من شب را می شناسم

 

 

شب که می آید دلم می گیرد . از دوران دانشجوییم از آمدن شبِِ،هم می هراسیدم

، هم دلگیر می شدم . شب تاریکی محضی است برای میلیون ها خاطره و اتفاق . آن

سالها از ترس رانندگان آدم ربا ، شب هیولایی بود که با زمستان می آمد . زمستان شب

زودتر می آید ......

بار اولی که تو را دیدم شب نبود اما وقتی عاشقم شدی شب بود . به یاد دارم . یعنی

امکان فراموشی برایم نیست . از سالهای دانشجویی گذشته بود و شب را حالا بیشتر

می شناختم و دوست داشتم . شب ، خنده های یواشکی بود و گلوی دردناک من ،

وقتی ساعتها با تو حرف می زدم ..... چقدر از آن سالها دورم و دیر......

گاهی خنده ام می گیرد ..... گاهی گریه ..... اما نهایت امر حافظه وحشتناک فعال و

سالمم از نسیان خود خواسته ام جلوگیری می کند .

شب فهمیدم که عاشقم شده ای . شب که نه ، نیمه شب بود . به آسمان نگاه کردم.

 خاکستری بود . زمستان بود و سرد . سیگار می کشیدم در بهتی غریب که معشوق

تو شده بودم . روزها در حیرت آن شب زندگی کردم . شاید یک خیال خام و دور بود .

شاید یک بی وزنی محض بعد از سیگار بود . اما تو بودی ..... چشم های تو بودند و بهت

طولانی من نیز بود . شب را بیشتر دوست می داشتم . چون تو بودی . صدای تو بود و

قلب بی حال و مبهوت من هم بود .

به سالهایی که عاشق شب بودم فکر می کنم گاهی . انگار هرگز نبودی . هرگز .

انگار هیچ مردی با اصرار دوستم نداشته است . انگار آن تاریخ از تقویم تو حذف شده است .

فصل می گذشت . شب های طولانی با تو روشن بودند . مانند شبهای شهرهای قطبی

که بی قرارم می کردند در آن سفر رویایی که با هم بودیم و دستهای تو گرم و آغوشت

پر از آسایش بود . راستی به آن شهرها من بودم که سفر کردم ؟ به آن شهرهای پر از

دانه های برف و شراب سفید ؟ فراموشم می شود اما عکسهای آن روزهای دور

می گویند که بودی و بودم و آن شهرها و هتل ها پذیرای روزهای طلایی عاشقیمان بودند .

پرده را که می زنم کنار شهری را می بینم پیش رویم مدفون شده در غبار . غباری

چندین روزه که مجال نمی دهد برای چکه ای اکسیژن . خانه را تازه برق انداخته ام و

رقص غبار در نور کمرنگ غروب دهن کجی است به براقی خانه .......

شب بود که دیدمت . چشمان شادت را دیدم . مانند آن روزها بودی . روزهای کوچک

عاشقی . آمدی و گونه ام را بوسیدی و خوابیدی . عجیب بود برایم . حتی بویت ، بوی

همیشگی نبود . ساعت که زنگ زد پریدم . سینه ام را می دیدم که بالا و پایین می رفت

و اشک هایی که می باریدند روی گونه ای که بوسیده بودی . شمارش معکوس شروع

شده بود . منتظر رفتنت بودم . اشکهایم را فرمان می دادم به نیامدن و نمی آمدند . من

با تو بودم و تو نمی دانم کجا بودی ؟ به هرچه فکر  کردم  و چرخیدم و یاد آوردم ما

خوشبخت بودیم . به رقم های آخر که نزدیک می شدم بی تابیم کلافه ام می کرد و

صفر آمد و با چمدانی رفتی سفر . می دانستم نمی آیی . بر نمی گردی . از چشمانم

گریختی . از خانه مان و قلبم رفتی . سخت بود بپذیرم که وعده آمدن می دهی .

تمام شبهایی که می شناختم در چاله های ذهنم دفن کردم . می دانستی میلیون ها

چاله دارم و یک چاه که تو رفتی درونش .

پرده را می اندازم . بگذار غبار بنشیند بروی تمام خاطرات شبهای روشنم .

صدایت را روی پیغام گیر شنیده ام . می دانم فردا زنگ می زنی و می خواهی بیایی

و بنشینی و چای میوه ای بنوشی و سیگارهای سنگینت را بکشی و شروع کنی به از

همه چیز حرف زدن . اما می خواهم در را که گشودم بگویم :

- شما ؟

و تو می گویی :

- ا ... منم

و مطمئن باش که می شنوی :

- متاسفم به جا نمی آرم .

شب خطی طولانیست که من خوب می شناسمش . زندگی خالی من بدون تو و

کودکی که از اندوهم به جهان نیامد ، خالی ماند . راستی می دانستی که داشتم

مادر می شدم و تو پدر ؟

می نویسم . می خوانم . به موزه می روم . به شهرهای دور ، به انسانهای تهی و

پر فکر می کنم . به همه چیز و همه اینها شبهای مرا پر می کند . شب هایی که

اکنون زاویه به زاویه آسمان و ستاره هایش را می شناسم ........

دیوار سفید

 

نمی بینم .

شنیده ام که می گویند شوکه شده است . با یک تکان عصبی درست می شود . اما تا

کی بنشینم و در انتظار یک تکان عصبی بمانم . با زندگی ویرانم چه کنم ؟ نمی دانم حتی

به کجا پرتاب شده است .

با هم بودیم . رفتیم کوهستان تا بنویسد و من عکاسی کنم . آرام حرکت می کرد . مانند

تمامی سفرهایی که رفتیم و بازگشتیم . پیچ اول را که پیچیدیم ایستاد . پاییز بود . پر از

برگهای نارنجی و زرد و سبز بی حال . چیزی در دلم پیچید و منقلبم کرد . از صبح حال خوشی

نداشتم . فکر یک اتفاق دیوانه ام کرده بود . تمام طول راه می خواستم که برگردیم و بعد

اتفاق بیفتد . هر چه که بود . دلم می خواست عقب می افتاد .

- ببین عزیزم من می خواستم یه چیزی ......

- چی ؟..... بذار بعدا .....

دلم کنده شد . زمانش رسیده بود .

- بذار بعدا ، باشه ؟

و دوباره منقلب شدم . دستم  کادری را نمی بست . هیچ تمرکزی نداشتم . مدتها بود به

چشمانم نگاه نمی کرد . مدتها شرمسار بود . می فهمیدم . دائم می پرسیدم :

- چرا مثل این پسر بچه ها شدی ایراد ؟ چی شده ؟ عاشق شدی ؟

نگاهم می کرد و سرش را می انداخت پایین و در میان کاغذهای روی میزش گم می شد .

دستی می نوشت . عادت به تایپ کامپیوتری نداشت . معتقد بود که حس کاغذ و قلم بیشتر

می چربد بر انگشت و دکمه های کیبورد یک وسیله سرد .

- آخه اگه الان بگم ......

با دوربین به سمتش چرخیدم . میان کادرم ایستاده بود . با کوه های مثلثی نوک تیز پاییزی

در بکراندش .

- خیلی بلندیا ......از کادرم زدی بیرون ایراد !

نگاهش مستقیم به چشمانم دوخته شده بود . پلک نمی زد . صدای دکمه دوربین که ثابتش

کرد میان کادر باعث شد پلک بزند و گوشه لبش کج شود .

- خوب....

- چی خوب ..... امروز اومدیم بیرون . بذار وقتی رسیدیم خونه

نگاهم کرد و سیگارش را روشن کرد و رفت به سمت ماشین . قلبم می زد . مدتها ایراد

همیشگی نبود . بیشتر به یک نقطه از کتابخانه زل می زد و گاهی ، فقط گاهی ، کلمه ای

یا شکلی نا مفهوم می نوشت و می کشید . بارها پرسیده بودم :

- خوبی ؟ چیزی شده ؟

و حجم کاری را بهانه می کرد . چه می خواست بگوید که اینچنین به خود می پیچید و

رنگ می باخت . به انتهای جاده که رسیدیم قلعه نمایان شد .

- ایراد ، اینجا به نظر من پر از روحه ؟

- بازم خیالاتی شدی ؟

- من صدای زن های زندانی ، زن های حرمسرا ، معشوقه های یواشکی و خدمتکارا

رو می شنوم . هر بار که می آم ...

- تو باید نویسنده می شدی !

- عکاسیم یه جور نوشتنه دیگه . حالا من مثل تو خوش شانس نیستم که سرشناس

و مقبول باشم .

نگاهم کرد . دستم را توی موهای پرپشتش کردم و کشیدم .

- هاها موهاتو کشیدم .

دستم را در دستش گرفت و کفش را بوسید و به سینه اش چسباند .

- تو همه ی زندگی منی  . سرشناس ترین آدم جهان برای من .

- اهکی ..... بذار نمایشگاه بذارم ......

- حسودیم میشه . حتی به تک تک اون آدماییکه میان و نگاه می کنن به عکسات ..

- وا ؟

- بله . اما اونا نمی دونن که من با تو بودم  تمام لحظه هاییکه که عکاسی می کردی ...

-  و خیلی لحظه های دیگه .....

رسیدیم . قبلم می زد . قرص های صورتی کوچک را نیاورده بودم . نگاهش می کردم  .

مشوش بود و رگ گردنش تند می زد .

- ایراد جان من ، خوبی ؟

لبخند بی رمقی زد و گفت :

- خوبم عزیزم . من اینجا بمونم ؟

- باشه هر طور راحتی .

برایم بوسه ای فرستاد و جدا شدم . پله ها را بالا می رفتم و لحظه به لحظه دور می شدم

از ایراد . به پشت سرم نگاه کردم . تکیه داده بود به ماشین و نگاهم می کرد . برایش دستی

تکان دادم و او نیز هم . افکار پریشان و درهمم باید تمام می شد . صدا ها را می شنیدم .

می آمدند  . در لاله گوشم  می چرخیدند  و در اعماق مغزم خانه می کردند . صدای ریز

حرف های عاشقانه . درد های لذت بخش و خنده ها و فریاد های هیستریک . عرق سردی

تیره کمرم را پوشاند . ایراد پیدا نبود . دور شده بودم از او . ناگهان ایستادم . نفسم بالا

نمی آمد .

- چیزی شده خانم ؟

 - نه خوبم  . خوبم

توان حرکت نداشتم . نشستم . سایه ی ابرها روی ویرانه های قلعه می افتاد و اشکال

غریبی می ساختند تماس نور و سنگ . به حشره پرکاری که گلوله گلی را سمت خانه اش

می برد زل زدم و انگار صداها و سایه ها دست بردار نبودند . یک فریم عکس نگرفتم و آرام

بلند شدم . خلاف جهت بقیه به سمت پایین آمدم . ایراد را ندیدم . ماشین قفل نبود . نشستم

روی  صندلی و چشمانم را بستم . تقه ای به شیشه خورد . چشمانم را باز کردم . پسر بچه

بومی که آلوچه های وحشی می فروخت با دندان های افتاده و تازه در آمده یک کاسه

گذاشت میان دستانم و گفت :

- اون آقا خوش تیپه شوهر شماست ؟

بله

- رفت و گفت اینو بدم به شما .

- رفت ؟

- آره

کاغذ مچاله شده که پر بود از لکه آلوچه های وحشی را گشودم  . خواندم و نفهمیدم ...

خواندم و گریستم .....راندم یک سر تا خانه ..... چگونه تا خانه رانده بودم ؟

" ماهک عزیزم

به امید دیدار نمی گویم چون نمی توانم حتی در حوالی تو باشم . کلمه ها از دستم فرار

می کنن . من مردم . سالها پیش کنار خوبی های تو مردم . منو ببخش . با اینکه می دونم

از این کلمه بیزاری . از من بیزار باش و اجازه بده زندگی خودم رو داشته باشم توی کشوری

که همیشه آدمهاش برات عجیب بودن و دوست داشتی اونجا عکاسی کنی . من کارم اینجا

تموم شد . باید بر می گشتم . من باختم نه تو ......... ببخشم .... "

نمی دانم ... نمی توانم ... در توانم نیست بپذیرم گوشه ای از یک بازی بوده ام . صداها در

گوشم کش می آمدند و محو می شدند .

- مادر جان ... ماهک ....

صدای مادر بدون نور و هیچ حرکتی ..... تاریکی مطلق . کشان کشان در را گشودم . مادر

محکم روی گونه اش زد و گفت :

- خدا مرگم بده چرا این شکلی شدی ؟

- مامان کجایی ؟

- ماهک جان خوبی  مادر ؟ من اینجام .

- مامان من نمی بینم .

صداها را می شنوم . تنها صدا را و همه متفق القولند که شوکه شده ام و نابیناییم کوتاه

مدت است . نابینایی یعنی دیدن تمام لحظه های زندگی مانند فیلم های صامت که می گذرند

و می روند با سرعتی ما فوق نور . کلمات نامه را بارها در ذهنم مرور کردم .آن قدر خالیم

که نمیدانم مرد محبوب من شغلش چه بود ؟ از تصور شغلش می لرزم و می میرم . سالها

عاشق یک حیوان خوش ریخت بودم که می نوشت . که بهترین لحظه های زندگیم با او گذشت

 . که قلبم برایش زد و چشمانم که جز او کسی را نمی دید و دیگر نمی بیند . چطور توانست ؟

چیزی از روزهایم نمی دانم . از تقویم جا مانده ام و تلاش می کنم با تاریکی کنار بیایم . قلبم

مملو از کینه است و بهت . چیزی درونم می جنبد . نه . هیچ نسلی از او نمی خواهم . هیچ

نسلی . پزشک را قانع می کنم که باید بمیرد .

امروز ، روز موعود است . از صبح سر درد دارم . دهانم خشک است . لباس می پوشم . دنیای

تاریک من جایی برای نوزاد یک حیوان ندارد . نوزادی که بار مادری نابینا  را بکشد . با نفرت

عظیمی که دارم  نمی توانم به نوزادم عشق هدیه کنم .

نمی دانم کدام ماه و فصل است . خیابان سرد است . سوزش ، پوستم را می سوزاند . در

ماشین را که می بندم زمان متوقف می شود . برای کشتن فرزندم کمر بسته ام و مصرانه

آدرس را به راننده می دهم .

نورهای درهم و کمرنگ می بینم .

- خانم آماده اید ؟

- بله . آقای دکتر

و دیگر نمیدانم به کجای سیاره تاریکم پرتاب شدم .

نورهای درهم و حجم های نا معقول .

- چرا تنها اومدی دختر ؟ چرا با خودت بد می کنی ؟

مامان سمت چپی ؟

- بله . سه روز اینجام . داشتی می رفتی . خدا دوست داشت ....

- اونم رفت ؟

شکل ها واضح تر می شوند .

- اونی نبود ..... عمل سختی داشتی . خدا رحم کرد .

- یعنی چی ؟

- یعنی تو باردار نبودی .

- مامان مانتو ات روشنه ؟

نور مستقیمی هجوم می اورد به چشمان تاریکم .

- من باردار نبودم ....

گریه های مادر ، حرافی دکترها و دیگر چیزی نمی فهمم . بعد از مدتها می خوابم . نمی دانم 

چه چیزی از بدنم کم شده است . اما سبکبالم . سبک و بی وزن .

دیوار سفیدی می بینم و به آن تکیه می دهم .......... 

من نخواستم......

 

آخرین تابلو ، تابلوی محبوب من است که به دیوار کوبیده می شود .

یک دریاچه غم انگیز با افقی دور از دست و بوته خاری که گوشه ی کادر تعادل آن را

بر هم زده است .

تابلوی محبوب من ، تاریک و خاکستری ، میان دیوار انتها سالن که سفیدی براقی دارد

کوبیده می شود تا شاهد ساعت های کسالت بار زندگی ام باشد . قرار بود بخندم ، بریزم ،

خط بزنم که نخندیدم ، پژمردم و از یاد رفتم .

خود خواسته نبود . شاید به قول " نرسی " با چشمان باز خواستی . من خواستم برود ؟

کجا برود ؟ برهوت شدم با سکوتم . به خدا نخواستم . به اجباری لعنتی تن دادم .

ـ بنویس . بنویس . چیه این گوشه چپیدی ؟

نوشتن دل و دماغی می خواهد که از من برهوت میلیون ها سال نوری دور است .  زل

زده ام به تابلوی محبوبم . ته سالن . میان دیوار سفید براق . خیرگی چشمانم تصویر را

محو می کند  . من نخواستم . هرگز نخواستم . مگر می شود پاره وجودت را برانی و

نخواهی که باشد . لعنت به این شهر دلگیر تاریک . زنگ در از خیرگی چشمانم می کاهد .

در را که باز می کنم پیرمردی را می بینم عصا به دست که کنارش پیرزنی است بی نهایت

زیبا .

- سلام

- دخترم ما رو ببخش . همیشه یه طبقه اشتباه زنگ می زنیم .

پیرزن سرک می کشد به داخل خانه و با همان زیبایی گردن خم می کند و می گوید :

- امان از دست این جوونا . کشتی هات غرقن دخترم ؟ حیف نیست ؟

مبهوت نگاهشان می کنم . حیف از چی؟ و از کی ؟ از من که مانده ام تنها با یک تابلو ؟

از او که نمی دانم کجای این شهر با زندگیش گلاویز است ؟ حیف به تمامی دقایقی که

بر باد شد .

- دخترم ، خوبی ؟

- بله بله .

- ما رفتیم . چیزی خواستی ما طبقه ی بالا هستیم . منتظریم .

- چشم .

در را می بندم . باز همان درد لعنتی به سراغم می آید . مچاله می شوم . کف دستم

سرمای سرامیک های کف را می بلعد .

من نخواستم !

روی سرامیک ها دراز می کشم . سرمای مطبوعی به استخوان هایم حمله ور می شود .

سقف هم سفیدی عظیمی دارد . چشمهایم را می بندم . چهره ای دور و دیر می بینم .

مردی آرام با چشمانی شیطان و سرزنده .

- پاشو دیگه .

توان بر خواستن ندارم . لعنت به من و بیماری من .... من نخواستم که نباشی.... من خواستم

که بخندی ! نه اینکه با دردهای من بسازی.....

- تو خودخواهی.....

- خود خواهم ؟

لعنت به دهان همیشه بسته ام ...

زنگ تلفن پشت سر هم چهره محو را پاره می کند  . بلند می شوم . نای حرف زدن ندارم .

" نرسی " است .

- خوبی ؟ چرا بی حالی ؟

- خوبم . همون درد همیشگی . کاریش نمیشه کرد !

- شب میام پهلوت .

- نه ! می خوام تنها باشم . می بخشی منو ؟

- حتما . کاری داشتی خبرم کن ....

سکوت می شود . همیشه از غروب های این شهر بیزار بودم . چه زمانی که خوشبخترین

زن جهان بودم ، چه حالا که برهوتی آغشته به امراض نو ظهور شده ام .

کبریت می کشم . طعم سیگار و گوگرد خوشایند نیست اما پک اول طعم بد گوگرد را می برد .

دکتر که به کاغذهای صورتی پر از خطوط کج و معوج نگاه می کند و متاسف می گوید ! به

من می گوید ! در آن بعدازظهری که تنها به مطب رفتم و هرگز کسی نفهمید :

- بار بعدی هیچ امیدی نیست . مراعات کنید خانم !

خودم را باختم . برای رفتن جوان بودم . عاشق بودم . بعد از من چه می کرد ؟

توان دیدن غصه هایش را نداشتم . توان دیدن حتی یک قطره ی اشکش را . نمی دانست .

نخواستم  که بداند . حق نداشتم ذره ای برنجانمش . عاشقش بودم . عاشقش .

خاکستر سیگار را می تکانم . چه شد ؟ نرفتم . اینجایم . شاید هرگز نروم . مانند ندیدنش .

می مردم بدون او . بدون دیدن او . بدون بوی او . بدون همه ی او !

پک می زنم . سیگار کوچکتر می شود و نوکش قرمز آتشی . نیست . نمی بینمش .

من اینجایم . زنده . مالبرو می کشم . با یک تفاوت . اویی نیست که سیگارم را روشن کند

و بعد از دو پک که می زدم از دستم بگیرد و زل بزند به چشمانم و بگوید :

- نصف نصف می کشیم عشقم !

آن روز و روزهای بعد در خلا بودم . هیچ انسانی ، هیچ بویی ، هیچ رنگی از مغزم عبور

نمی کرد جز چشمان شیطان و براق او ......

می مردم و او می ماند . من بی حوصله تر او بردبارتر....

فیلتر سیگار را پرتاب می کنم به نمی دانم کجا . بر می گردم . نگاهم در تابلو گره می خورد .

آن روز مردم . آن روز برای همیشه مردم . برای او مردم . " نرسی " بعدها گفت :

- تا مدتها از خانه خالی بیرون نیامد . تا مدتها با کسی حرف نزد و یک روز غیبش زد .

نمیدانیم به کجا رفت .

برایش نوشتم که " دوستش دارم اما نمی توانم باشم "

سال ها می گذرد . من و این درد جدید که دیگر جدید نیست با هم مانده ایم . درد

نبودن او از همان عصر کذایی که از مطب خارج شدم متولد شد . 

هنوز چیزی از مغزم نمی گذرد . هنوز هزاران فریم سیاه و سفید در مغزم بسته مانده اند .

هنوز برای او می میرم .

من نخواستم که درد بکشد . همین

- نرسی من نخواستم ......

- باشه باشه آروم باش....

پوستم می سوزد . عضله ام درد می کند و قطره های سرم مرا به سوی زندگی

نباتی سوق می دهند . چگونه اینجایم ؟ حتما  " نرسی " باز هم به موقع رسیده است .

لعنت به من و قلب بی رمقم . لعنت !

       

 

 

معشوقه ی استثنایی من

 

 

وقتی رسیدم تازه متولد شده بود . سرخ سرخ با کله ای مملو از کرک های روشن .

صورت متورم سرخش را پشت شیشه دیدم . با دست روی شیشه خطوط چهره اش

را کشیدم . شیشه را بوسیدم . کسی مانند من عاشق او نخواهد شد .

سرمای شیشه و ناخن های سپیدم از شدت فشار ، تمامی جراتم را گرفته بود.

ببینمش یا نه ؟

همیشه در برابرش ضعیف بودم . ضعیف به معنای واقعی کلمه. جمله بندی هایم

لق می زدند و نادرست بودند و بوسه هایم که همیشه می مردند و او که همیشه

پیروز میدان بود .

ـ اینطوری می بوسن مارمولک !

لب هایش درهای بهشت بود . چشمهایم را می بستم و حل میشدم در وجودش.

در دهانش ، زبانش ، حتی در دورترین مویرگ بدنش .

از سرم زیاد بود . می دانستم . برای من یک لا قبا که نماینده جامعه مردان بودم

این ضعف مایه شرمساری محسوب می شد .

بی نظمی هایم با انظباط گرمش نابود می شد و زندگی رخوتناکم پر از هیجان و

اتفاق . صدایش تمامی حافظه ی مرده ام را بیدار می کرد وقتی با هیجان

می پرسید :

ـ چطوری؟

و نفسم می ایستاد لحظه ای که می گفت :

ـ خداحافظ

و من یک اقیانوس حرف بودم که همیشه در کامم خشکیده بودند . سیگارم را

روشن می کردم . به دودهای کج و معوجش می نگریستم و می گفتم :

ـ شک نکن پسر تو داری خواب می بینی!

نمی دانم چرا ناگهان برای خدا عزیز شده بودم که او را مستقیم پرتاب کرد

در آغوشم .

ـ می دونی من به هیچ مذهبی گرایش ندارم ؟

ـ این مسئله شخصیه توئه .

ـ تو مشکلی نداری؟

وقتی می خواست یک حرف درست بزند نفس عمیقی می کشید . چهار زانو روی

کاناپه می نشست و مستقیم زل می زد به چشمانم .

ـ تمام آدمهای لا مذهب و لائیک دنیا ته دلشون یکی هست که باهاش بگو مگو دارن

و می پرستنش . بنابراین وقتی می شنوم کسی میگه من لائیکم ناخوداگاه دلم براش

می سوزه .

ـ چرا ؟

ـ چون عاشقه و خبر نداره . حالا بیا اینجا ببینم چه کرده ای مارمولک ؟

همه زندگیم شده بود . همه زندگیم . از منی که در مرز عقلانیت و جوانی قدم

می زدم بعید بود عاشق دخترکی پر از هیجان و زندگی شوم ، اما شده بودم .

قدم هایش نمی دانم چه بودند که مرا می کشیدند و همراهشان می شدم .

کنار پوست روشنش گرم می شدم  و در چشمان عسلیش غرق .

ـ هی کجایی ؟

ـ جایی نیستم . اینجام .

وقتی نبود چیزی کم بود . چیزی گم و گور شده بود . کاغذهای روی میزم .

کتاب های کتابخانه ام .

ـ آقا ملاقات تمومه .

ـ اون پسر منه .

ـ کدوم ؟

ـ همون سرخه . مثل مادرشه .

ـ شما ....

به شیشه و کله پر از کرک می نگریستم . پسر من بود .

ـ دیدینش؟

دوباره طرح صورتش را روی شیشه کشیدم  .

ـ اتاق ۱۰۵ . تنها اومد . خیلی صبوره .

ـ چرا ؟

ـ زایمان سختی داشت .

زایمان سختی داشت ؟ هیچ چیز برای او سخت نبود . می خندید . می غرید .

چشمانش درخشانتر می شدند و درمانده تحسینش می کردم . نمی توانستم

دروغ بگویم . آنهم به خودم . دیوانه اش بودم .

ـ چرا نیومده بودی امروز ؟

دستهایش را گرفته بودم و چسبانده بودمش به خودم .

ـ حال نداشتم .

ـ حال نداشتی ؟ خوب با این حساب حال نداشتی  تلفنت رو جواب بدی .

خواستم ببوسمش . صورتش را چرخاند به سمت پنجره .

ـ هی هی دیوانه شدی؟

مدت زیادی نشست روبروی پنجره و گاهی با انگشتان پایش طرحی نامفهوم

روی زمین می کشید . جای دیگری بود . نه مرا می دید و نه هیچ جنبنده ی

دیگری را . انگار فقط خودش بود و آن پنجره با پرده های یاسی و آسمان کبود

روبرویش . آسمان که ترکید بلند شد . کیفش را برداشت و رفت . پاهایم در

پرزهای قالی گیر افتاده بود و قدرت دویدن نداشتم ، حتی قدرت فریاد کردن .

تمام مدت مانند مرغ پر کنده ای دور و برش موس موس کرده بودم و او مرا

ندیده بود . برای من مغرور ندیده شدن یعنی مرگ . در گورم گذاشته و رفته

بود . می دانستم روزی فوران می کند ، اما نمیدانستم به این زودی . دلش

پر بود . از من ، از پدر و مادرش ، از اساتیدش و تلفن جواب نداده من فتیله

این بمب در آستانه انفجار شد .

کله سرخ پر از کرک خمیازه می کشید و زبانش را به لبهایش می مالید .

دلم ضعف می رفت برای بوییدن و بوسیدنش . تکه ای از وجودم بود . حاصل

یک هم آغوشی بی نظیر ، با زنی بی نهایت خواستنی که مادرش بود و

معشوقه ی من .

باخته بودم . همه چیزم را باخته بودم و او هلن بود در سرزمین اسغال شده ی

روح و جسم من .

ـ استاد من می خوام روی موضوع زن در آثار نظامی کار کنم ؟

ـ زن و نظامی ؟

ـ اشکالی داره ؟

ـ نخیر . موضوع بسیار وسیع و خاصیه . میدونید با نظامی نمیشه شوخی کرد ،

انگار که روی یک خط باریک راه میری و .....

پشت سر شاگردم ایستاده بود . آخر کلاس . صدایی نمی شنیدم جز عبور خون

از رگهای شقیقه ام و قلب بی تابم که به گوشهایم هجوم آورده بود . ایستاده بود

با همان لبخند محوی که لبهایش را کج کرده بود . یک هفته محو شده بود . مانند

رگبار بهاری که آمد و بردش . تمام خیابان های شهر را زیر پا گذاشته بودم . به هر

کوچه و پس کوچه ای سرک کشیدم  .نبود و چیزی چون موریانه مغزم را می جوید

که شاید هیچگاه نبوده است و من در سراشیبی جنون افتاده ام اما خانه به ارث

رسیده ام حرف دیگری می زد . در ترک دیوارهایش ، در مردنگی و لاله های

عباسیش ، در کتاب های خطی اجدادم روح زنانه او جریان داشت .

ایستاده بود کنار ماشینم .

ـ من عاشق چیه توی دیلاق شدم  ؟

گونه هایش گل انداخته بود .

ـ خیلی گرمه . نمیخوای سوارم کنی ؟

می دانستم می بیند دستم می لرزد اما خیالی نبود ، ویرانی ام را دیده بود .

ـ کسی مرده ؟

ـ نه !

ـ به به صداتون رو شنفتیم .

نوید یک روز خوب برایم بود .

اشک من هویدا شد                            دیده ام چو دریا شد

می خواند .

به یاری شکستگان چرا نیایی                    چه بی وفا چه بی وفا چه بی وفایی

عاشق صدایش بودم .

ـ روبرو رو نگاه کن . اصلا دلم نمی خواد بمیرم .

یک نفس خواند . حتی در راه پله ها که پله هایش را دو تا یکی می پرید . چه

محشری بود آن غروب .

ـ بفرمایید چای .

پرستار بود . لیوان کاغذی چای را در دستم نهاد .

ـ ندیدینش؟

ـ نمی تونم خانم . از پسش بر نمیام .

ـ خوش به حالش . چه مجنونی داره .

" مجنون من . تو با این قد دو متریت چرا عاشق من نیم وجبی شدی؟ "

روی زمین نبود . می چرخاندمش . قلبش می زد .

ـ بسه . سرم گیج رفت .

تنگ گرفته بودمش . یک هفته زمان زیادی بود برای دیوانه کردن من و چه خوب

می دانست و بلد بود . بوسیدمش . بوئیدمش . موهایش . گوشهای خوش ترکیبش .

صورت گرد و چانه کوچکش .

ـ هی هی . چه خبره !

نفسش بوی به می داد . اصلا همه تنش . اولین بار می دیدم . بلور بود یا مرمر ؟

می ترسیدم بشکند . چشمهایش را به پایین دوخته بود . سینه هایش بالا و پایین

می رفت . پیچیدم و پیچید . مانند گیاهان خودروی بهاری . حل شدم در حلاوتش

روی گلهای قالی قشقایی که عاشقش بود . پیکرش را تسخیر کردم . یک اشغال

شیرین و خواستنی . نفس نفس می زد و پا به پایم می آمد . صورتش را نمیدیدم .

شب شده بود .

ـ می خواهید بغلش کنید ؟

ـ میشه؟

ـ چرا که نه . از مردایی مثل شما نباید چیزی رو گرفت .

پرستار بوی عطر شنل می داد .

" مجنون دو متری من شنل عطر خانم های میان ساله . "

کله قرمز کرکی  خوابیده بود . باورم نمیشد . در آغوشم نفس می کشید .

کوچکترین موجودی که تا به حال دیده بودم . آرام دستش را بوسیدم و به خود

فشردمش. او حاصل عزیزترین ساعت های زندگیم بود . ساعاتی که هرگز تکرار نشدند .

ـ گمان نمیکردم اشغال شدن این قدر شیرین باشد یا شیخ !

ـ سرزمین گسترده ای بود . بکر و ناشناخته .

ـ تصمیم نداری برگردی بخارا ؟ موندی تو هرات ؟

ـ هرات کجا بود . بهشت خداس .

کله قرمز کرکی تکان خورد و در جستجوی سینه های پر شیری بود که در اتاق ۱۰۵

انتظارش را می کشید .

ـ شما می برینش ؟

ـ اتاق ۱۰۵؟

ـ بله .

اتاق ۱۰۵ آخر دنیا بود یا دروازه ی بهشت ؟ پاهایم توان رفتن نداشت . مانده بودم میان

یک دیدار و یک شرمساری بزرگ .

ـ اگه من و تو بچه دار شیم تو بلدی بابای خوبی باشی؟

ـ دیوانه شدی ؟ بچه چیه . نه نه اصلا فکرشم نکن .

دهانش از بهت باز مانده بود و مردمکهایش که آرام و قرار نداشتند در چشمخانه .

ـ چرا ؟

ـ چرا نداره . چون من حسودم .

بوسیدمش . اما بار آخری بود که بهشت در رگهایم جاری می شد .

لای در باز بود . نور آبی بی جان فلورسنت روی ملحفه ها و تخت های فلزی

پخش شده بود . بوی ساولن ضعیفی می آمد . پشتش به در بود . بارها مهره های

کمرش را بوسیده بودم . نمیدانستم چطور وارد حریم ساولنی و ملحفه های سپیدش

شوم ؟ نمیدانستم حتی مرا می پذیرفت یا ..... اما می دانستم هرگز از تصمیمش

بر نمیگشت . هفته ها و ماه ها دنبالش گشته بودم . تک تک خیابان های شهر . نبود .

نیست شده بود . حیران بودم . همسایه شان گفت :

ـ از بچگی عاشق معلمی بود . رفته یه جای دور نمیدونم کجا رو گفت معلمی کنه .

طفلک حال ندارم بود . چرا ناگهانی ؟ سر کلاس جرات نداشتم به صندلی خالیش نگاه

کنم . زیر نگاه های پر شماتت دوستش جان می دادم .

ـ چرا مثل مجرمها نگاهم می کنید ؟

ـ چرا نه ؟

ـ خوب جرمم ؟

ـ خودخواهی . غرور بی جا .

ـ مواظب ....

ـ حرف زدنم باشم ؟ نه استاد . همه دوست بدبخت من نیستن که مراعاتتون رو کنن .

چون هیچکس مثل اون عاشق نیست . یه ذره به خودتون بیاین .

حرف های دختر گوشهایم را می درید و در خونم کمانه می کرد .  او کجا بود و من کجا ؟

روز و شب بی معنا بود . خانه ام زیر غباری نا مرئی دفن شده بود .

ـ می دونم مجرمم . حداقل بگید کجاست ؟

ـ چه فرقی به حال شما می کنه ؟

ـ شما مثل اینکه زندگی ویران منو نمیبینید ؟ به اندازه کافی کشیدم . خواهش می کنم .

ـ من من من . همش من . به موقعش می فهمید .

ترم جدید آمد و او نبود . زندگی برزخیم نه پایان داشت و نه حرکتی . چه کرده بود با من؟

حالا تک تک اجزای صورتش ، حرفهایش ، خنده هایش و هاله همیشگی اندوهش برایم

معنا می یافت . من خود خواه بودم . همه چیز باید برای من می بود . هرگز به حرفهایش

دل ندادم . بزرگ بود و زیر چشمان عسلیش پنهان و من چه ؟

استاد ادبیات . غرق در نظریات شعر و رمان . فکر میکردم عاشق حقیقی را می مانم که

معشوقش را از میان خاکسترهای شهر پمپی یافته است . اما معشوق کم سن شده

بود شمس و من به هوای کویش آواره دنیای خودم .

کله کرکی ناله کرد و در آغوشم چرخید . چند قدم فاصله مان بود .

ـ بالاخره آوردینش؟

خشکم زد . تمامی کلمات ناگهان از زبانم کوچیدند و مانند الکن ها تلاش کردم برای

گفتن یک کلمه :

ـ بله

چرخید . صورتش رنگ نداشت . نحیف شده بود . چشمانش زیر آن همه درد باز

می خندیدند . مانده بودم چه کنم . کله کرکی را در آغوشش گذاشتم و عقب کشیدم .

تمام شادیهای دنیا یک جا فرود آمدند وقتی کله کرکی را بوسید . حالا نوبت من بود .

چیزی برای از دست دادن نداشتم . او همه چیز داشت و من تهی از هر تمنایی .

همه هستی من در او و نوزادش خلاصه می شد . هوایی نبود . ریه هایم می سوخت .

با انگشتان باریکش کله کرکی را نوازش می کرد . مادر بود و جایی نداشتم در دنیای

تازه ی او .

ـ میشه تا صبح پیشم باشه ؟

ـ فکر کنم مانعی نداشته باشه .

ـ بیا اینجا .

به حریمش راه یافته بودم . لغزش روا نبود . رگ های آبی دستش برجسته تر بودند

و او با حوصله ی دور از انتظار من نوزادش را نوازش می کرد . ناگهان صورتش از

درد مچاله شد و دانه های عرق لرزان روز پیشانیش نقش بست . در چشم بر هم

زدنی تمام تخت خونین شد و نمیدانم نالیده بودم یا فریاد که پرستاران آسیمه سر

هجوم آوردند .

ـ زایمان سختی داشته .

صدایی نمیشنیدم . لعنت به من . لعنت .

ـکجاست ؟ خواهش می کنم .

ـ یه روستا نزدیک گرگان .

ـ گرگان ؟

میدونید که دیوانه جنگل بود .

وقتی رسیدم کسی در ی برایم نگشود . پیرزنی که سبد می بافت تنها گفت :

ـ بیمارستان رفته . بیمارستان . گفت زود برمی گرده . دیر کرده . شوهرشی؟

ـ من ؟ آ.. ها ....بله  .

ـ رسیدن به خیر . گفته بود رفتین خازجه . خیلی صبوره . تنهایی با اون وضع !

ـ چه وضعی؟

ـ وا ؟ مادر باردار بود .

رگهای سرم را به هم می بافت انگار . خون در شقیقه هایم ایستاد .

ـ چی؟

ـ پسرم برو بیمارستان . شاید به سلامتی فارغ شده باشه . این آخریا بهش

گفتم مراقب باشه اما همش رفت مدرسه .

وقتی رسیدم تازه زایمان کرده بود . بچه ی من . جزیی از خودش و من .

پشت در اتاقش ایستادم . لحظه ها را بلعیدم . ثانیه ها را دشنام دادم و او

بی رنگ و بی خون در بسترش آرمیده بود . نمیدانستم به آروزی رسیده ام

بیاندیشم یا کشیدن نام پدر ؟ پدر شده بودم و او تنها صبوری کرده بود . عقب

مانده بودم و او رفته بود . دقایقی که شکم خوش ترکیبش می جنبید و بزرگ

می شد به روایت داستان پرداخته بودم برای دانشجوهای سال اولی  .انصاف

نبود . منهم بودم . باید می بودم . بیدار شدم . کارگر سر تا پا طوسی می خواست

زمین را بشوید . با لبخند همیشگیش منتظرم بود . سرش را با افتخار تکان داد .

ـ من خوبم .

ـ چرا دیشب.....

ـ از هیجان زیاد .

ـ دیوانه .

ـ مجنون دو متریه من خیلی خسته ای نه ؟

ـ خیلی .

ـ سفر بدی بود یا شیخ . پر از تاریکی ، سحر و جادو و اسطرلاب ؟

سرم را تکان دادم . هیچ چیز عوض نشده بود . هیچ چیز اما از من ویران

کودکی متولد شده بود سر به راه ، درمانده و محتاج نوازش .

ـ چرا ؟

نگاهم کرد . طولانی و عمیق .

ـ چرا چیزی نگفتی ؟

ـ لازم بود .

نفس عمیق کشید . پلک نمیزد  .

ـ وقتی ذره ذره عاشقت شدم یک حجم ارغوانی بودم که تو برام هدیه آورده بودی.

ولی ترس و خودخواهی تو منو ترسوند . یه حفره ی بزرگ شدی توی اون حجم

ارغوانی و ذره ذره خالی تر از روز قبل می شدم . یعنی تمام عشق زمینی من

بیهوده بود  یا من افلاطونی فکر می کردم ؟ وقتی جنبید ، موندن جایز نبود .

اون شهر ، اون آسمون و خیابوناش تو بودی و من از فکر دیوانه شدم . اومدم

تو پناه جنگل . پا روی همه اعتقاداتم گذاشته بودم با بچه ای که عاشقش بودم .

روا نبود تو زندگیم رو تباه کنی با غرورت ، با من بزرگی که داشت خفم میکرد .

ـ مرید خوبی بودم ؟

ـ نمیدونم . اعتمادی نیست . روزای سختی داشتم .

ـ تو شدی شمس و من ....

کله کرکی را آوردند برای صبحانه . ناگهان لبریز شدم از یک عشق بی تعارف .

در مرز عقل او را دوباره یافته بودم با نوزادی که همسن خودم بود ، برای

بالیدن و شروعی دیگر.

ـ اجازه میدی بمونم ؟

ـ کجا؟

ـ خودت میدونی؟

مطمئنی؟

ـ بی شک . هنوزم پرم از جسارت و ...

تیغه های بی حال خورشید ابرها را می شکافتند و نوید یک شجاعت بی حد

و مرز بودند . من و نوزادم همزمان از مادری آنچنان استثنایی به جهان امده بودیم .

جلد

 

در کتاب فروشی محبوبم  دیدمت . روی جلد یک کتاب نا آشنا .

فهمیدم متولد شدی ، نه از برای من

برای یک جهان سخن یاوه و نقدهای اروتیک دوستانه .

و

شمایلت ، مانند گرگ های ماده پا به ماهی بود که

به دنبال شکار زمستانی کلمات زوزه میکشیدند  روی

جلد خالی کتاب .

تقدیر

 

زن می زاید.

دردناک و خون آلود .

اما جنین مرده است همراه با همه جوانی او .

و

خانه اش که میزبان زن دیگری است

بارور و زایا.

کوروس

 

۱:

ـ تف به قبر بابات مرتیکه. مردم رو آواره کردی .

ـ خفه کن اون رادیو رو.....

و صدای آژیر قرمز ، قرمز ، قرمز

 

۲ :

حیاط پر از بوی یاس های هاجر خانم بود . اصلا همه کوچه .

عاشق گلاش بود . می گفت :

ـ از وقتی بوی این صدام رو شنفتن دیگه بی حال و بی رمق شدن .

اولش همه خندشون می گرفت اما بعد فهمیدن که گلا دیگه مثل

سابق بوی خوش ندارن . من اما هیچ وقت نخندیدم . چون عاشق

یاس های هاجر خانم بودم . باهاشون حرف می زدم .

ـ وای شری جون این بچه خل شده ؟

ـ چه می دونم . صبح تا شب اون گوشه بالکن داره با این گلا ور می ره.

نه . خل نشده بودم . واقعا نشده بودم . اون گوشه بالکن نه صدای آژیر

قرمز بود ، نه صدای آهنگران بود و نه صدای رویا جون .

 

۳ :

بارون می یومد . چه بارون سیل آسایی . سرما خورده بودم . شری جون

( مامانم ) می گفت :

بیا . راحت شدی . بازم می خوای گل بو کن .

جای آمپولها می سوخت . پشت کرده بودم به همه و داشتم به قطره های

سربی بارون نگاه می کردم که دونه دونه می افتادن رو برگهای تازه مو و

بعد هم روی آسفالت کوچه .

ـ ای لشگر صاحب زمان آماده باش آماده باش

از صدات بدم میاد . وقتی می خونی یه مصیبت تو راهه.

 

۴ :

کامیون بزرگ و نارنجی بود . روش نوشته بود : خوزستان بار

یعنی .  . . یعنی همونجایی که پر از جنگه .

روی پل ایستاده بود . یه عالمه وسیله توش بود . گلوم داشت می ترکید .

همسایه های جدید بودن .

ـ تهران ، شیراز و اصفهان پذیرای هم وطنان غیور ما هستند .

یعنی چی ؟ یعنی قراره ما بریم اونجا و اونا بیان جای ما ؟

یه خانم قد بلند با ساق های کشیده که جوراب نپوشیده بود. یه دختر زرزرو

تو بغلش . اونم شوهرش بود . سیاه سیاه . به دستام نگاه کردم . من روز بودم

و اون شب . بعد هم یه پسر قد خودم . نه بزرگتر .

ـ کوروس . مامان جان نخوری زمین . حواست کجاست بچم ؟

منو دید . پشت پنجره . با اون موهای زردم که بعدها گفت :

ـ موهات مثل رنگ فلس ماهیاس تو ظهرای شهرمون .

از بوی گند ماهی دماغمو گرفتم .

ـ خیلی بی تربیتی کوروس .

ـ خو چی گفتم مگه ؟ نمیدونی اون قدر خوشگلن .

ـ نخیر . ماهیه یخزده بو گندو کجاش خوشگله ؟

 

۵ :

کوروس جای یاس های هاجر خانم رو گرفت . وقتی حرف می زد زل میزدم بهش .

اوایل از مهاجر ، پدرش ، می ترسیدم . خیلی شب بود . اما خود کوروس نه ....

بلند و استخونی با چشمای عسلی . خیلی پر زور بود .

هر روز و هر ساعت . پدر و مادرامون فقط برای هم سر تکون میدادن . یعنی

سلام و حال شما .

خونشون همیشه بوی عود میداد . پر از کتاب بود . عاشق پذیراییشون بود .

لم میدادم رو مبلای آمریکاییشون و شربت می خوردم .

ـ ببین مامان جان درست نیست بدون اجازه رفتی خونشون .

ـ مامان اخه

ـ آخه نداره .اونا غریبه ان . نمی شناسیمشون .

من موندم پشت پنجره و کوروس تو کوچه .

ـ چرا نمیایی بیرون ؟

از نگاهش فرار می کردم . زیر نگاهم میدوید که ببینمش . خندم گرفت .

ـ ا .... سرم گیج رفت ..... خوب چون گرمه .

ـ گرم؟.... نه . خوبه .... پس اگه بیای خرمشهر چی ؟

ـ وای شما از اونجا اومدین ؟

ـ آره .

ـ بابا جونم میگه . ...راستی شما چطوری زنده موندین ؟

ـ پریدیم تو شط . .. شنا کردیم ... کوسه ها مواظبمون بودن . ...

بعد ما رو تا اینجا آوردن ... اینم جای دندونای بچشونه . داشتیم

بازی میکریم اشتباهی گازم گرفت .

زد زیر خنده . وقتی می خندید همه دندونای سفیدش معلوم میشد .

ـ دروغگو

ـ نه به خدا . نگاه کن .

خط طولانی بخیه روی بازوش بود . ملتهب بودند . سرفه ای کردم در حد

خفه شدن .

دوسشون داشتم . مهاجر بابای کوروس مثل دایی بود . کتاب می خوند .

می نوشت . چقدر خوب انگلیسی حرف میزد . دیگه ازش نمی ترسیدم .

دوسش داشتم . مثل شب بود .

 

۶ :

ـ بیا فرار کنیم .

ـ خوب کجا بریم ؟

ـ بریم یه جایی که ... اصلا می ریم شمال .

ـ شمال ؟

ـ آره ... بعد با هم عروسی می کنیم .

ـ بی تربیت .

ـ اه . تو هم همش می گی بی تربیت . بی تربیت .

 

۷ :

تو ایستگاه اتوبوس نشسته بودیم . سر خیابونمون . با اون لباسهای احمقانه .

ـ مری ... می دونی این عکس رو لباست چیه ؟

ـ آره . مجسمه آزادیه تو آمریکا.

ـ ببین ما قراره بریم اینجا .

ـ آمریکا؟ .... (زدم زیر خنده) دروغگو

ـ نه به خدا . واسه همین گفتم فرار کنیم .

گوشم درد گرفت . نفسم بند اومد . مهاجر بود .

 

۸ :

چند روز بعد که برگشتیم خونه کوروس نبود . مهاجر نبود . مامانش

که جوراب پاش نمیکرد نبود . حمید ملک خانم شهید شده بود .

یعنی یام یام هم دیگه نبود چون حمید نبود .

مثل بخت النصر نشستم تو بالکن .

هیچ وقت تی شرتم رو نپوشیدم . تی شرت سبز با راه های ریز سفید

که مجسمه آزادی روش بود .

هزار کاکلی شاد ....

 

دیده بودیش .

خسته . زیبا و غمگین .

بارها دیده بودی که با همه زیباییش اندوه عمیقی در چشمانش

لانه دارد .

چند بار سعی کرده بودی که سر حرف را باز کنی اما او با صدای

لطیفش به یک روز بخیر قناعت کرده و بوی عطرش را به جا گذاشته

بود . به طرز عجیبی محترم بود .

تا آن روز که بی پروا مقابلش ترمز کردی . پیاده شدی و صورت غرق

در اشکش نفست را برید . چانه اش می لرزید . اشکها ، غلطان روی

صورتش می درخشیدند .

اولین بار بود که می دیدی زنی با چشمان باز می گرید . خواستی فضا

را بشکنی اما ....

ـ ممکنه منو تا ....

کنارت نشست . در ابرها بودی . اشکهایش قرار بود دنیا را زیر آب ببرد .

سالن انتظار فرودگاه مملو از جمعیتی که بی تاب بودند برای بوسه

و آغوش و دیدار .

ایستادی کنارش  . سینه اش بالا و پایین می رفت  . مسافران یکی یکی

خارج شدند و آخرینشان نفس را در گلوی صاحب اشکهای بی کران گره زد .

دیدی که بی تاب به شیشه چسبید . همه وجودش جنگلی شد پر از گلهای

مگنولیا که به سوی نور قد می کشیدند .

مرد آمد . موقر و متین و بلند . هم سن بودید اما او شکسته تر و تکیده تر .

از سالن خارج شد . پا به پای زن دویدی . با همه توانش و صدای شیرینش

مرد را فریاد کرد .

ـ ارس

مرد حیران به اطرافش نگریست . رگ های شقیقه اش بیرون زده بود و می تپید .

نمی دانستی چه کنی . بمانی یا بروی .

سالها از آن روز می گذرد . زن می خندد . مرد نفس می کشد و خانه شان بوی

مگنولیا می دهد .

چه خورشید ابدی بود مرد و چه جنگلی بود زن که تا اخر جهان به سوی هم قد

می کشیدند . کنجکاوی رهایت نمی کرد لحظه ای .

مرد را یافتی در گذشته های دور که عاشقانه مبارزه می کرد . بزرگ بود .

صدایش را می شنیدی که می خواند :

ـ هزار کاکلی شاد در چشمان توست ، هزار قناری خفته در گلوی من

و صدای زن که می خندید به ناز و می خواند :

ـ عشق را ایکاش صدای ................

در خاطراتشان دویده بودی بی اختیار .

با زن عاشق شدی ، با مرد شکنجه شدی . در اشکهای زن و انتظارش

پیر شدی. در غربت مرد مست شدی و در لیست فرودگاه ، هواپیمای او

را همراهی کردی با یک ترمز ناگهانی و اشک های سیلابی زن .

ازدواجشان جایی ثبت نشد جز در بهار جنگلی که به سوی نور می دوید

و تو شاهد میلیون ها بو و رنگ و عکس از عشقشان بودی .

به گذشته که می نگری باز صدای مرد می آید که می خواند و می گویی :

ـ عشق را ای کاش صدای سخنی بود .

می گریست

 

زن می گریست .

زندانی بود.

زن می گریست .

مرد دانه های گندم را به ترتیب در خاک می کاشت.

زن می گریست .

مرد با داس گوسفندهای همسایه را می تاراند .

زن می گریست .

مرد بر تن اسبان داغ می نهاد .

زن می گریست .نمی خواست .

مرد اما می خواست . زیر پایش عشقبازی می کرد .

زن می گریست بی صدا .

مرد وحشیانه می برید.

زن خیره به اندام خونینش می گریست .

مرد دست و پاها را دفن می کرد  .

زن می گریست .

مرد چاقویش را می شست .

زن می گریست .

همسایه دیده بود .

زن می گریست .

مرد فرار کرد .

زن می گریست .

مرد شلاق می خورد .

زن می گریست .

مرد به دار آویخته شد .

زن می پوسید .

دیگر نمی گریست .

بی دست و پا و عریان در جهان به راه افتاد.

یک خیال خیلی دور

 

 ـ خیلی دور است . یعنی یک جورهایی بعید است .

کلمات مرد روحانی با ریش تنک رنگ کرده اش در گوشم زنگ می زند .

برای چی دور است ؟ بعید است ؟ حق من چرا ؟

ـ خانم نمی شود . قانون اجازه این کار را نمی دهد .

ـ آخه یه راه حل . یک راه کار .

ـ نمی شه . مسئله شهدا شوخی بردار نیست . بهش فکر نکنید .

بلند می شوم . دیگر نمی شنوم حرف های به هم بافته پوسیده اش را .

حق من است . هر چند بعید و دور . تنش ، روحش و اکنون تکه ای زمین

که او را بلعیده بی انصاف .

ردیف ۲۵ قطعه ۴  میعادگاه من و او . می رسم با دسته ای نرگس .

می نشینم . دست می کشم روی مرمری که جای کتانی های کودکی

روی آن نقش بسته  . نامش را می بوسم . صورتم را روی صورتش

می گذارم و می گویم :

ـ عزیز دلم یک کمی تحمل .گیر افتادم . میان یک مشت قانون و قاعده

گیر افتادم . بین تو و جهان گیر افتادم . به زودی می ریم خونمون .

سنگ را می شورم . گل ها را می گذارم کنار نامش . پرچم سه رنگ

را باد شامگاهی تکان می دهد .

می روم . دوری از او برایم بی معناست . باید کنارم باشد . به اندازه همه

سال هایی که چشم به راهش بودم .

ساختمان سفید آشنا با پله های زیاد . در را می گشایم . مستقیم می روم

روبروی مرد میانسالی که روی ویلچر نشسته می ایستم . روسریم را محکم

می کنم . مرد چشمانش را بسته و ذکر می گوید . دانه های تسبیح

شاه مقصود از میان انگشتانش سر می خورد و می رود سراغ دانه و ذکر

بعدی . می گویم :

ـ من حقم را می خواهم . می دانی که انجامش می دهم . حق من سال ها

زیر خاک های غریبه پنهان بود . حق من سال های جوانیم است . می خواهمش.

گلوی مرد از حرکت باز می استد . پلک هایش می لرزند و گشوده می شوند.

صدایم در سرم می پیچد .

ـ بردیش . یادته ؟ می دونستی عاشق هم هستیم . می دونستی از جنگ

بیزارم . می دونستی تنهام . می دونستی همه زندگیم بود . برگشتی اما

اون جا موند . بین اون همه آدم اون جا موند . حالا می خوامش . برای خودم.

نزدیک خودم . کنار خودم .

تسبیح روی میز شیشه ای می افتد . مرد مستقیم نگاهم می کند . پلک هایش

قرمز شده است . می گوید :

ـ جاش تو گلزار شهداس . کجا می خوای ببریش ؟ از تو بعیده . تو دیگه چرا ؟

ـ فکر کردی دیوونه شدم ؟ نه حاج آقا . می دونی که فقط یک هفته زندگی

کردیم و بردیش . حالا می خوام با هم باشیم . توی خونه خودمون .

سرم به دوران می افتد . زندگیم چه نابود شد و او که نمی دانم کجای تنش

را برایم به ارمغان آورده اند. در را می بندم . پسر جوانی بلند با موبایلش

حرف می زند . می گوید :

ـ مادر اگر تو نمی خواهی من می خواهم  .من جواب سال های تنهایی

تو را می خواهم . پدرم را چرا نمی یابند؟

پایم را به خیابان می گذارم . دلم می خواهد آن قدر فریاد بزنم تا خون بالا

بیاورم اما می گویم :

ـ باید فکر دیگری کرد .

 

امروز رفتم .

 

چمدان به دست منتظر شماره پروازم ایستاده بودم . شلوغ

بود . مثل همیشه . خداحافظی ، سلام و اشک و آغوش.

احساس می کردم صدایم می زنند اما قول داده بودم به پشت

سرم نگاه نکنم . حتی اگر صدای تو مرا بخواند .

داشتم می رفتم .امروز بود . به راحتی همه چیز را بستم و بلیطی

به مقصد شهری جنوبی و شرجی گرفتم . بی هیچ پشتوانه و دوستی.

فقط محض رفتن نه ایستادن .

شب می فهمی و می فهمند که نیستم .

نه اینکه فرار کنم . نه . می خواهم در جایی گرم و دور نفس بکشم 

بی آنکه ذره ای از هوایش آغشته به نفس های تو باشد . می خواهم

در خیابانی راه بروم که میدانم هرگز از آنجا عبور نخواهی کرد .

اوج می گیرم . لا به لای ابرهای سرگردان زمستانی اوج می گیرم .

چشمانم را می بندم .

دروغ می گفتی . به راحتی که خیال برم داشت تنهاترینم باز برایت .

اما نبودم . میدانستی که می دانم . در میان زندگی تاریک تو می لولیدم

و تو در مهتابی خانه اش عشق بازی می کردی . بوی عطرش را میدادی.

نمیدانم زنی بود یا دختری اما هر چه بود می باخت . مثل من .

گفتی:

ـ قانونی نباشد . فقط عشق بورزیم و بمانیم برای هم .

شانه بالاانداختم و پلک هایم رو به پایین بود .

با طعنه گفتی :

ـ امل هم که شدی .

از آن لحظه همه پندارهایم زیر آب رفت . همه عشقم تلخ شد و گفتم :

ـ همین طور بپذیرم .

می خواستم عشق بورزم . با همه وجودم وجودت را بپذیرم اما ....

هواپیما در حال فرود است . به شهری شرجی و جنوبی قدم می گذارم .

شهری تیره و گرم که با پوست سپید و سردم بیامیزد . ریه هایم بوی ماهی

را ببلعند و تنم نسیم گرم دریا را .

پایم که برسد به زمین تصمیم می گیرم که چه کنم با گرما و شرجی و

میلیون ها قطعه سرگشته زیر خاک .

فعلا در خلا ابرها اسیرم و پر از لذت .

رنگ جنون

 

همه جا رنگ جنون دارد. همه چیز بوی جنون می دهد و

همه سکوت می کنند وقتی تو را می بینند . سرهایشان را

به هم نزدیک کرده اند و با چشمان بی حالتشان به دهان

نیمه باز و لباس های شیکت نگاه می کنند . تو اما به خط

سیاه روی دیوار نگاه می کنی و صدای دری که همه ابرهای

سفید یادت را می پراکند .

روی تخت که می نشینی فنرهایش صدا می کنند و سرمای

ملحفه های ضد عفونی شده کف دستت را قلقلک می دهد .

کرخت شده ای . هیچ چیزت به این فضای جنون زده نمی خورد.

به پنجره های خاکستری نگاه می کنی . منتظر بودی تا برگردد .

مگر از نائین تا تهران چقدر راه بود ؟

ـ همش یه ماهه خوشگلم.

ـ یک ماه؟

ـ کار منم این مدلیه دیگه.

هنوز عطرش در مشامت مانده است . عطر شیرین زمستانی.

گلوله برفی به شیشه می خورد . می پری . دختری صورتش

را چسبانده به شیشه و دیوانه وار می خندد . رویت را بر می گردانی .

زیر شکمت تیر می کشد . مچاله می شوی از این درد لعنتی کشدار .

همه چیز با سرعت مرگ آوری در حال عبور بود. می دانستی اتفاقی

افتاده است و به تو نمی گویند . می دانستی عطر شیرین  زمستانی

دیگر به مشامت نمی رسد . می دانستی دیگر.............

شقیقه هایت تیر می کشند . سرت را روی متکا می کوبی و این اشکها

که می جوشند .

هر شب می آمد . کنارت بود . می دیدیش . نفسش به صورتت می خورد

و ناگهان مادرت بود و اشکهایش و پدرت که بر جنون تو می گریست .

جنون؟

دکترهای زیاد ، مطب های رنگی و ناگهان جغرافیا برایت مهم شد .

نقشه ای خریدی و نائین را دیدی . با انگشتت روی خطوط مرزی اش

می کشیدی و با عطر شیرین زمستانی حرف می زدی .

حالا همه جهان در نائین جمع شده بود و او که جایی در آن جغرافیای

گرم ، نیست شده بود .

تا اینکه پدرت تو را یافت در آخرین اتوبوس شب به مقصد نائین .

پیر مرد می شکست . التماس می کرد و تو نقشه نائین را به

سینه ات فشرده بودی .

گلوله های برفی پشت سر هم به شیشه می خورند . دخترک

نیست .  راه نفست  بند آمده است . لباسهایت را می کنی .

عریان میان اتاق می ایستی . سرما را می بینی که از کف پایت

بالا می آید و در استخوان ها و رگهایت می دود .

پشت پنجره می روی . پرده چرکش را چنگ می زنی . پنجره را

باز می کنی . ناگهان دخترک مقابل صورتت سبز می شود . می خندد.

تو هم می خندی . میگوید :

ـ سرده . چرا لباس تنت نیست ؟

میگویی:

ـ آخه از نائین اومدم . افتاب اونجا خیلی تند و گرمه .

ناگهان یک مشت برف را به صورتت می مالد .

گل صنم

 

وقتی اولین بار دیدمش زل زده بود به پنجره های رنگی اتاق.

حرف نمی زد . چشم های درشتش در رنگ های سبز و سرخ حل

شده بود و مژه های بلندی که فقط از آن دختران ایل بود.

 مبهوت زیباییش شده بودم . مستخدم من بود . فقط من .  اما چطور

دلم می آمد به او بگویم ملحفه های تختم را عوض کند . یا......

ناگهان برگشت . مستقیم به چشمانم نگاه کرد . داشتم له می شدم .

سرش را کج کرده بود و موهای شلاقیش روی شانه اش ریخته بود.

گفت :

ـ چه کار باید کنم ؟

قفسه سینه ام زیر بار صدایش آرام آرام می شکست . گوشه لبش کج

شد . گفت :

ـ ارباب چی کار باید کنم ؟

ته صدایم را شنیدم به زور :

ـ هیچ کار

ـ هیچ کار ؟ پس چی باید بفرستم برای......

ـ حقوقت سر جاشه.

بلند شد . پولک های رنگی لباسش می لرزید و می لرزاند.

قد بلندی داشت . به زور بیست و دو سالش می شد . آوازه اش

را شنیده بودم و بی تاب دیدنش بودم . رو به پنجره قدی ایستاد .

ناگهان پنجره را گشود . سرمای بیرون را بلعید . نفس عمیقی کشید

و گفت :

ـ شنیدم که ناخوشید .

روی صندلیم جا به جا شدم . گفتم :

ـ چطور ؟

گستاخ بود . نترس و بی پروا . دختر ایل بود بی تعارف . من هم ارباب

نبودم بر خلاف اجدادم و چه خوب فهمیده بود. بلند شدم و صندلیم را

برداشتم . گفت :

ـ تو ایل می گویند که شما ناخوش شدید . اما از من هم سالمترین.

گفتم :

ـ تو ایل دیگه چی می گن ؟

برگشت . یک لنگه پنجره در دستش بود . سرش را کج کرد و پوزخندی

روی لبانش نشست . آهسته گفت :

ـ من گستاخم . مرا فرستادند تا ادبم کنید و بعد به یکی از نوکرانتان بدهید.

اما ارباب من اینجا نمی مانم . فرار می کنم .می رو م...

بغضش ترکید . اشک های مرواریدیش روی گونه خوش تراشش سر

 می خورد و لای پرزهای قالی گم میشد . ناگهان نشست . سرش را در

دست گرفت . خشکم زد . دختر ایل و اشک ؟ نشستم روبرویش . گفتم :

ـ قرار است مستخدم من نا خوش باشی اما آزادی  . هر طور که دوست

داری . نه بندی و نه اربابی و نه نوکری که خواهانت باشد . رهای رها

مثل طبیعت . موهایش بوی بهار نارنج می داد . نگاهم کرد و گفت :

ـ ناخوشید ارباب !

ـ ناخوشم ؟ بله ناخوشم .

بلند شد . پنجره های اتاق را گشود . چهار طاق . به زور بیرونم انداخت.

ساعت ها در اتاق مجاور می شنیدم که آواز می خواند و صدای خش خش

پیراهنش که لحظه ای بند نمی آمد . وقتی خورشید عزم رفتن کرد صدایم

زد و گفت :

ـ ناخوشی شما از بستگی هواست ارباب .

ـ ارباب نداریم گل صنم . نداریم . باشد ؟

سرش را پایین انداخت . سینه اش بالا و پایین می رفت و پولک ها که

صورتم را هزار تکه کرده بود . اتاقم عوض شد . همه چیزش . جز کتابها.

بوی زن می آمد در خانه ای ویران که ناخوشش شده بودم . وقتی

برگشتم نبود . صدای خش خش پیراهنش در خانه پیچیده بود و بوی

بهار نارنجش . خانه ای شد برای من و او . ماند . نرفت . قسمت شدیم

برای هم و برای دهان های همه شهر و همه ایل . حالا هر دو ناخوش

بودیم . ناخوش دیگران و خوش خود . در خانه بسته شد .

اول بهار و اول پاییز روی ایوان می ایستاد . نفسهای بلند می کشید

و به دور دست زل میزد . می دانستم که می داند می بینمش .  فصل

کوچ بود و گل صنم بی قرار . یک کاسه آب و گل بود که روی سنگ فرش

حیاط می ریخت . بعد بر می گشت و می گفت :

ـ بر می گردند . میدانم .

تا اینکه رفت . ناگهانی . مثل آمدنش . ماندم و پیراهن پر از پولکش و

کاسه آب که روی سنگ فرش گذاشته بود . آب را ریختم و گفتم :

ـ بر می گردد . می دانم ......

قرار نامیرایی

 

قرار نامیرایی نهاده بودیم.

از آن قرار های احمقانه دوران جوانی . دی ماه بود .

شال گردن رنگ رنگش که همه دیوانه اش بودیم را انداخته بود

و با چشمان قرمزش پیشنهاد این قرار را داد . آن روزها عجیب شده

بود . به یکباره زیر همه چیز زد . کلاس و دانشکده و فلسفه . ساعت ها

روی نیمکت سبز رنگ پریده روبروی دانشکده می نشست و به جلوی

کفش هایش نگاه می کرد . گاهی هم با خودش حرف می زد . هرگز

نفهمیدم چه می گفت . بالاخره سر کلاس آمد . فوکو شناسی داشتیم .

فلسفه قدرت و دانش .......

نشست آخر کلاس . زل زد به استاد . وقتی قرار یک طوفان بود قیافه اش

مانند گربه های وحشی در انتظار شکار می شد . براق و صامت . آن قدر

نگاهش سنگین بود که استاد همانطور که رو به تخته بود گفت :

ـ جناب رهی خان معاصر می بینم که زیاد با فوکو موافق نیستی.

سکوت همه کلاس را پر کرد . رهی نمونه و محبوب همه اساتید .

ـ نه . اصلا .

از کلاس بیرون رفت و هرگز بازنگشت .

قرار نامیرایی را در یک کافه گذاشتیم . کسی جرات خندیدن  یا

مخالفت نداشت . گفتم :

ـ یعنی چی رهی ؟ اینم از اون مسخره بازیهای جدیدته ؟

خندید و دستم را فشرد . چشم های همه روی دستان ما ثابت

و خیره ماند . رهی و این کارها ؟

صورتش را به صورتم نزدیک کرد . بی اینکه پلک بزند .نی نی لرزان

چشمانش را می دیدم . دستم را از دستش بیرون کشیدم . بلند شدم.

ـ از مسخره بازیهات حالم به هم می خوره معاصر .

ندیدمش . هرگز . گهگاهی چیزهایی به گوشم می رسید که رهی

در یک روستا زندگی می کند . معلم بی مزد شده است و هنوز در پی

نامیرایی .

ماجرای نامیرایی از ذهنم بیرون شد . مشغله های زندگیم آن قدر زیاد

بود که هرگز به دوران دانشکده و خل بازیهایش فکر نمی کردم . خانه

قدیمی پدری و تنهاییم مجال فکر کردن به روزهای خوش را نمی داد .

زمستان شد .دی ماهی سرد و پر سوز .

در کوچه را که بستم صدایش را شنیدم . آرام و شمرده و محکم .

ـ نامیرایی که هنوز؟

سرمای هوا کمکم کرد تا بهتم را زیر شال گردن پنهان کنم . دستش را

جلو آورد :

ـ رهی معاصر هستم .

سر و کله اش چه ناگهانی پیدا شد . مردی بلند و موقر که جذابیتش مجال

حرف زدن را از من گرفته بود .

ـ چیه ؟ رهی معاصرم . همکلاسیه سابق .

کنارم گام برمیداشت . صدای قدمهایمان در سرما و در دی ماه می پیچید .

ـ می دانی خودکشی کردم و برگشتم ؟

ـ دیوانه .

ـ نامیرایی . شک داشتم اما مطمئن شدم .

ـ که چی ؟

ـ که همیشه و هنوز انسان قدرت دارد . با دانش ...

ـ یادمه فوکو رو زیاد دوست ...

خندید . چیزی درونم شکست . دستم را گرفت . همیشه غیر منتظره

بود .

ـ رهی . رهی . وای دارن ...

ـ نگات می کنن ؟ به درک .

با صدای بلند فریاد زد و دستم را کشید .

ـ علت نامیرایی من . نامیرایی من ...

صدایش در رگهایم جاری شد و گرم شدم  .

دی ماه آن سال نامیراترین و گرمترین دی ماه روی

زمین بود .

هاسمیک

 

 

بی خبر سراغ بوته های یاسش را گرفت . ماندم چه بگویم.

ـ گفتم : می تونیم دوباره بکاریمشون .

ـ گفت : یعنی چی ؟ کندش؟

ـ گفتم : خودت که می دونی تعادل نداشت .

سرش را پایین انداخت . بی اینکه چیزی بگوید دست کشید روی خاک

خشک باغچه . اشکش را دیدم که غلطید و افتاد پایین .

عاشق یاس بود . شب های زیادی با عطر یاس عاشقی کرده بود .

می دانستم .با صدای بی صدایی که نمی شنید و همیشه منتظر بود .

منتظر روزی که باز صدای پیانوی قدیمی موروثی در بیاید . باز همه جا

پر از عطر یاش شود .

موهای مشکیش بوی یاس می داد و چشمانش که هر دقیقه به رنگی

می شد و نمی توانستم نگاهشان کنم . آن روزها مرسوم بود پسری

عاشق دختری شود دست نیافتنی. بسیاری از دوستانمان رفته بودند پی

عشق هایی که مجاز نبودند . من اما ترسیدم . نشستم و سوختنش را دیدم.

ـ گفتم : شیشه ها رو تازه انداختم .دوسشون داری؟

دماغش را بالا کشید . سرش را به سمتم چرخاند و نگاهم کرد .آب شدم . ذره

ذره آب شدم . همه غرورم و همه مردانگیم از هم گسیخت و در هوا پخش شد.

ـ گفت : واسه چی اینارو شکست؟

ـ گفتم : می گفت تو هر کدومش تو رو می بینه .

گوشه لبش کج شد . دوباره برگشت به سمت پنجره ها . پنجره هایی که هر

دویمان دیوانه شان بودیم . وقتی پاییز نورهای سپید را رنگی روی قالیچه های

بافت باکو  می انداخت . حق داشت شیشه های رنگی را بشکند . هر

کدامشان هزاران هاسمیک را تداعی می کرد . آن روز را به خاطر داشتم .

صدای شیشه های شکسته تمام محله را برداشته بود و همسایه ها با تاسف

سر تکان می دادند . همه می دانستیم بعد از رفتن هاسمیک پیرمرد دیوانه شد.

چقدر آن سالها دیر گذشتند و پر از تلخی بودند .

ـ گفت :یعنی میشه اون روزا برگردن ؟

ـ گفتم : حتما . من خیلی چیزارو حفظ کردم .خیلی

روی پله های ورودی ایستاده بود . محکم . مانند آن روز سرد برفی که روبرویم

ایستاد و زل زد به چشمانم و گفت :

ـ از مردهای ترسو بیزارم .

ـ گفتم : در بازه . چرا نمیری تو ؟

سکوتش از هزار حرف بدتر بود .وقتی صدایش را شنیدم بعد از سالها.

صدایی خسته ای آن سوی خط تلفن. فقط گفت :

ـ دارم برمی گردم .

هاسمیک دوران نوجوانیم چه رنگ باخته بود بی بوی یاس همیشگیش .

در را باز کرد .

ـ گفت : خیلی پیر شدم ؟

زبانم قفل شد . بند آمد .

ـ گفتم : نه......نه.......... تو هنوز

ـ گفت : به قول فریور خوشگل ترین دختر جهانم .

به سویم برگشت .

ـ گفت : چرا به خودم نگفتی؟

دیگر داشتم خفه می شدم .

ـ گفت : هان ؟باید تو محل می پیچید که پسر اسدالله خان مستوفی

عاشق  دختر آندره شده ؟

چانه ام می لرزید . احساس می کردم تارهای صوتیم یکی یکی پاره میشوند.

ـ گفت : همین سکوت لعنتی ، همین لرزش چانه یادگاریهای تو بودن تو غربتی

که هر لحظش فرار بود و کابوس.

سه پله بالاتر ایستاده بود . نه آندره ای وجود داشت و نه اسدلله خان مستوفی

با همه توانم گفتم :

ـ پدرت تهدیدم کرد. با اون لهجه غلیظش گفت که درگیر مسایل دینی نمیشه.

گفت که خلیفه گری سوال پیچش کرده . گفت که برمی گردید ایروان.

این یعنی نداشتن تو . ندیدنت . اما تو زدی به هدف و همه ما رو با هم دیوانه

کردی.صورتم خیس بود از اشک و عرق و حرفهای ناگفته .نشستم روی پله.

لحظه به لحظه آن روز لعنتی در خاطرم مانده بود .پدرش مرا راند و او فرار کرد.

همه جا سکوت بود و سکوت بود و بوی برگهای سوخته باغ آقای فتحگر.

صدای پیانو بلند شد . همان پیانوی قدیمیه موروثی . آهنگ محبوب من .

امروز آمدم با بوته ای یاس . پر از دلشوره بودم از کابوس نبودنش.

در را گشود . صورتش با دیدن یاس ها گل انداخت .

ـ گفتم : برای هاسمیک که عاشق یاسه .

وقتی بوته ها را از دستم می گرفت گرمای وجودش را بلعیدم و

ـ گفتم : با یاس و بی یاس همیشه خوشگلی.

خواست میان حرفم بپرد که بلند تر گفتم :

ـ و از مردهای ترسو بیزار.

بازویم را گرفت . می لرزید .

ـ گفت : ترسوهایی که نجیبند . هاسمیک عاشق مرد ترسوی

نجیبیه که ناگهان سکوت می کنه.

 

پ . ن. : هاسمیک نام زنانه ارمنی به معنی یاس بنفش.

 

پست خانه كجاست ؟

 

امروز تصميم دارم كه حتما" اولين نامه شهر را براي تو پست كنم .

اگر ... اگر تنها آدرس ...

اين آدرس لعنتي اگر باشد حتما" به دستت مي رسد ؟

مينويسم ، مينويسم ، براي ؟

اصلا" يادم نيست كي و كجا بود ، اولين نامه اي كه نوشتم به تو .

مي دانم كه كاغذش كاهي بود و تمبر روي پاكت يك نيلوفر مرداب .

نوشتم و جمله آخر را نقطه گذاشتم . كاغذ كاهي با باد حركت مي كرد

وقتي تمبر را روي پاكت مي چسباندم .

يعني كاغذ كاهي داخل پاكت با تمبر نيلوفر مرداب نبود ؟

" ـ امكان نداره . بازم داري همه تقصيرها رو ...

صدام رو مي آرم پائين  ، ok فقط پاكت نامه .

مي دونم كه ديگه تمبري با عكس نيلوفر مرداب وجود نداره اما كاغذهاي

كاهي ...

تمام دفترم شده كاهي و پر از خط هاي سفيد.

مي تونم ازت يه سوال بپرسم ؟

پست خونه كجاس ؟ "

صدای ساز

 

صدای سازش می آید . مثل هر شب .ساعت ۲.

می نوازد . پر از دلتنگی و تنهایی.

خانه شان زیباست . از پنجره اتاقم می بینم که هر روز گوشه پرده را

کنار می زند و تکیه می دهد به چهار چوب پنجره قدی. سایه پرده روی

صورتش می افتد . یک مثلث زیبا زیر چشم و گونه چپش . به روبرو می نگرد .

اما انگار نیست .بعد پرده را می اندازد .

یکبار، در ورودی مجتمع دیدمش. خوش پوش است . کشیده و لبخندی که

همیشه گوشه لبش را کج کرده است. نگاهش کردم . نگاهم کرد . چیزی

در دلم فرو ریخت و او گذشت .

از تمامی دقایقم گذشت . از همه فصل جوانیم گذشت .

عجیب و غریب است . غیبش می زند و ناگهانی دم صبح پیدایش می شود .

صدای ساز می آید .باز هم . ساعت ۲ است .

و ناگهان چیزی میان محوطه می افتد و صدای شکستنش وادارم می کند

پرده را کناری بزنم . ایستاده است . میان چهارچوب . سازش تکه تکه

شده است . وقتی به خود می آیم ، می بینم زل زده است به من .

لبخندی نیست .می گوید :

دیگر نغمه هایش تکراری شده بود . مثل زندگیم. قهر کرده بود با من .

زورم به او رسید نه به زندگی .

کاکتوس

 

کاکتوس ها آب می خواهند . کاکتوس ها در محیطی......

مرد رادیو را خاموش می کند.

زندگیش مانند کاکتوس های مکزیک به یک پیوند نیاز داشت.

یک پیوند عقلانی .

اما نبود عقلی که بانی پیوندی شود.

روزنامه های آرشیو شده اش را جمع کرد .  به کنار کاکتوس هایش

رفت . آب داشتند . بی هیچ دلواپسی از بی آبی . مانند هم نژادان مکزیکیشان .

روسری ارغوانی

 

روسری ارغوانی روی بام گاهگلی بی تاب بود . مرد به پنجره

خانه کاهگلی می نگریست . سایه ای نیز به مرد . دست مرد

بالا رفت . سایه هنوز به او می نگریست . صورت سایه در تیررس

دوربین مرد بود . ماشه را چکاند . تنها جرم سایه هم قوم نبودن

با مرد بود . باد روسری ارغوانی را روی پنجره کشید و هزار تکه اش

کرد . صاحبش سایه ای شده بود در میان برهوت پر از ترک دل مرد .

صورت مرد از اشک خیس شد . تنها گناهشان هم قوم نبودنشان بود .

تکه های روسری ارغوانی روی زمین خاک آلود افتاد وقتی مرد برای

رهبرش توضیح می داد که آخرین نسل از نژاد سایه به خاطرات آن

سرزمین پیوسته است .

اعترافات یک عصر بارانی

 

ـ چه بارون تندی!

زن می گوید . شیشه ساختمان روبرویی پر از قطرات باران است .

دست زن در دست مرد است . گرم . نبضش تند می زند .

ـ قلبم داره از جا در میاد .

مرد می گوید . زن خیره می شود به نیم رخ مرد که در هوای گرفته بیرون

تیره تر به نظر می رسد . چشم های مرد بسته اند . بیرون فقط صدای شرشر

باران است .

ـ چقدر موهات سفید شده ؟ یعنی این همه سال گذشت ؟

زن می گوید . پلک مرد آرام می پرد . رگ پیشانیش تکان می خورد . دست زن را

محکم تر می گیرد .

ـ چند سال دیگه مونده تا میان سالی ؟

مرد می گوید . دست زن روی صورت مرد است . استخوان های صورتش زیر

انگشتان زن تکان می خورند .

ـ خوب که چی ؟ یعنی باید یادم باشه که کلی ازت کوچیکترم ؟

زن می گوید . نیم خیز می شود . ملحفه را کناری می زند . پرده های کتان

اتاق تیره تر به نظر می رسند . رد قطره های باران را روی شیشه می گیرد .

از پرده کتان متنفرم .

مرد می گوید . ملحفه را روی خودش می کشد . زن بر می گردد . لبخند

همیشگی مرد روی صورتش می رقصد . به پنجره تکیه می دهد. سرمای

 مطبوعش را روی پوستش می بیند .در اتاق به هم کوبیده می شود .

 زن می پرد . سینه اش را محکم می چسبد. مرد در را می بندد . کنار زن

میرود . پرده را چنگ می زند .فاصله ای با زن ندارد .تنها صدای نفس های

زن را می شنود .

ـ تو با سن کمت خیلی چیزا واسم آوردی .

مرد می گوید . گونه زن را در دست می گیرد .

ـ من خوشبختم ؟

زن می گوید .

باران شدید تر می بارد و صدای مرد در لاله گوش زن گم می شود .

 

 

لکه های قرمز

 

۱ ـ دست کودک پشت شیشه پیداست .

پنج انگشت کوچک با چال های یک اندازه رویشان . نوک انگشتانش سفید

شده اند ،از فشار روی شیشه . ملحفه سفید  که تکان داده می شود پر از

لکه های خون است .

جای انگشتهای کوچک با چال های یک اندازه رویشان روی شیشه مانده است .

زن می دود . انگشتهای باریکش را روی شیشه می گذارد . درست جــــــــــای

انگشتان کودک . نفسش بند آمده است . ملحفه ها خونیست .

۲ ـ دست های زمخت مردانه روی صورت ظریف می گردد . چشم ها ، بینی ،

 لبها .سر ظریف زنانه می چرخد . چشم هایش به زاویه کج سقف خیره مانده

است .چشم های مشکی مردانه از چشمان میشی زنانه و پوست مهتابیـــش

عبور می کند.

۳ ـ تن مهتابی بی تاب است . دست های ظریف در تاریکی روی دیوارها کشیده

 می شوند.دستی مردانه می گیردشان . لب های ظریف پر از درد است . لبهای

 زمخت کبود شده است . صورت ظریف می پرد . صورت زمخت از فریاد منقبض

 شده است . چیزی درون تن مهتابی بی تاب است .

۴ ـ تن لطیفی با انگشتان کوچک و چال های یک اندازه رویش ، کنار تن مهتـــابی

آرمیده است . دست زمخت ملحفه را چنگ می زند . لبــــان ظريــف گــــشوده

 میشود :

ـ چقدر دماغش شبیه توئه .

لب های زمخت به هم فشرده است . روی گردنش رگی سرگردان می تپد .

لب های زمخت باز می شوند :

ـ نه . به هیچ وجه .

۵ ـ تن لطیف با دنیای روشن پر از نور .

دست های ظریف در را می گشایند . لبان ظریف می لرزند . پیراهن قرمــز با

 گل های سفید عروس روی تن مهتابی بی تاب است . تن لطیف پشت صندلیها

 افتاده است . خس خس می کند . لبانش خونی است . پــــــاهای زمـخـت

می لرزند .تن لطیف روی پیراهن قرمز با گل های عروس فشرده شده است .

 لبان ظریف از هم باز می شوند :

ـ بی انصاف همه چیش شکل خودته حتی لرزیدنش .

۶ ـ انگشت های ظریف روی شیشه مانده است . درست جای انگشتان کوچک

با چال های یکدست . تن لطیف زیر ملحفه خونی است . چشمانش برق

می زنند . آرام است . لبانش صاحب انگشتان ظریف را می خواند و چشمانش

به شیشه خیره شده است . لبخندی لبانش را کج کرده است . لبخندی همانند

لبخند لب های زمخت است . اتاق پر از نور است .

۷ ـ دستان ظریف  ، انگشتان لطیف با چال های یک دست را در خود گم کرده

است . هر دو پشت شیشه ای ایستاده اند که مرد زمخت دیده می شود .

مرد زمخت ، پر از استخوان شده است . پریده رنگ با نگاهی مبهوت .

لبخندش مانند تن لطیف است .

۸ ـ انگشتان ظریف چروکیده اند و انگشتان لطیف جوانند . دستان جوان تن

خمیده ظریف را در خود دارند . آنسوی شیشه تن پر از استخوان شناور در

جهان های بی نشان زندگی نباتی دارد .

دست های ظریف میگویند :

ـ حتی خوابیدنش مثل توئه .

و لب های جوان که روی هم فشرده شده به سختی باز می شوند :

ـ کاش یه بار خودشم می گفت .

دقیقه ، دقیقه مرگ است

 

بوم را مقابل پنجره می گذارد . آفتاب پشت بوم می تابد . می نشیند مقابلش .

قلم مو را بر می دارد . پالت را کف دستش می گیرد . دایره های خالی رنگ .

انگشتش را روی آنها می کشد . پلاستیک سفید . قرار است رنگ های زیادی

آن تو مخلوط شوند . لاجوردی ، اکر ، زرد ........رنگهای چهار فصل .

بلند می شود . مقابل آینه می ایستد . دستش را روی آن می کشد .

ناخودآگاه تبدیل به یک شکل منسجم می شود . ابروها ، چشم ها ، دهان .

به سمت رنگها می دود . رنگ قرمز را روی پالت می ریزد . قلم مو را

درآن فرو می برد . می کشد روی آینه . لبها ، زیرش آن دماغ قلمی

و زیر دماغ دو چشم . بالای بالا گوش ها .

عقب می رود . ته قلم مو را می جود . چوب خیس می شود . هیچ

چیز سر جای خودش نیست . یک صورت دفرمه .

بوم را بر می دارد . روی صندلی می گذارد . زل می زند به پنجره.

دیگر دستش توانایی کشیدن یک طرح ساده را ندارد . دیگر حتی به

یک آغاز نمی اندیشد . کف زمین را می کاود . پارکتها ، سال هاست که

واکس نخورده اند . یک لایه نازک خاک . با انگشتان پایش روی خاک ها

خطوط در هم می کشد . تلفن زنگ می زند .

لبهای صاحب صدای آن سوی خط را می تواند ببیند . صدای ظریفی که

از سیمها می گذرد و روی پیغام گیر جا می ماند .

- الو . کجایی ؟ هیچ معلوم هست ؟ الو . من واقعا نمی فهمم . باز چه

مرگت شده ؟ اه ........ حالمو به هم می زنی با این روشن فکر بازیات.

شانه هایش می پرد از صدای کوبیده شدن گوشی .  لبخندی گوشه

لبش را کج می کند. دیوانه صاحب صداست . حق را به او می دهد . این

بار زیاده روی کرده است . این بار به نوعی گندش را در آورده است .

زندگیش پر از صداهای ظریف بوده است . اما این آخری ماندگار ماندگار

شده است . در همه سلول های عصبیش ، در صورت خسته اش ، در

شانه های استخوانیش ، در بوم و پالتش ، در صدای خواننده های محبوبش.

بلند می شود . بوم را روی زمین می گذارد . به عکس صدای ظریف

نگاه می کند . موهایش را می کشد . موهای غیر طبیعی . موهای وحشی.

یک لب و یک بینی سر بالا .

با رنگ قرمز به رنگ ماتیک قرمز صاحب صدا .

عقب می رود . بوم پر از خطوط بی نظم در هم است . کاغذ سفیدی

روی بوم می چسباند . می نویسد :

- دیگر نمی توانم . دقیقه ، دقیقه مرگ است .

آدرس صاحب صدای ظریف را می نویسد . تلفن را بر می دارد .

وقتی راننده بوم را با خود می برد ، یکباره صاحب صدای ظریف

می میرد .

دقیقه ، دقیقه مرگ است . بوم را می بیند که بر شانه های مرد از

میان محوطه عبور می کند . خطوط بی نظم قرمز .

پنجره را می بندد.

کاش هیچ وقت نمی خندیدی

 

نمی توانی ببینیش. مدت های مدیدی است که  رها شده ای و

او رفته است . در یک خیابان طولانی پر از ساختمان های نیمه ساز.

شکسته ای .نود روز لحظه به لحظه آوار شده ای روی لباسهایت .

نود روز زنده به گور شده ای با خاطراتت .

خیابان تمام نمی شود . او رفته است . هنوز گرمی انگشتانش روی

تیره کمرت جا مانده است . هنوز .....

رسیده ای به انتهای خیابان . پر از آهک و سیمان . آنچا ساختمانی بود

آجری با پنجره های سبز یک دست .

کو ؟ کجاست ؟

کارگر افغانی نگاهت می کند . نگاهش پر از دوری است .

- خانم رفتن . فرختن و رفتن .

کیفت می افتد . استخوان های تنت از هم جدا می شوند .

- رفتن ؟ کجا ؟

کارگر افغانی به فضای نا معلومی نگاه می کند و می گوید :

- اه . لعنت به این رفتن های ناگهانی .

عق می زنی . بالا می آوری . شروع می شود . با هر تکان آن قدر

بالا می آوری که حنجره ات به خون می افتد . نمی دانی با این

نو ظهور چه کنی . خیابان را یکسر می دوی . عق می زنی و می دوی .

برایت بوق می زنند و می دوی . او نیست . نزدیک . نزدیک تر  و سیاهی .

استخوان هایت سیاه شده اند . سرت هشت برابر شده است . تنت پر از شلنگ

و سوزن است . نو ظهور رفته است به همراه تمامی نو ظهور های دیگر .

آرزو می کنی ، کاش له شده بودی . کاش پنجره های سبز می شکستند .

کاش او هیچ وقت نمی خندید . کاش آن خیابان با تمام ساختمان های

نیمه کاره اش محو می شد . کاش می مردی.

پرواز

 

 

می آید . می نشیند . مانند دفعات قبل . بی حس و حالت . چیزی در نگاهش مرده

 است.وقتی بار اول دیده بودیش   فهمیده بودی . چیزی محو و خاکستری .

انگشتانش بدون لـرزش روی هم قفل میشود . دستهای صاف سفید استخوانی .

صورتش به روبرو ست . بـه یــک بی انتهای ابدی همیشه خیره . نبضش را میگیری .

 عادی میزند . قلبش کند تـر و رنــــــگ صورتش پریده تر .

میگوید : قلم میخواهم ، خودکار ، خودکار ، pen .

به زبان مادریت حرف میزند . محوش شده ای که با حرکات دست از تو خودکـار

میخواهـــد .از جایش میپرد ، خودکار روی میزت را بر میدارد و به چشمانت زل

 میزند .

میگوید : . Please give me , I need a pen

سلیس حرف میزند . اولین بار است که روبرویش ایستاده ای . صورت به صورت .

میگویی : خودکار برای چه ؟

عقب می رود ،  عقب تر و دامن چهار خانه پشمیش چشمان آستیگماتـــت را

 اذیـت میکنـــد . 

ـ خودکار برای چی ؟

دستش روی دستگیره است . سکوت و باز هم سکوت .

ـ می خوای بری بیرون ؟ می خوای برگردی سر خونه زندگیت ؟ می خوای بری

 سـر کـارت ؟

چشمان تنگ شده اش تو را می پاید . رگ آبی چشمانش بنفش شده است .

 سرخی ناگهانی گونه هایش را میفشارد .

ـ می خوای یا نه ؟ بیا بشین بیا....

ایستاده است . مردد است و ناگهان در را باز میکند و میدود . جای خالی خودکار

 روی میز و بـوی یک عطر آشنای زنانه . زن عجیبی است میدانی .

استاد دانشگاه و زبان شناسی درس میدهد . دانشگاه شیکاگو و اکنون بیمار

توست .بر میخیزی ، پرونده آبی را دوباره مرور میکنی .

"مینو خرم . متولد ۱۳۴۶ تهران . همسر فرهود داد متولد ۱۳۳۶ شیکاگو  خلبــان

 مفقود شده درجنگ کویت... "

کلمات بعدی را نمیخوانی . پرونده اش را حفظی ، اقدام به خود کشی از ارتفاع .

بلند میشوی .به سمت اتاقش میروی . کنار پنجره نشسته و به خودکار خـــیره

شده است . در میزنی . نمی شنود . باز هم در می زنی و نیم رخش به سمت تو

می چرخد.

- خانم خرم .

- بفرمایید ، خودکارتون ، معذرت می خوام .

- نه مهم نیست اصلا .

- نمی خوامش دیگه .

- ولی ابزار کارتون بوده نه ؟

به صورتت زل می زند . مستقیم . بدون هیچ تکانی . باز همان نگاه . همان رگ آبی

پشت پلکها.

- ممکنه یه خواهشی کنم ؟

- بله.

- میشه پنجره رو کمی باز کنید . دارم خفه میشم .

- ولی این خلاف مقرراته .

ـ خواهش می کنم .

- متاسفم ، نمیشه .

به اتاقت بر می گردی . چرا اقدام به خودکشی ؟ می خوابی . باز همان خواب

لعنتی به سراغت می آید . خانه قدیمیتان در شیراز و همان زن مرموز و تنها .

 می دوی و زن به دنبالت . درون یک چاله میافتی که عمیق است . تقلا می کنی.

 اما زن بالای سرت است .

از صدای آژیر خطر ناگهان می پری . تمام بخش یکپارچه فریاد است . می دوی.

بی اختیار به سمت اتاق مینو خرم . پنجره باز است . خودکارت روی میز است و

 مینو خرم نیست .

مبهوت ایستاده ای . زن جوانی می گوید :

- چقدر قشنگ پرید . مثل همون پرنده ای که واسم از بلژیک آوردن . درست مثل

 خودش.

همه چیز خاکستری است . می نشینی روی زمین . صدای زن به گوشت می رسد .

- می خواست مثل شوهرش بپره . همون خلبانه که تو جنگ کویت گم شد . همون

خوش تیپه . خیلی تنها بود.

بیست و هفت

بیست و هفتم مرداد ، بیست و هفتم....

دیگر یادم نیست. سال هاست که دنیای اعداد همین است. بیست و هفت.

نیامدی و من بیست و هفت سال است که با تقویم آن سال کنار هم اتاقیهای ثامتم

زندگی می کنم. بیست و هفت سال اتاق دارم با بیست و هفت میله زنگ زده سرد.

بیست و هفت دوست دارم . بیست وهفت دوست ثامت کله تراشیده ضمخت.

بیست و هفت سال است. کجایی؟

بیست و هفت  دکتر گفته اند فراموشت کنم تا بیست و هفتم همین ماه تلخیص شوم.

بیست و هفت نفر گفته اند دیده اند که با دیگری رفته ای.

بیست و هفت نامه برگشت خورده دارم. سالی یک دانه آنهم تبریک تولدت.

بیست و هفت دست لباس سفید دارم. نپوشیدم . فقط همان شلوار جین است با

همان تی شرت مارک دار ارغوانی.

بیست و هفت روز غذا نخوردم.

بیست هفت روز زندانی شدم.

بیست و هفت روز تمامی انسفالوگرافی ها را رج زدم.

بسیت و هفت روز پا به پای مادر گریستم.

بیست و هفت روز نفهمیدم که مادر مرده است.

بیست و هفت روز از دنیا رفتم .

و بیست و هفت سال است که پشت میله های فلزی زنگ زده ، بیست درخت باغ

را نگاه می کنم برگ به برگ تا زمانیکه لخت می شوند.

بیست و هفت سال است که می گویم چه کرده ام که نیست شدی؟

بیست و هفت سال است که وقتی فکر می کنم ، قرص های رنگی خوابم می کنند

و ذیگر هرگز عددی به یادم نمی آید.

لعنت به بیست و هفت...

 

گفته اند می آیی. دوشنبه. ساعت ده

 

 

می ایستی. دستت را روی قلبت می گذاری. درد می کند. خم می شوی. دردی مزمن در ستون فقراتت می پیچد.

 

دلت پایین می ریزد. تنها شنیده ای می آید. می آید.

 

بلند می شوی. دستت را روی پیشانی  می گذاری و به انتهای خیابان می نگری. خالی است. بدون عبور حتی

 

یک ماشین. راه می افتی. هرم آفتاب دیوانه ات کرده است و تنها صدای نفس های بلندت را می شنوی.

 

درختان از گرمای تابستان دیوانه اند. خط کشی ای خیابان را دوتا دوتا می بینی. چیزی دور گوشت وزوز

 

می کند. قدرت اینکه دستت را بالا بیاوری و دورش کنی را نداری.

 

او می آید. می آید. در روز نامه صبح خوانده ای . آیا حقیقت دارد یا باز هم انتظاری بی سرانجام است؟

 

ماشیتی از کنارت می گذرد به سرعت. تنها سپیدی آن را می بینی و بس. به عقب باز می گردد. پیاده

 

می شود. می شناسیش. خانم مهندس است.

 

در ماشین بی حال می نشینی. او نیز بی رمق است و هر دو سکوت را ترجیح می دهید. روزنامه را

 

باز می کنی . به تیتر صفحه اول می نگری. نگفه اند چگونه می آیی ، اما می آیی.

 

اشک در چشمانت حلقه می زند. وقتی می رفت نمی دانستی که باید این قدر انتظار بکشی و تنهایی

 

خاطراتت را مرور کنی.

 

" برام دعا کن ". هنوز صدایش در گوشت طنین انداز است.دوازده سال است که آن را چون میراثی

 

عظیم و عزیز در گوشت حفظ کرده ای. برایش دعا کردی. همیشه . اما بی صدا. بی صدایی از تمامی

 

فریاد های کشیده ات بلندتر است.

 

آسمان تیره می شود. از باران خبری نیست. همیشه می گفت تیرگی آسمان یعنی هجوم ملخ و تو

 

به پیش گوییهایش می خندیدی با صدای بلند. آن روزها صدایت بلند بود و قشنگ. بی صدایی و

 

سکوت برایت معنا نداشت. همیشه و همه وقت می خواندی :

 

- بردی از یادم ، دادی بر بادم ، با یادت شادم

 

و صدای او که اولین بار ادامه ترانه ات را خواند :

 

- دل به تو دادم ، بر دام افتادم ، از غم آزادم

 

صدا در گلویت گره خورد. سکوت کردی و یه چشمان گستاخش زل زدی.

 

- صدایتان خوب است.

 

می خواستی بگریزی اما پاهایت انگار در زنجیرهای نا مریی خیابان اسیر بود. ناگهان گریختی. با تمام

 

نیرویت گریختی. نمی دانستی از چه و از که. اما گریختی. آن روز پاییز بود. به یاد داری. اما موسم بهاری

 

می وزید بی مهابا.

 

شروع به زمزمه می کنی با صدای آهسته. اشکهیت می چکند. خط کشی های خیابان را نمی بینی و با هر

 

پلک زدن آن ها شفاف می شوند. اتومبیل می ایستد . پیاده می شوی. قلبت هنوز درد می کند. دوازده سال

 

از بهترین سال های عمرت در این انتظار لعنتی مدفون شده است. او می آید.

 

روی نیمکت می نشینی. سرت را میان دستانت می گیری و با صدای بلند می خوانی و گریه می کنی.

 

- صبح دوشنبه ساعت ده می بینمتون؟

 

ساعت ده. امروز چند شنبه است؟ دوشنبه. هول شده ای. موهایت را شانه می کنی. روی شانه ات می ریزند.

 

لباس سپیدی می پوشی . تنها صدای قلبت است که می اید. از دور می بینیش. نشسته است. منتظر.

 

می بینتت. بلند می شود و می گوید:

 

- بسیار خوشحالم کردین.

 

کنارش می نشینی. زمان متوقف شده است. نگاهایش را می بینی. به جانبش می چرخی و نفسش به صورتت

 

می خورد.می گوید:

 

- من ارسلان هستم. می دانید به چه معنی؟

 

صدایت را می شنوی که می گوید :

 

- شیر

 

دوشنبه ها و ساعت های ده تکرار می شوند. بسیار و بسیار. او همه زندگی تو شده است بی مهابا.همه

 

چیز در حاشیه عشق توست حتی بزرگترین تحولات.

 

آخرین دوشنبه ساعت ده با روسری به میعاد گاه می روی. یعنی مجبوری. تحول بزرگ جامعه ات تو را وادار

 

می کند. اما تا به او برسی روسریت افتاده. او برای وداع آمده است و تو منعش می کنی. او برای دفاع

 

می رود و تو باز هم منعش می کنی. او می خواهد که نو بمانی در انتظارش و تو می گریی با تمام احساست.

 

دست هایت یخ کرده اند. دوری از او معنا ندارد. می بوسدت طولانی. نمی توانی جدا شوی. بر زمین و زمان

 

لعنت می فرستی  و ارسلان می رود برای دفاع.

 

صبح شده است. امروز دوشنبه است. ساعت ده او می اید. بر میخیزی. موهایت را شانه می کنی. روی

 

شانه ات می ریزند. سپید می پوشی و به میعاد گاه می روی. لبهایت داغند و منتظر. او می آید.

 

خیابان شلوغ است. آنها دارند می ایند. سیصد نفرند. در جعبه های مستطیلی یک شکل با پرچم سه رنگ

 

محبوبت. از مقابلت می گذرند. چشمت به دنبال اوست. می بینیش. چشمهای سرزنده و لبخند همیشگی اش.

 

او صاحب یکی از ان جعبه هاست. سردار رشید اسلام ارسلان................

 

دیگر چیزی نمی بینی. اسمان تیره شده است. اشکهایت می چکند و ناگهان صدای هجوم می شنوی.

 

وقتی آسمان تیره می شود، ملخ ها هجوم می آورند.

 

چشمانش مقابل چشمانت است. به دنبالش می روی. ارسلان  و انتظار دوازده ساله ات یک پلاک است.

 

آن را می اویزی به گردنت و نامش روی قلبت می ماند.

 

ارسلان آمد. با ملخها. دوشنبه ، ساعت ده . با صدای بلند می گریی و می گریی و می خوانی:

 

- دل به تو دادم ، بر دام افتادم ، از غم آزادم       چه شدآ ن همه پیمان، که از آن لب .........

 

و صدای ملخ همه جا را پر می کند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چراغ

چراغ سبز چشمک می زند.

صدای تیز سوت در خیابان می پیچد.

و کودک سرشار از روزمرگی و خواب از خط کشی های خیابان عبور می کند.

چراغ قرمز می شود.

زن می ایستد. کلاغ می پرد. به آینه می نگرد و ماتیک قرمزی به لبهایش می مالد.

چراغ زرد است حالا.

سپور جارو می کند. ج.ی خیابان پر است از کاغذ های تبلیغاتی.

چراغ سبز چشمک می زند.

پسرک حالا سرود ملی می خواند.

ظهر است . داغ است. چراغ قرمز است.

زن می ایستد. کلاغ نمی پرد. ماتیکش پاک شده. گریه کرده است.

آفتاب شروع به قدم زدن می کند. چراغ زرد است.

سپور جارویش را به درخت تکیه داده و زیر سایه کیوسک روزنامه فروشی خوابیده است.

چراغ سبز است. عصر شده است.

پسرک می دود. زنگ در را می فشارد. جیش دارد.

غروب است. چراغ قرمز می شود.

زن پیاز رنده می کند. ناگهان زیر گریه می زند. پنجره را می گشاید و فریاد می زند.

شب است. چراغ خاموش است.

ماشینی به سرعت با صدای سرسام آوری می تازد.

زن، پسر، سپور ناگهان از خواب می پرند.

چراغ هم زمان سه رنگ می شود.

سبز ، زرد ، قرمز.

داریم ترکت می کنیم. دست ما نیست. باید ترکت کنیم.

زدیم بیرون. من و مامان و اولدوز. قالی به بغل. رفتیم کنار خیابون. ماشین نبود.

- مامان ته دنیا که میگن اینجاست؟

- اره مامان جان.

رسیدیم خونه. خلوت بود. از سر و روش نکبت می بارید. هزرا تا قیافه منتظرمون بودن. هزار تا چشم واسه

مامان جوونم.

زود ترکمون کردی. شدی یه قاب عکس روی طاقچه.

یه مدتیه کابوس میبینم. شاید هم واقعیته و من خودمو زدم به خریت.

واسه مامان نقشه کشیدن. فردا می ریم. حتما می ریم.

ترکش می کنیم. با همه خاطراتمون.

یه وانت بیشتر نیست همه زندگیمون. می ریم پایین تر. خیلی پایین. چند تا ایستگاه تا آخر دنیا.

کف . کف. کف.

بسه دیگه مامان دستاتو دیدی.

یه عالمه لباس های رنگ و وارنگ.

اولدوز مریضه. سرفه های بدی می کنه. کاش هیچ وقت ترکمون نمی کردی.

توی یه داروخانه کار می کنم. چند سالی می شه. از آخر دنیا فاصله گرفتیم.

مامان هم ترکمون کرد. من موندمو اولدوزو اسپری آبی رنگش.

دیگه چیزی نداریم که ترکمون کنه. جز خودمون دو تا.

اما همه چیز داره کنده می شه. جا به جا می شه. منحل می شه.

اولدوز باید می رفت. با یک مرد شیک آدم حسابی. خوب چند سالی میشه که درست زندگی می کنیم.

قول داده هیچ وقت ترکم نکنه. اون ور دنیاس اما زنده.

شدم صاحب  دارو خانه.

یه اتفاقایی داره می افته. یه چیزی داره می چسبه به روحم. نمی دونم چیه.

شکل مادرمه اما جوون تر . گرم تر.شاداب تر.

اومده تو زندگیم. قول داده ترکم نکنه. چسبیدم بهش.

از وقتی فهمیدم آخر دنیا شده یه مجتمع بزرگ مسکونی خیالم راحت شده.

هست و ترکم نمی کنه.

دو نا قاب عکساتون حالا روشن شدن. لبخند می زنن.

همه چیز رنگی شده. حتی چراغ های مجتمع مسکونی جدید.

استاکر

شکوفه های گیلاس

 

تنها بود. مثل همیشه. مثل روزی که رها شد.

پدر ش کابوس بود.

سر راهی بود؟ بچه گناه بود؟ اصلا چی بود؟

سیاهی و سیاهی و سرما.

به جرم کدام گناه؟

آسمان چه رنگی داشت؟

زمین داغ مثل بوسه مادر.

شب تاریک مثل چشمهای همیشه تاریکش.

دستش گرما می خواست. گرما می طلبید.

کنار پنجره صدای قدم های مادر را شنید.

صدا زد : مادر الان فصل شکوفه های گیلاس است؟

صدا گفت : بخواب پسر نازم. شکوفه های گیلاس تا چند روز دیگه تازه متولد میشن.

می خوابد. باز هم در تاریکی لذت بخش گرمای پتو.

 شکوفه های گیلاس را می ستاید بدون اینکه حتی تصویری از آن در ذهنش نقش بسته باشد.

 

کودک نابینا

دست در دست مادر

می ستاید شکوفه های گیلاس را.

 

استاکر.

 

می نویسد

 

می نویسد. مدام پاره می کند. سطل زباله اتاقش پراز کاغذهای مچاله شده است.

 

به صندلی تکیه می دهد. چشم هایش را می بندد. سرش شلوغ است. به اندازه یک شهر

 

بی در و پیکر که در میان خیابانهای پر پیچ و خمش می دود. راه می رود.سیگار میکشد

 

 آدمها عجیب شده اند. غیر قابل نفوذ شده اند. نمی توان آنها را نوشت.

 

با صدای برخورد توپ به شیشه می پرد. دقیقه ای سکوت کرده و سپس پنجره را باز می کند.

 

کودکیهایش سالهاست که تمام شده و محروم از حتی صدای توپ به جوانی لجام گسیخته

 

ای گام نهاده که نه می تواند بخوابد. نه عشق بورزد و نه حتی بنویسد.

 

پشت میزش می نشیند. دوباره شروع به نوشتن می کند. ذهنش فشرده است. شقیقه هایش

 

می زنند. دستش را روی شقیقه اش می گذارد.

 

او دیگر نمی تواند بنویسد به همین راحتی.

 

از اتاق خارج می شود. یخچال خالی است. خانه را گرد و غبار در خود مدفون کرده است.

 

او نمی نویسد . پس باید بمیرد.

 

قرص های مادرش را بر می دارد. در لیوان مخصوصش می ریزد و می نوشد.

 

پشت میز کارش می رود. به صندلی تکیه می دهد. به پنجره چشم می دوزد. توپ باز هم

 

به پنجره می خورد.

 

 

استاکر

 

 

 

 

 

شهرزاد

شهرزاد

 

قسمت اول

 

به کف پاهای صورتی کوچکی می نگرم که درست مقابل چشمم است.

 

به پنج انگشت کوچک که هراز گاهی تکان می خورد. صداها در

 

اطرافم کش می آیندو نامفهومند. پاهای مهمان تازه از راه رسیده چقدر

 

صورتی و کوچک است.

 

صداها خش دار می شوند.صدای ناله ای ریز می آید.

 

- نه دیگه بسه.

 

سرم را بلند می کنم.روبرو درخت شاتوت است.شاتوت ها رسیده اند.

 

در اولین فرصت می چینمشان.افکارم در صدای دردناک او محو می

 

شود. با چادر عروسیش از در بیرون می رود. خمیده است و نالان .

 

می رود.

 

صداها دیگر نامفهومند. پاهای صورتی کوچک در میان پتو گم شده

 

است. به ناگهان همه چیز در سکوتی سرد مدفون می شود. دیگر دلم

 

شاتوت نمی خواهد.

 

فردا باید بروم به مدرسه. روپوش سرمه ای و کیف قهوه ای. با او به

 

خرید رفته بودم. مانتو ام را کوتاه کرد و به تنم پوشاند.

 

قسمت دوم

 

پاهای صورتی کوچک از ذهنم پاک نمی شوند. برای همه تعریف می

 

کنم که ناگهان صدای فریاد رویاهای کودکیهایم را از هم می

 

درد .صدای گریه ای جدا از گریه خودم. صدای گریه مادر، دایی و پدر

 

بزرگ همیشه مقتدر.

 

همه چیز سیاه است. پاهای صورتی کوچک نیست شده اند. به زور به

 

خانه می روم. باید همه چیز را از اول مرور کنم. " صدای ظریفی گم

 

شده است ". یافتم . صدای ظریفی دیگر نمی آید.انگار هیچ وقت نبوده

 

است. همه چیز سیاه است. حتی بازیهای کودکانه مان. به مدرسه فکر

 

نمی کنم. بدون او محال است. صداها همه ضخیم شده اند.

 

قسمت سوم

 

کنار جدول سیمانی نشسته ام و به در نقره ای خیره. از آن در بیرون

 

می آید. نه خدا کند نیاید. اگر بیاید یعنی همه چیز تمام شده است.

 

صدای ظریف برای همیشه می میرد. صدای قلبم را به وضوح می

 

شنوم.

 

- نیا بیرون. ترو خدا نیا بیرون.

 

صدایم ناگهان بزرگ شده است. به پشت سرم خیره می شوم. همه را

 

می شناسم. چیزی را می کنند. یعنی باید برود توی آن؟

 

صدای مردانه ای کنارم به آرامی می گرید. یک تنفر مبهم درونم ریشه

 

می دواند. صدای فریاد های مادر می آید. لباس سپید پوشیده است.

 

پس تمام شد. یعنی رفت؟

 

گم می شوم. زیر دست و پای همه گم می شوم. له می شوم. گریه نمی

 

کنم. او برای من همیشه زنده است. یک بسته پارچه ای سفید بزرگ.

 

صاحب صدای ظریف چه بلند قد بود و نمی دیدمش. صورتش چقدر

 

زیبا بود و می پرستیدمش.

 

- نه نریز

 

صدایم نرسید. هیچ وقت نرسید و صاحب صدای ظریف در میان

 

خروارها خاک مدفون شد.

 

از همه متنفر شدم. از تمامی انسان هایی که او را رنجانده بودند و از

 

تمامی تمامی. سرم را به آسمان بلند کردم. اشکم ریخت.

 

- چرا بردیش؟

 

صدایش در گوشم طنین انداز است. ناگهان به خود می آیم. پاهای

 

صورتی دیگر نیستند. صدای ظریف دیگر نیست.

 

قسمت چهارم

 

بزرگ شده ام. مانتوی سرمه ای را دوست دارم. صدای ظریف را هنوز

 

دوست دارم. پاهای صورتی کوچک را دوست دارم.

 

دیگر صدایم در صداهای مهیب گم نمی شود. روی سنگ ظریفی نامش

 

نقش بسته است. او جزو خاطرات همیشه زنده من است.

 

او هیچ وقت از آن در نقره ای بیرون نیامد. هیچ وقت.

 

 

برای شهرزادی که هیچگاه نتوانست داستانهایش را بگوید.

 

استاکر

پاک کن نارنجی هنوزخوش رنگ است....

 

 

نشسته ای. روی صندلی راحتی درست مقابل بزرگترین پنجره

 

ساختمان.چشمهایت حرکت نمی کنند.  ثابت است به روبرو.

 

 به نوک درختان که باران دیوانه وارخیسشان می کند  دستهایت بدون

 

اینکه خونی در آنها جریان داشته باشد روی هم مقابل زانوانت گـــره

 

 

خورده اند.از زیر پنجره سوزی موزی به درون می آید واستخوان پای

 

راستت شروع به گزگز می کند. خوب می دانی چرا. حادثه آن روز در

 

ذهنت نقش بسته است.

 

نزدیک چهارشنبه سوری بود. چقدر ناگهانی تصاویر برایت روشــن

 

می شود. لبخندی روی لبهایت می نشیند.

 

چهارشنبه سوری مصادف با تولدت است. هنوز از یاد نبرده ای.مادرت

 

برایت جشنی ترتیب داده است که در آن همه هم سن و سالهایت شرکت

 

دارند.

 

 اما تو همیشه منتظری. منتظری شاید مادرت او را دعوت کرده باشد .

 

 دلت چلانده شد.نمی دانی اسمش را چه بگذاری. آیا این دوست داشتن

 

بود یا خجالت؟

 

بغل دستت می نشیند. همهیشه بوی گل مریم می دهد. دستانش زیباست

 

و صورتش درست مانند ماهی است که مادربزرگت برایت تعریف کرده

 

بود.

 

 همیشه به روبرو نگاه می کند و تو در می مانی چگونه باید با او سر

 

صحبت را باز کنی. از بچه های کلاس چهارم شنیده ای که اگر پایت را

 

به پای دخترکی بمالی دل جفتتان غش می رود و بعـــد عاشــــق هم

 

می شوید . اما تونمی توانی، چون دیده ای که دست سنگیـــنی دارد.

 

به محض اینکه  پاک کنش می افتد د ولا می شوی و آن را در دستان

 

سفید او می گذاری و می گویی:

 

 -چقدر خوش رنگ است

 

و او به چشمهایت زل می زند و سرش را بر می گرداند.

 

 

روز تولدت آن قدر به در نگاه می کنی که احساس می کنی چشمهایت

 

می سوزد. مادرت منتظر است شمعها را فوت کنی و تو ناگهان او را

 

 می بینی که در چهار چوب در ایستاده است. با خوشحالی بر می خیزی.

 

به جانبش میدوی. در راه پای راستت محکم به میز میخورد و می دانی

 

استخوانت له شده است. دستهایش سرد است و صورت گردش قرمز.

 

می گویی :

 

 

- فکر نمی کردم بیایی .

 

 و او باز هم در چشمهایت زل می زند. اما این بار لبخندی لبش را کج

 

کرده است. به خوبی می بینی.در تمام طول مهمانی کنارت می ماند.

 

 کادویش را که باز می کنی پاک کن بزرگ نارنجی رنگی را می بینی.

 

از شادی ذوق زده می شوی و گونه هایش را می بوسی.

 

 او نیز می خندد و شادی تو کامل می شود.

 

پرده تکان می خورد و تو نمی توانی تکان بخوری. سال هاست که

 

شکسته ای و منتظر. اما می دانی او رفته است.

 

 مادرت که می میرد تو می مانی و از ته قلب فریاد می زنــــی. او در

 

کنارت است. با پالتو و تل قرمزی که برایش خریده بودی روز تولدش. 

 

همسایه تان بود و با مادربزرگش زندگی می کرد. به تو گفت:

 

-همه شان می روند بدون اینکه به ما فکر کنند.

 

و تو به او فکر می کردی در نوزدهمین بهار زندگیت و هنوز نمی

 

دانستی دوست داشتن است یا خجالت و حتی اتفاقی هم پایت به پایش

 

نخورد.

 

 

هوا گرفته می شود و تو حتی تقلا نمی کنی پرده را کنار بزنی . کلاغها

 

را می بینی با چشمان قرمزشان که بی دلیل فضا را می شکافند و به

 

سویت حمله ورند. کلاغها از نسل همان کلاغی هستند که انگشترش را

 

ربودند . چقدر دویدی تا بگیریش اما او رفت به جنوب شهر .

 

 

بیست ساله بودی وقتی او می رفت. تنها شده بودی. نشستی کنار

 

حوض و گلدان شمعدانی را پرت کردی میان

 

باغچه. پدرت می دید که دست و پا می زنی و تو فریاد زنان می

 

گریستی. وقتی به کوچه رفتی او سوار ماشین عروس شده بود.

 

 

 سرش را که برگرداند زل زد به تو و همان نگاهی را انداخت که روز

 

اول دیده بودی.

 

 

حالا کوچه ساکت است. می روی به دنبال پدرت و وارد پادگان می

 

شوی.تو باید در دانشکده افسری درس بخوانی. مانند تمامی عناصر

 

ذکور خانواده ات !

  

تکان مختصری به پایت می دهی. دلت ضعف می رود. با زحمت از روی

 

صندلی بلند می شوی. هوا تاریـــک شــــده است و باران به صـــورت

 

دانه های ریز می بارد. صدای شادی آور بچه هـــایی را می شنـــوی که

 

در زیرباران چوب های خشک را روی هم می گذارند.

 

 

تراس خیس شده است. خیسی پایت را آزار می دهد. اما تا کمر خم شده

 

ای و دانه های باران روی گردن و لاله گوشت میچکد. برایشان دست

 

تکان می دهی  و آنها می گویند نفت دارید اقا؟

 

 

لباس همه شان را می بینی که نارنجی است. تو عاشق رنگ نارنجی

 

هستی.

 

به خانه باز می گردی. سردت است. اما امروز چهار شنبه سوری است.

 

از مقابل همه تقدیر نامه می گذری.

 

آخرین تابلو پاک کن نارنجی بزرگی است که به دیوار آویزان است.

 

دستی روی آن می کشی .جای گلوله پایت

 

تیر می کشد. پای راستت . دقیقه ای دست به دیوار زده می ایستی.

 

سرت را که بلند می کتی عکس دسته جمعی دانشکده را می بینی و

 

دوستانی که دیگر نیستند. تنها تو بازمانده

 

 

آخرین پروازی هستی که بوی مرگ می داد.

 

به اتاق که می رسی مقابل آیینه می ایستی. موهایت جو گندمی شده

 

است. دستی به آنها می کشی . هنوز

 

زیبایی. زیباییت تو را به یاد او می اندازد.

 

آن روز عید یادت می آید وقتی به خانه تان آمدند و او به تو گفت : 

 

مرد جذابی می شوی .

 

لباسهایت را می پوشی . خوش لباسی هنوز. در را که می بندی

 

یکراست و بدون هیچ تردیدی به کافه نادری می روی.وقتی به آنجا

 

می رسی در آیینه سکوت می بینی.

 

 

 در را که می گشایی همه چیز نارنجی است. برایت تولد گرفته اند.

 

 صورتهایشان را می بینی. آشنایند و کمی شکسته و آن سوتر او را می

 

بینی. برایت لبخند می زند. مقابلش می ایستی. این بار او دستهایت را

 

 

 می گیرد و پاک کن نارنجی را در میانشان قرار می دهد.

 

 

پاک کن نارنجی هنوز خوش رنگ است.

 

 

 

استاکر

 

رهایی

رها می شوی. بی واسطه و عریان. کرخت می شوی اول و بعد دیگر روی ابرها سیر می کنی. عبورش را در خونت و جداره رگهایت حس می کنی. چیزی شبیه یک حباب. می آید. بالا. بالاتر. حباب اکنون کناره قلبت ایستاده است. تکان نمی خوری.یعنی نمی توانی تکان بخوری. هنوز گیجی. آیا مرده ای؟ یا نه؟

فنرهای تشک را حس می کنی و صدای تیک تاک نمایشگر قلب. قلبت نرمال می زند ولی....

صدایش را می شنوی. همیشه آرام است و موزون. صدایش آهنگ دارد. بارها گفته ای و او تنها خندیده است. عطر تنش را فراموش کرده ای. مگر چند وقت است؟ سال ها می گذرد. او رفته است. به سوی نا کجا آباد. چرا به تو نگفت؟ حتی خداحافظی هم نکرد. دوستش داشتی. هنوزم.خوب می دانی.

آمد. آن روز گرم و بی تاب. رها شدی. حال الانت را داشتی. از چشمانت عبور کرد و در قلبت جا ماند. هیچ چیز برایت مهم نبود.هیچ چیز. فقط او بود و صدای موزون و خنده های شادش. تو بودی و یک دنیا درد و دوریت.می بوسیدت. پیوند می خوردی با همه اجسام اطرافت.همیشه بود. اما تو نبودی. نصفه نیمه بودی. خودت خوب می دانی و وقتی رفت تو ماندی و یک دنیا تنهایی و سکوت.

صدای قلبت موزون نیست. حتما قلبن از یاد آوری آن روز هیجان زده شده است. هیجان برایت خوب نیست.

پس تو می میری.

مردم؟

مردی. تمام شد. دهانت را شل کن تا لوله ساکشن را درآورند.

خداحافظ.

استاکر.

درد

 

می اید. می رود. یک حس غریب نا آشنا که از درونم می لغزد. در رگهای آبی گلویم می دود و در حنجره ام مسدود می شود.

هر بار که می آید آن را می بلعم. به سختی. اما در هر صورت بلعیده می شود. نمی دانم شاید جانوری در درونم می رقصد. شاید یک گیره سرگردان جراحی است. در هر صورت هر از گاهی پیدایش می شود.

آمدنش بی صداست. بدون تکان و یا حتی یک جنبش.

اول درون قلبم است و سپس به سمت بقیه اعضایم حرکت می کند. یک درد بی صدا. هیچ کجا را نمی توانم بچسپم. تا کمی از دردش کم شود. اما ادامه دارد. چشمهایم را می بندم. صاف دراز می کشم . دستانم بی حس اند.آن قدر می مانم تا این درد لعنتی برود.

وقتی می رود زندگی دوباره آغاز می شود. همه چیز رنگ می گیرد و من بر می خیزم. جانور رفته است. بی حسم . دفعه بعد نمی دانم کی می اید. ولی هر بار ارزو می کنم که روزی این جانور مرا ببلعد.

استاکر

قلب خالی

 

اهسته گام بر می داری. به عادت دیرینه ای قدم هایت را می شماری. یک عادت دیرینه قدیمی.

" اگه صد قدم برداری رسیدی سر ارامش "

نود و شش. نود و هفت. بوی ساولن بینی ات را می سوزاند. نگاهی به اطراف می اندازی. در و دیوار چه وحشینه خاطرات انسان های سپید پوش را بلعیده است.نود و هشت. نود . در سمت چپ. می ایستی. به اینه جیبی ات می نگری. هنوز زیبایی. هنوز مغروری. دستت سردی دستگیره را حس می کند. صد. در را می گشایی.یک اتاق معمولی که پنجره های چوبیش به یک باغ خزان زده باز می شود. یک تخت چوبی و یک گلدان و توده عظیمی روز نامه. ملحفه روی تخت تکان می خورد. چیزی زیر ان جم می خورد . صدای نفس های ارامی در اتاق پیچیده است. می ایستی. صدای نفسها ارام است. از هیجان خبری نیست. دستت را روی قلبت می گذاری. اهسته به کنار پنجره می روی .روی هره ان می نشینی و به تخت زل می زنی. هیکل استخوانی با موهای کم ارام نفس می کشد. عوض شده است. به انداره تمام سالهی گذشته. تنها شده است. تنهایی همیشگی اش همه جا کابوس وار در کمینش است. بلند می شوی. پنجره را می بندی. پنجره با صدای خشکی بسته می شود.صدای زیر ملحفه با تندی می گوید: صد بار گفتم در بزنید خانم پرستار. صدایش تغییر نکرده است. همان است با پختگی یک مرد. صدای ارام همیشه ناراضی. ایستاده ای. بدون هیچ تکانی. می خواهی خوب ببینیش. این همان مردی است که قلب جوانت را به باد داد. خوب نگاهش می کنی. زندگیت خالی نبود اما خلایی که این مرد به وجود اورد هرگز تنهایت نگذاشت. رهایت نکرد. هیچ حسی نداری جز ترحم. همان ترحمی که وقتی اولین بار دیدیش به سراغت امد. هنوز کمه شق است. از موهایش پیداست. جم می خورد. تکان می خوری. کمی عقب می روی. اینجا چه می کنی؟ چه چیز ترا به این اتاق خزان زده کشانده است؟ چشم هایش را می بینی که به ارامی بسته اند و رگ ابی روی پلکهایش را دنبال می کنی. هیچ تغییری. یک دسته گل رز را داخل گلدانش می گذاری. بیدار می شود . نگاهت می کند. به چشمهای تنگ کرده اش نگاه می کنی . هیچ چیز نمی گویی. لبانت با لبخندی محو زیباتر شده است. نیم خیز می شود. بخ چشم هایت زل زده است. صدای نفسهای ارامت ارامش می کند. هنوز مبهوت است. تلفن زنک می خورد. به یاد اخرین روز دیدارت می افتی. چقدر وقیحانه رفتار کرد. چقدر بی ادبانه بود حتی کلامش و چقدر دریده بود نگاهش. تلفن باز هم زنگ می خورد. گوشی را بر میدارد. " نه مهمان دارم " گوشی را می گذارد. لبانت می لرزد. " من مهمان تو نیستم " بلند می شوی. دستت را روی قلبت می گذاری. " درد می کند؟ " به چشمانش می نگری. عضلات صورتت منقبض شده است. می گویی :  خالی است. به اندازه زندگی خالی تو . به اندازه وجدان نداشته تو. بر می گردی. نگاهش را حس می کنی. صدای نفسهایش نمی اید. ملحفه را چنگ زده و به سختی هق هقش را فرو می خورد.

اساتکر