون کلمه در هر کجا
بیگانه خواهم بود ، بیگانه تر از هر بیگانه .
تبعیدی اگر در خاکش نیست ، در کلمه هایش که هست . خاک را زیر و رو کردم
خاک و کلمه ها با هم آمیخته بودند ، چند مشت خاک گرفتم و گذاشتم در کوله بارم .
" عتیق رحیمی " ( ۱۳۴۲ )
گفتم : راه از کدام جانب است؟
گفت: از هر طرف که روی . چون راه روی راه بری.
عقل سرخ
شیخ اشراق شهاب الدین سهرودی
نه معماری بلند آوازه ام
نه پیکره تراشی از روزگار رنسانس
نه آشنای دیرینه مرمر .
اما
می خواهم بدانی
تن زیبای تو را چگونه ساخته ام
و با گل و ستاره و شعر آراسته ام
و با ظرافت خط کوفی .
نمی خواهم
تواناییم را در بازسرایی تو به رخ بکشم
و در چاپ دوباره ات
و در نقطه گذاری ات از الف تا ی .
که عادت ندارم
از کتاب های تازه ام سخن بگویم
و از زنی
که افتخار عشق اش را داشته ام
و افتخار تالیفش را
ـ از فرق سر تا پنجه پا ـ
که چنین کاری
شایسته تاریخ شعرم نیست
و نه شایسته دلبر
نمی خواهم
شماره کنم
خال هایی را
که بر شانه ات کاشته ام
چراغانی را
که در خیابان چشمانت آویخته ام
ماهیانی را
که در خلیج های تو پرورده ام
ستارگانی را
که لای پیراهنت یافته ام
یا کبوترانی را
که میان سینه ات پنهان ساخته ام .
که شایسته ی غرور من نیست و
کبریای تو .
بانوی زیبای من !
رسوایی زیبایم !
که با تو خوشبو می شوم .
تو شعری شکوهمندی
که آرزو می کنم امضای من در پای تو باشد
و سحر بیانی که طلا و لاجوردش می چکد .
مگر می توانم در میدان های شعر فریاد نزنم :
دوستت دارم
دوستت دارم
دوستت دارم
مگر می توانم خورشید را در کشوهایم نگه دارم
مگر می شود با تو در پارکی قدم بزنم و ماهواره ها
کشف نکنند که تو دلدار منی .
نمی توانم
پروانه ای را سانسور کنم که در خونم شناور است .
نمی توانم
یاسمن را باز دارم از آویختن بر شانه هایم
نمی توانم
شعری عاشقانه را در پیراهنم پنهان کنم
زیرا
منفجر خواهد شد .
بانوی من !
شعر آبرویم را برده است
و واژگان رسوایت ساخته اند
من
مردی هستم که جز عشقم را نمی پوشم
و تو
زنی که جز لطافتت را .
پس کجا برویم دلبرم ؟
و نشان عشق را چه سان بر سینه بیاویزیم ؟
و عید والنتین قدیس را چه سان جشن بگیریم ؟
در روزگاری که عشق را نمی شناسند .
بانوی من !
آرزو دارم در روزگاری دیگری دوستت می داشتم .
روزگاری مهربانتر ، شاعرانه تر
روزگاری که شمیم کتاب ، شمیم یاسمن
و شمیم آزادی را بیشتر حس می کرد .
آرزو می کردم که دلبرم می بودی
در روزگار آیزنهاور و ژولیت گریکو
ژل الوار و پابلو نرودا
چاپلین و سید درویش و نجیب الریحانی .
آروز می کردم
با تو شام می خوردم شبی در فلورانس
آنجا که پیکره های میکل آنژ
هنوز هم نان و شراب را با جهانگردان قسمت می کنند .
آرزو می کردم
که دوستت می داشتم در روزگاری که شمع حاکم بود و هیزم
و بادبزن های ساخت اسپانیا و نامه ها ی نوشته با پر
و پیراهن های تافته .
نه در روزگار
موسیقی دیسکو و ماشین های فراری و شلوارهای جین چل تکه .
آرزو می کردم
تو را در روزگار دیگری می دیدم
روزگاری که گنجشک ها حاکم بودند
آهوان و پلیکان ها یا پریان دریایی .
نقاشان ، شاعران ، عاشقان ، کودکان و یا دیوانه ها .
آرزو می کردم
که تو از آن من بودی
در روزگاری که بر گل ستم نبود
بر شعر ، بر نی و بر لطافت زنان .
اما
افسوس
دیر رسیده ایم
ما گل عشق می کاویم
در روزگاری
که عشق را نمی شناسند .
نزار قبانی
(۱۹۲۳ - ۱۹۹۸)
معنی هستی انسانی این نیست
که
آدم بر جهان تسلط پیدا کند و آن را تصرف کرده و
آقای آن شود ، بلکه معنی هستی انسانی
توانایی در خاطر سپرده شدن ، به یاد آمدن و
در خاطره ماندن است .
هانا آرنت ( ۱۹۷۵ـ۱۹۰۶ )
نو بهار
است .
در آن کوش
که
خوشدل باشی .
پیرمرد گفت :
غم و غربت میراث بابا آدم است . حالا برو که نمی روی .
زندگی ما زخمی است که تنها مرگ می تواند آن را خشک کند.
همه ما می میریم و چند روز بعد یک وجب سبزه از گور ما می روید .
آخرش همین است .
زیاد فکرش را نکنید .
آب و دانه
خالد نویسا ( ۱۳۵۰ )
عاشقت بودم ، بی تعارف
اما گل یخ را نوشیدی و
قلبت مرد ، بی انصاف .
گوشهایت را باد برد به سوی یک دهان پر از یاوه
و
تو روی ابرها بودی
وقتی در چهارراه ، پشت چراغ قرمز
ایستاده بودم بدون هیچ نفسی .
هنوز از گل یخ بیزارم.
هنوز نفس نمی کشم .
هنوز پشت چراغ قرمزم .
و
تو گم شده ای
در قنات های مرده ی این شهر
در یک مجتمع مسکونی سبز.
آخ . هوا نیست.
مرده ام .
سالهاست زیر پای تک تک عابرین خسته از تکرار .
آموزگار :
کدام دختر است که به باد شو می کند؟
کودک :
دختر همه هوسها .
آموزگار :
باد ، به اش چشم روشنی چه می دهد ؟
کودک :
دسته ورق های بازی و گرد بادهای طلایی را .
آموزگار :
دختر در عوض به او چه می دهد ؟
کودک :
دلک بی شیله پیله اش را .
آموزگار :
دخترک اسمش چیست ؟
کودک :
اسمش دیگر از اسرار است .
پنجره مدرسه ، پرده ای از ستاره ها دارد .
فدریکو گارسیا لورکا
از همه اسرار الفی بیش برون نیفتاد ،
و
باقی هر چه گفتند در شرح آن الف گفتند ،
و
آن الف البته فهم نشد.
مقالات شمس تبریزی
( دفتر اول)
آدم نمایش : ایوان نیوخین
صحنه نمایش : یک باشگاه ولایتی
(نیوخین با جبروت بسیار می خرامد ، ریش بلند و دو طرفه دارد ، بالای
لب را کاملا تراشیده و فراکی کهنه پوشیده . تعظیم می کند . جلیقه خود
را مرتب می نماید . )
نیوخین :
خانم ها .....، همانطور که متداول است آقایان . به خانم من پیشنهاد
شده بود که من به منظور امری خیر روی مباحثی که مورد علاقه
عموم است سخنرانی کنم . چاره ای نمی بینم . اگر مجبور باشم که
سخنرانی بکنم ، خوب سخنرانی می کنم و غیر از این هم کار دیگری
نمی توانم بکنم . البته من استاد نیستم و فاقد درجات علمی هستم ،
ولی در عین حال مدت سی سال است که بدون وقفه حتی می شود
گفت با نابودی سلامتی خودم روی مسایلی که جنبه علمی دارد کار
می کنم ، مداقه می کنم و حتی گاهی هم مقالات آموزشی علمی
می نویسم . آموزشی آموزشی که نه . خیلی معذرت می خواهم .
می شود گفت مقالات نظیر آموزشی ،بهر جهت چند وقت پیش یک
مقاله بزرگ تحت عنوان " مضرات بعضی از حشرات موذی " نوشتم .
دخترهای من از آن خیلی استقبال کردند . مخصوصا قسمتی را که
مربوط به لانه ساس ها بود . بعد از اینکه مقاله را خواندم ، پاره کردم.
چونکه هر چه مقاله بنویسی هر قدر بگویید و هر کاری بکنید باز هم دوای
ساس همان گرد قدیمی ساس کش است " د . د . ت ". غیر از این است؟
در منزل ما حتی توی پیانو هم ساس لانه کرده . موضوع سخنرانی انتخابی
امروز من درباره مضراتی است که دخانیات برای سلامتی نوع بشر در بر
دارد . ضمنا من خودم سیگاری هستم ولی خانم امر کرده که امروز درباره
مضراتی که دخانیات برای شما دارد سخنرانی کنم ،پس بحث چه فایده ای
دارد ؟ برای من فرقی نمی کند چه درباره دخانیات باشد چه نباشد ، ولی
پیشنهاد می کنم خانم ها و آقایانی که در سخنرانی حاضر هستند ، خواهش
دارم توجه مخصوص مقرر بفرمایند ، چون در این صورت ممکنه اتفاق بدی رخ
بده و اگر هستند کسانی در میان جمع که از شنیدن خطایه های خشک علمی
داغ دارند و یا اینکه خوششان نمی آید می توانند دیگه گوش نکنند و بروند بیرون.
از آقایان پزشکانی که در میان حضار هستند خواهش دارم توجه مخصوصی
بفرمایند . سخنرانی من حاوی اطلاعات مفیدی برای آنهاست ، زیرا نیکوتین
گرچه اثرات مضری دارد ولی در طب نیز مورد استفاده قرار می گیرد . برای
مثال اگر مگسی را در جعبه سیگاری محبوس کنید احتمالا در اثر اختلالات
عصبی خواهد مرد . تنباکو در اصل گیاهی است . همیشه موقعیکه من
سخنرانی می کنم با چشم راستم چشمک می زنم . ولی شما آن را نادیده
بگیرید از ضعف اعصاب است . من آدم فوق العاده عصبی هستم و جریان
این چشمک زدن من درست از سیزدهم سپتامبر ۱۸۸۹ شروع شد . یعنی
همان روزی که زنم بچه ای به دنیا آورد . می شود گفت چهارمین فرزندمان
باربارا . همه دختر های من در سیزدهم ماه به دنیا آمده اند . در واقع.......
(نگاهی به ساعتش می اندازد ) وقت کم است و بنابر این اجازه بفرمایید از
موضوع اصلی منحرف نشوم.
بایستی اضافه کنم که خانم بنده گرداننده یک مدرسه موسیقی است و
همچنین یک اموزشگاه شبانه روزی خصوصی دختران . خوب ، در واقع
آموزشگاه شبانه روزی خیر ولی چیزی در همین حدود . بین خودمان باشد .
زنم دوست دارد از مشکلات و تنگدستی کارش شکایت کند اما از همین
کار خیلی پول پس انداز کرده است ، در حدود چهل پنجاه هزار روبل
بی زبان ، در حالیکه من یک کوپک هم به اسم خودم ندارم حتی یک پشیز.
ولی چه می شود گفت ؟ من دفتر دار مدرسه هستم . خرید آذوقه با من
است . باید مواظب مستخدم ها باشم ، حساب پس بدهم ، دفترچه
تمرینات را درست کنم ، لانه ساس را سمپاشی کنم ، گردش دادن سگ
خانم و گرفتن موش هم جزء وظایف من است .
دیشب موظف بودم که به اشپز مدرسه آرد و روغن تحویل بدهم چون
می خواستند که کلوچه روغنی تهیه کنند . خب امروز صبح ـ خلاصه اش
می کنم ـ موقعیکه کلوچه ها تقریبا پخته شده بودند ، خانم تشریف آوردند
توی آشپزخانه که دستور بدهند به سه تا از دخترها کلوچه ندهیم چون
لوزه هایشان ورم کرده ، پس معلوم شد که چند تا کلوچه روی دستمان
می ماند . با این کلوچه ها چه کار می شود کرد ؟ اول خانم خواست که
آنها را در اشکاف بگذارم .بعدا عقیده اش عوض شد و گفت " خودت
کوفت کن ، کله پوک " . وقتیکه زنم سرحال نیست مرا کله پوک ، افعی
یا ابلیس صدا می زند . ترا بخدا به من می آید ابلیس باشم و یک چیز
دیگر هیچ وقت هم سرحال نیست . خوب من کلوچه ها را مثل ادم که
نخوردم ، یعنی درسته درسته غورتشان دادم ، چونکه من همیشه
خیلی گرسنه هستم . مثلا دیروز به من نهار نداد . گفت : " برای
چی بهت غذا بدم ؟ " بهر جهت ( ساعتش را نگاه می کند ) حرف تو حرف
آمد و از موضوعمان منحرف شدیم پس با اجاره ادامه می دهیم . شک
ندارم که شما ترجیح می دهید به جای گوش دادن به من به یک اواز یا
یک سمفونی یا یک آهنگ شاد و یا به چیزهایی شبیه این گوش کنید.
( می خواند ) " در گرماگرم نبرد ترسو نخواهیم بود " یادم نمی آید که
این شعر مال چه کسی است . راستی باز فراموش کردم به شما
بگویم که در مدرسه موسیقی زنم ، علاوه بر دفترداری تدریس
ریاضیات ، فیزیک ، شیمی ، جغرافی ، دوره های آوازخوانی ،
ادبیات و غیره هم به عهده من است .
برای رقص و اواز و نقاشی خانم پول جداگانه ای می گیرد گرچه استاد
رقص و اواز هم خود من هستم . مدرسه موسیقی ما در بن بست
پنج سنگی شماره ۱۳ است . احتمالا چون ما در منزل شماره ۱۳ زندگی
می کنیم همیشه هم بد شانسی گریبانگیرمان است . دختران من در
سیزدهم ماه به دنیا آمده اند و منزل ما هم ۱۳ پنجره دارد . از این مقوله
بگذریم .خانم بنده همیشه برای مذاکره با والدین در خانه هستند و اگر
شما کاتالوگ ما را خواسته باشید آنها را در اتاق دربان به قیمت سی کوپک
به فروش می رسانند ( از جیبش چندین اعلامیه بیرون می آورد ) و یا اگر مایل
باشید من هم حاظرم تقدیم کنم . هر نسخه سی کوپک . کی می خواهد ؟
( سکوت ) هیچکس نمی خواهد ؟ بسیار خوب بیست کوپک می فروشم . (
سکوت ) جای تاسف است . بله . خانه پلاک سیزده .من یک وامانده کاملم .
هم پیر شده ام و هم خرفت . گرچه دارم اینجا سخنرانی می کنم و ظاهرا
خوشحالم ولی دلم می خواهد فریاد بکشم و یا پرواز کنم ، بروم به آن طرف
زمین . کسی هم نیست که پیشش شکایت کنم . کافیست فقط یک نفر به
خاطر آدم چند قطره اشک بریزد . شاید شما بگویید پس دخترهایت چی؟
اما چه دخترهایی وقتیکه با انها حرف می زنم فقط خنده تحویلم می دهند.
زنم هفت تا دختر دارد . خیر معذرت می خواهم . فکر می کنم شش تا (
مشتاقانه )هفت تا . بزرگترینشان آنا ۲۷ ساله و کوچکترینشان هفده ساله.
آقایان ( نگاهی به اطراف می اندازد ) من شانس ندارم ، احمق و رقت آور
شدم ولی در حقیقت شما خوشبخت ترین پدر را در مقابل خودتان میبینید.
من اختیاری در این قضیه ندارم ولی اگر می دانستید سی و سه سال با
همسرم زندگی کردم ، بایستی بگویم بهترین سال های عمرم را و در عین
حال نه بهترین سال های عمرم را ـ فی الواقع ان سالها مثل یک لحظه خوش
گذشتند گرچه مرده شور آنها را ببرد .(اطراف را می پاید )
بهر جهت فکر نمی کنم که زنم هنوز امده باشد . اینجا که نیست . پس
می توانم هرچه دلم می خواهد بگویم . وقتیکه او به من نگاه می کند
واقعا ترس برم می دارد . بله همانطور که داشتم می گفتم علت اینکه
دختر های من هنوز نتوانستند برای خودشان شوهری دست و پا کنند
شاید این باشد که آنها خیلی با حیا هستند و هرگز با هیچ مردی رفت و آمد
نمی کنند . زنم مهمانی ترتیب نمی دهد ، حتی هیچکس را به نهار دعوت
نمی کند . او خیلی بد عنق و خسیس است . مثل سگ پاچه مردم را
می گیرد . خوب معلوم است که هیچکس به خانه ما نمی آید . اما .......
می توانم یک مطلب را بطور محرمانه به عرض برسانم ( نزدیک چراغ های
جلوی صحنه می آید ) دختر های خانم مرا می توانید در روزهای تعطیل
و اعیاد در منزل عمه شان خانم ناتالیا ملاقات کنید . همان کسی که
رماتیسم دارد و همیشه لباس زرد با لکه های سیاه می پوشد . مثل این
می ماند که روی تمام بدنش سوسک های سیاه ریخته باشند . حتی
آنجا یک ته بندی هم میتوانید بکنید و وقتی که زن من آنجا نباشد می توانید
از ان چیزی که خودتان می دانید چیه بندازید بالا ( ادای نوشیدن را در می آورد )
بایستی اضافه کنم که با یک گیلاس کافی است که لول لول بشوم ، احساس
خوشی بهم دست می دهد ولی در عین حال غم غیر قابل وصفی سراغم
می اید . بی دلیل ایام جوانی از خاطرم می گذرد و دلم می خواهد بگذارم
و بروم ـ بیشتر از اینکه تصورش را کنید ـ دلم می خواهد فرار کنم ( از خود
بیخود می شود ) فرار کنم . همه چیز را ول کنم و بگذارم و بروم . حتی
یک نگاهی هم پشت سرم نیندازم. به کجا و کی اهمیت می دهد ؟
فقط از این فساد ، از این کثافت ، از این زندگانی بی ارزش که مرا
تبدیل به یک دلقک پیر و حقیر کرده . از این پیر گاو خسیس ، از این
حقیر شرور ، زشت ، کینه جو فرار کنم . از کسی که سی و سه سال
از عمرم را به نکبت کشیده ، از موسیقی ، آشپزخانه ، از پول های زنم
و از تمام این حرفهای تو خالی و بی معنی فرار کنم .
در نقطه دوری از صحرا توقف کنم بعد آنجا بایستم مثل یک درخت یا یک
ستون شاید هم یک مترسک سر جالیز که زیر آسمان ایستاده ، ببینم
که چطور تمام مدت شب ماه روشن و آرام از بالای سرم می گذرد و فراموش
کنم چقدر دوست داشتم که تمام خاطراتم را از یاد ببرم ، چقدر دلم
می خواست که فراک کهنه کثافت را که سی سال پیش تو همین با
زنم ازدواج کردم پاره کنم ( فراکش را پاره می کند ) چیزی که همیشه
می پوشم تا به منظور امری خیر سخنرانی کنم . اصلا مال خودت
باشد ( فراک را لگد می کند ) بگیر ، من بیچاره و حقیر و کهنه ام . مثل
این جلیقه که کهنه شده و پشتش بید خورده. به هیچ چیز احتیاج ندارم.
من بالاتر از همه این چیزهای پست و کثیف هستم . یک وقتی جوان بودم.
باهوش و دانشگاه می رفتم . فکر می کردم آدمی هستم و احساسات و
آرزوهایم مثل آدم ها بود . اما حالا هیچی نمی خواهم جز یک کمی راحتی
، یک کمی آسایش ( به اطراف نگاهی می اندازد و به سرعت فراکش را می پوشد)
می گویم که زنم پشت پرده است . او امده و انجا منتظر منت است . (به
ساعتش نگاهی می اندازد ). وقت گذشته . اگر او پرسید خواهش می کنم
، استدعا دارم به او بگویید که سخنران ـ کله پوک ـ یعنی بنده رفتارش
موقرانه بود .( نگاهی به اطراف می اندازد و سرفه ای می کند ) او دارد اینجا
را نگاه می کند . ( صدایش را بالا می برد ) در نتیجه تنباکو دارای سمی
خطرناک است که درباره ان به تفصیل سخن رفت و به هیچ وجه نبایست
در کشیدن آن زیاده روی کرد . امیدوارم از این سخنرانی که تحت عنوان
" مضرات دخانیات " بود استفاده کرده باشید .
(با هیبتی شاهانه تعظیم می کند )
آنتوان چخوف
پ . ن : با وفاداری کامل این متن رو تایپ کردم
ترجمه ای قدیمی و تنهاترین متن موجود از مضرات دخانیات بود .
برای همسایه خوب شرقی ام .
حشره های خون آلود
از لبان مردی آویزانند که قرار بوسه ای را نهاده بود اواخر پاییز.
پیله ها در میان سینه های دختری
فاسد شدند که باعث پرورش میلیون ها حشره خون خوار شده بود.
کارخانه ژیلت تعطیل شد.
چون تمامی کارمندانش با لبهای خونی کنار بلوار مرکزی شهر بالا می آوردند.
زباله های خطرناک بیمارستان پر بود
از جنین های زنده ای که به پیله ها دل بسته بودند در اواخر یک عصر پاییزی.
حشره ها ، پیله ها ، کارخانه ژیلت ، زباله های بیمارستان ،
همه در اوهام یک مظنون به قتل رژه می رفتند وقتی مرد از شرابی مسموم
چشید ، وقتی دختر شراب مسموم را پنهان کرد ،وقتی تمام سرنگ ها ناقل
بودند و کارمندان کارخانه ژیلت بی خبر .
جنین ، کودکیهای آوازه خوانی آواره بود وقتی برای خرید بلیط خونش را فروخت .
حشره ها در پروازند .
پیله ها متولد می شوند .
مدل های جدید ژیلت به بازار می آید و زباله های بیمارستان
در مزرعه آفتابگردان یک کولی که خون ندارد دفن می شوند.
پرده می افتد.
سو تونگ - پو شاعر ، نویسنده ، نقاش . خطاط چینی ، از برجسته ترین
چهره های ادبیات سرزمین خود به شمار می آید . او در سال ۱۰۳۶ میلادی
در خاندانی متنفذ از صاحب منصبان و عالمان از مادری بودایی و فرهیخته زاده شد .
پدرش ، سو هسون و برادرش سو چه ، نیز ادیب بودند و هرسه از زمره هشت
استاد نثر نویس دوره های تانگ و سونگ محسوب میشدند .
سو تونگ به دلیل مخالفت های زیادش با دربار و اینکه مورد علاقه مردم عادی بود
بارها تبعید و از دربار دور نگه داشته می شد .
او بی شک یکی از بزرگترین شاعران چین و از شمار بزرگترین نثر نویسان سبک
کهن ، متبحر در نقد حکومتی ، بررسی چهره های تاریخی و سفر نامه می باشد.
مهارت او در نقاشی چینی با مرکب و خیزران غیر قابل انکار است . در خوشنویسی
نیز یکی از هنرمندان دوره سونگ محسوب میشود.
او یکی از برجسته ترین هنرمندان ثبت شده در آسیا و ادبیات جهان می باشد.
باران در بیشه زار
همسایه شرقی ام
بیشه سپیدار دارد.
امشب باران
میان سپیدار ها مویه می کند .
تنها کنار پنجره ام .
خوابم نمی برد .
حشره های پاییزی
فوج فوج
به روشنای من کشیده می شوند.
بگونیا
باد خاوری آرام می وزد.
پرتو بر دمیده
بر مه تنک عطر آگین شناور است .
ماه ، آنجا ، بر گوشه ایوان
پدیدار می شود .
در دل شب تنها دغدغه خاطرم این است که
مبادا گلها خوابشان ببرد .
شمعی زرین بر می افروزم
تا بر رخ سرخشان بتابد .
حالا
او
تنها یک ضمیر مفرد غایب است
در شعرهایم
که زیباییش را خلق کرده ام
و نامش را
از قطار کلمات
از پنجره
بیرون انداخته ام .
حالا
کنار رود
زیر خنده های تلخ ماه
نشسته ام
که دست هایم را بشویم
از او
آه
این رودخانه
از گریه کوه های بزرگ
فراهم آمده است
و ماه
جمجمه مرد عاشقی است
که در بیابان ها
مرده است.
سید محمد ضیا قاسمی
افروخته يك به يك سه چوبه كبريت در ظلمت شب
نخستين براي ديدن تمامي رخسارت
دومين براي ديدن چشمانت
آخرين براي ديدن دهانت ،
و تاريكي كامل تا آن همه را به ياد آرم
در آن حال كه به آغوشت ميفشارم .
ژاك پره ور
۱۹۷۷-۱۹۰۰
درهای سال باز میشود
همچون درهای زبان
بر قلمرو ناشناخته ها .
دیشب با من به زبان آوردی :
ـ فردا
باید نشانه ای اندیشید
دور نمایی ترسیم کرد
طرحی افکند
بر صفحه مضاعف روز و کاغذ .
فردا می باید
دیگر بار
واقعیت این جهان را باز آفرید.
اکتاویو پاز
۱۹۹۲-۱۹۱۴
اگر ماه می خندید، شبیه تو می شد
تو هم همان تاثیری را می بخشی
که چیزی زیبا و ویرانگر
هر دوی شما خوب نور به عاریه می گیرید
دهان گردش غصه دار این دنیاست ، مال تو بی تفاوت است
اولین شگردت سنگ کردن همه چیز است
در آرامگاهی بیدار می شوم، تو اینجایی
با انگشتانت ضرب می گیری بر میز مرمرین، در پی سیگار
مثل زنی کینه توز اما نه چندان عصبی
و می میری برای گفتن چیزی که پاسخی نداشته باشد
ماه هم اطرافیانش را آزار می دهد
اما هنگام روز، مضحک است
ناخرسندی تو از دیگر سو
با نامه ای به آرامش مطلوب می رسد
سفید و خالی ، اما مثل مونوکسید کربن فرا گیر
هیچ روزی با اخبار تو برایم امن نیست
در آفریقا هم که قدم بزنی ، به من فکر می کنی.
سیلویا پلات
۱۹۶۳ -۱۹۳۲
تمنا به جانب میعاد می راندش ،
بیم باز می داردش ،میان دو احساس متناقض ،
رایت ابریشم ، در سکون ، در پیچ و تاب ،
پیکر می گشاید و در هم می پیچد ، با وزش باد.
کالیداسا
مسافر گام هایت را تند کن ، راهت را ادامه بده
در جنگل جانوران وحشی به کمین نشسته اند ،
مار ها ، فیلها ، ببر ها و گرازها،
خورشید در حال غروب است و تو ، جوان بی تجربه ، تنها و بی همسفری.
نمی توانم مهمانت کنم ،
دخترکی نوجوانم و کسی در منزل نیست.
ناشناس
زیبایی نه در آن چیزی است
که واژه ها می گویند
بلکه در نا گفته هاشان است :
سینه ها ، نه عریان
که در حجاب ، هوس انگیزند.
والانا
بورخس در ۲۴ آگوست ۱۸۹۹ در بوئنس آیرس دیده به دیدار جهان گشود. بعد از مدتی خانواده او به پالرمو
حاشیه شمالی بئونس آیرس منطقه فقیر نشین نقل مکان کرد. محله ای مملو از گانگسترها و چاقو کش ها و
کاباره ها و محل های شبانه.
آن محل دست مایه داستان های او شد. در ایران بیشتر او یک نویسنده است تا یک شاعر.
او از پدر فلسفه و از مادر محبت و مهربانی و شجاعت آموخت. مادر او نزدیک به ۱۰۰ سال زندگی کرد
و همیشه در سفرها او را همراهی می کرد. از شش سالگی می نوشت و در نه سالگی " شاهزاده
خوشبخت اثر اسکار وایلد را ترجمه کرد که همه آن را به حساب پدرش نهادند.
در سال ۱۹۶۱ نویسنده جهانی شد و همراه ساموئل بکت جایزه ناشران را گرفت.
تدریس می کرد. می خواند . می نوشت و ترجمه می کرد. بعد از مدتی وارد سیاست شد اما سر خورده از آن
کار کناره گرفت و در اثر ضربه ای که به پیشانیش خورد به تدریج بینا ییش را از دست داد. در اواخر
عمر خود موفق شد با دختری که یکی از شاگردانش بود و در جوانی موفق نشده بود با او ازدواج کند
ازدواج کرد و به سفر پرداخت. در سال ۱۹۸۴ کتاب نقشه که از جمله سفر های او و همسرش بود
را منتشر کرد و در ۱۴ ژوئن ۱۹۸۶ در سن ۷۸ سالگی زندگی سراسر هیجان او پایان یافت و چشم از دیدار
جهان فرو بست.
نا بینا
نمی دانم کدام چهره است که مرا می نگرد
وقتی در آینه می نگرم.
من
جمجمه ، قلب مرموز
راهروی خون که نمی بینم
هزار توی رویا
غم، اسکلت
تمام اینها هستم
آنم که به تمام چیزهایی که مرده اند حسد می ورزم
عجیب تر آن باشی
که انسانی باشی
که کلمات را در چهار دیواری خانه ات در هم آمیزی.
اسطورهای پلیدی و نیکی.
خوندمش. گیج بودم و گم. چی شده؟ چه اتفاقایی افتاده.این قدر گیجم که نمی دونم چی می نویسم.
فقط دلم می خواد بنویسم. عباس معروفی. بازم سیال ذهن؟ بازم چند تا روایت با هم.
شاه کاری. مثل سال بلوا.مثل پیکر فرهاد و مثل سمفونی مردگان.
موفق باشی و پر کار.
شایدم فریدون شاهنامه چهار تا پسر داشته؟
ایرج اما می دونم همیشه زندس.
استاکر.
سلام.
اشنایی با مطرود اگاه رو مدیون یسنا هستم.زنگ زد. شب بود.پر از دلتنگی.گفت یه همایش تو دپارتمان فلسفه دانشگاه تهران هست .بیا .راجب هانا آرنت.اسمش هم برام اشنا نبود.اما راجب یه خانوم واسم جالب بود.شال و کلاه کردیم به سمت دانشگاه تهران .خدایا حراستش که شاهکاره. کلی پله و آدمای متعجب که ای بابا این سوسولا مگه فلسفه می فهمن.(یعنی من )
هرگز نفهمیدم چرا .مهم نیست. رفتیم. خشایار دیهیمی بود و کلی خجالت از اینکه این خانومو حتی اسمشو نشنیده بودم.
هانا آرنت.فیلسوف سیاسی. شاگرد مارتین هایدگر. چه شود. دو تا ادم عاشق که جناب هیتلر جداشون کرد.هایدگر نازی شد و هانا به جرو یهودیت فرار کرد از شکار شدن. تو امریکا یهو گل کرد . با نظریات عجیبش. میدونید لقبش چی بود؟ مطرود آگاه.
این زن از اون روز تا حالا مغز منو اشغال کرده . بی نظیر بود.
کتابهش تو ایران ترجمه شده.توتالیتاریسم (ثلاثی)
خشونت و انقلاب ( فولادوند)
وضع بشری
فلسفه سیاسی هانا آرنت( لیا بودرشا)
اون معتقد که گرفتار شر شدن گرفتار ابتذال شدن است.اگر ما به اندیشیدن روی بیاوریم حتی در اعصار ظلمانی که پر از امید و راه جستن به بیرون از ظلمت است و همین یعنی زندگی پر است از اغازهای تازه.
هانا آرنت یعنی فیلسوف امید در اعصار ظلمانی.
این بود قصه من و مطرود آگاه.
استاکر
من استاکرم.اما به باهوشیه استاکر واقعی نیستم. کلی سخن رانی کردم که همش پرید. ای ول.
بیچاره کارگردان محبوبم.ببخشبد اقای تار کوفسکی.![]()
در کل از اینکه چرا مترجم خوب روسی نداریم داد سخن دادم و اینکه چرا انا اخماتوا رو نمی شناسن.
در کل استاکرم و همیشه می گردم و غر می زنم.
دیگر از یک لیوان نخواهیم خورد
نه ابی و نه شرابی
دیگر بئسه های صبحگاهی نخواهند بود و تماشای غروب از پنجره نیز.
تو با خورشید زندگی می کنی و من با ماه
در ما ولی فقط یک عشق زنده است.در شعر من تنها صدای توست که می خواهند
در شعر تو روح من است که سرگردان است. ای کاش می دانستی در این لحظه لبهای خشک و صورتی رنگت را چقدر دوست دارم.
انا اخماتوا
استاکر.