معشوقه ی استثنایی من
وقتی رسیدم تازه متولد شده بود . سرخ سرخ با کله ای مملو از کرک های روشن .
صورت متورم سرخش را پشت شیشه دیدم . با دست روی شیشه خطوط چهره اش
را کشیدم . شیشه را بوسیدم . کسی مانند من عاشق او نخواهد شد .
سرمای شیشه و ناخن های سپیدم از شدت فشار ، تمامی جراتم را گرفته بود.
ببینمش یا نه ؟
همیشه در برابرش ضعیف بودم . ضعیف به معنای واقعی کلمه. جمله بندی هایم
لق می زدند و نادرست بودند و بوسه هایم که همیشه می مردند و او که همیشه
پیروز میدان بود .
ـ اینطوری می بوسن مارمولک !
لب هایش درهای بهشت بود . چشمهایم را می بستم و حل میشدم در وجودش.
در دهانش ، زبانش ، حتی در دورترین مویرگ بدنش .
از سرم زیاد بود . می دانستم . برای من یک لا قبا که نماینده جامعه مردان بودم
این ضعف مایه شرمساری محسوب می شد .
بی نظمی هایم با انظباط گرمش نابود می شد و زندگی رخوتناکم پر از هیجان و
اتفاق . صدایش تمامی حافظه ی مرده ام را بیدار می کرد وقتی با هیجان
می پرسید :
ـ چطوری؟
و نفسم می ایستاد لحظه ای که می گفت :
ـ خداحافظ
و من یک اقیانوس حرف بودم که همیشه در کامم خشکیده بودند . سیگارم را
روشن می کردم . به دودهای کج و معوجش می نگریستم و می گفتم :
ـ شک نکن پسر تو داری خواب می بینی!
نمی دانم چرا ناگهان برای خدا عزیز شده بودم که او را مستقیم پرتاب کرد
در آغوشم .
ـ می دونی من به هیچ مذهبی گرایش ندارم ؟
ـ این مسئله شخصیه توئه .
ـ تو مشکلی نداری؟
وقتی می خواست یک حرف درست بزند نفس عمیقی می کشید . چهار زانو روی
کاناپه می نشست و مستقیم زل می زد به چشمانم .
ـ تمام آدمهای لا مذهب و لائیک دنیا ته دلشون یکی هست که باهاش بگو مگو دارن
و می پرستنش . بنابراین وقتی می شنوم کسی میگه من لائیکم ناخوداگاه دلم براش
می سوزه .
ـ چرا ؟
ـ چون عاشقه و خبر نداره . حالا بیا اینجا ببینم چه کرده ای مارمولک ؟
همه زندگیم شده بود . همه زندگیم . از منی که در مرز عقلانیت و جوانی قدم
می زدم بعید بود عاشق دخترکی پر از هیجان و زندگی شوم ، اما شده بودم .
قدم هایش نمی دانم چه بودند که مرا می کشیدند و همراهشان می شدم .
کنار پوست روشنش گرم می شدم و در چشمان عسلیش غرق .
ـ هی کجایی ؟
ـ جایی نیستم . اینجام .
وقتی نبود چیزی کم بود . چیزی گم و گور شده بود . کاغذهای روی میزم .
کتاب های کتابخانه ام .
ـ آقا ملاقات تمومه .
ـ اون پسر منه .
ـ کدوم ؟
ـ همون سرخه . مثل مادرشه .
ـ شما ....
به شیشه و کله پر از کرک می نگریستم . پسر من بود .
ـ دیدینش؟
دوباره طرح صورتش را روی شیشه کشیدم .
ـ اتاق ۱۰۵ . تنها اومد . خیلی صبوره .
ـ چرا ؟
ـ زایمان سختی داشت .
زایمان سختی داشت ؟ هیچ چیز برای او سخت نبود . می خندید . می غرید .
چشمانش درخشانتر می شدند و درمانده تحسینش می کردم . نمی توانستم
دروغ بگویم . آنهم به خودم . دیوانه اش بودم .
ـ چرا نیومده بودی امروز ؟
دستهایش را گرفته بودم و چسبانده بودمش به خودم .
ـ حال نداشتم .
ـ حال نداشتی ؟ خوب با این حساب حال نداشتی تلفنت رو جواب بدی .
خواستم ببوسمش . صورتش را چرخاند به سمت پنجره .
ـ هی هی دیوانه شدی؟
مدت زیادی نشست روبروی پنجره و گاهی با انگشتان پایش طرحی نامفهوم
روی زمین می کشید . جای دیگری بود . نه مرا می دید و نه هیچ جنبنده ی
دیگری را . انگار فقط خودش بود و آن پنجره با پرده های یاسی و آسمان کبود
روبرویش . آسمان که ترکید بلند شد . کیفش را برداشت و رفت . پاهایم در
پرزهای قالی گیر افتاده بود و قدرت دویدن نداشتم ، حتی قدرت فریاد کردن .
تمام مدت مانند مرغ پر کنده ای دور و برش موس موس کرده بودم و او مرا
ندیده بود . برای من مغرور ندیده شدن یعنی مرگ . در گورم گذاشته و رفته
بود . می دانستم روزی فوران می کند ، اما نمیدانستم به این زودی . دلش
پر بود . از من ، از پدر و مادرش ، از اساتیدش و تلفن جواب نداده من فتیله
این بمب در آستانه انفجار شد .
کله سرخ پر از کرک خمیازه می کشید و زبانش را به لبهایش می مالید .
دلم ضعف می رفت برای بوییدن و بوسیدنش . تکه ای از وجودم بود . حاصل
یک هم آغوشی بی نظیر ، با زنی بی نهایت خواستنی که مادرش بود و
معشوقه ی من .
باخته بودم . همه چیزم را باخته بودم و او هلن بود در سرزمین اسغال شده ی
روح و جسم من .
ـ استاد من می خوام روی موضوع زن در آثار نظامی کار کنم ؟
ـ زن و نظامی ؟
ـ اشکالی داره ؟
ـ نخیر . موضوع بسیار وسیع و خاصیه . میدونید با نظامی نمیشه شوخی کرد ،
انگار که روی یک خط باریک راه میری و .....
پشت سر شاگردم ایستاده بود . آخر کلاس . صدایی نمی شنیدم جز عبور خون
از رگهای شقیقه ام و قلب بی تابم که به گوشهایم هجوم آورده بود . ایستاده بود
با همان لبخند محوی که لبهایش را کج کرده بود . یک هفته محو شده بود . مانند
رگبار بهاری که آمد و بردش . تمام خیابان های شهر را زیر پا گذاشته بودم . به هر
کوچه و پس کوچه ای سرک کشیدم .نبود و چیزی چون موریانه مغزم را می جوید
که شاید هیچگاه نبوده است و من در سراشیبی جنون افتاده ام اما خانه به ارث
رسیده ام حرف دیگری می زد . در ترک دیوارهایش ، در مردنگی و لاله های
عباسیش ، در کتاب های خطی اجدادم روح زنانه او جریان داشت .
ایستاده بود کنار ماشینم .
ـ من عاشق چیه توی دیلاق شدم ؟
گونه هایش گل انداخته بود .
ـ خیلی گرمه . نمیخوای سوارم کنی ؟
می دانستم می بیند دستم می لرزد اما خیالی نبود ، ویرانی ام را دیده بود .
ـ کسی مرده ؟
ـ نه !
ـ به به صداتون رو شنفتیم .
نوید یک روز خوب برایم بود .
اشک من هویدا شد دیده ام چو دریا شد
می خواند .
به یاری شکستگان چرا نیایی چه بی وفا چه بی وفا چه بی وفایی
عاشق صدایش بودم .
ـ روبرو رو نگاه کن . اصلا دلم نمی خواد بمیرم .
یک نفس خواند . حتی در راه پله ها که پله هایش را دو تا یکی می پرید . چه
محشری بود آن غروب .
ـ بفرمایید چای .
پرستار بود . لیوان کاغذی چای را در دستم نهاد .
ـ ندیدینش؟
ـ نمی تونم خانم . از پسش بر نمیام .
ـ خوش به حالش . چه مجنونی داره .
" مجنون من . تو با این قد دو متریت چرا عاشق من نیم وجبی شدی؟ "
روی زمین نبود . می چرخاندمش . قلبش می زد .
ـ بسه . سرم گیج رفت .
تنگ گرفته بودمش . یک هفته زمان زیادی بود برای دیوانه کردن من و چه خوب
می دانست و بلد بود . بوسیدمش . بوئیدمش . موهایش . گوشهای خوش ترکیبش .
صورت گرد و چانه کوچکش .
ـ هی هی . چه خبره !
نفسش بوی به می داد . اصلا همه تنش . اولین بار می دیدم . بلور بود یا مرمر ؟
می ترسیدم بشکند . چشمهایش را به پایین دوخته بود . سینه هایش بالا و پایین
می رفت . پیچیدم و پیچید . مانند گیاهان خودروی بهاری . حل شدم در حلاوتش
روی گلهای قالی قشقایی که عاشقش بود . پیکرش را تسخیر کردم . یک اشغال
شیرین و خواستنی . نفس نفس می زد و پا به پایم می آمد . صورتش را نمیدیدم .
شب شده بود .
ـ می خواهید بغلش کنید ؟
ـ میشه؟
ـ چرا که نه . از مردایی مثل شما نباید چیزی رو گرفت .
پرستار بوی عطر شنل می داد .
" مجنون دو متری من شنل عطر خانم های میان ساله . "
کله قرمز کرکی خوابیده بود . باورم نمیشد . در آغوشم نفس می کشید .
کوچکترین موجودی که تا به حال دیده بودم . آرام دستش را بوسیدم و به خود
فشردمش. او حاصل عزیزترین ساعت های زندگیم بود . ساعاتی که هرگز تکرار نشدند .
ـ گمان نمیکردم اشغال شدن این قدر شیرین باشد یا شیخ !
ـ سرزمین گسترده ای بود . بکر و ناشناخته .
ـ تصمیم نداری برگردی بخارا ؟ موندی تو هرات ؟
ـ هرات کجا بود . بهشت خداس .
کله قرمز کرکی تکان خورد و در جستجوی سینه های پر شیری بود که در اتاق ۱۰۵
انتظارش را می کشید .
ـ شما می برینش ؟
ـ اتاق ۱۰۵؟
ـ بله .
اتاق ۱۰۵ آخر دنیا بود یا دروازه ی بهشت ؟ پاهایم توان رفتن نداشت . مانده بودم میان
یک دیدار و یک شرمساری بزرگ .
ـ اگه من و تو بچه دار شیم تو بلدی بابای خوبی باشی؟
ـ دیوانه شدی ؟ بچه چیه . نه نه اصلا فکرشم نکن .
دهانش از بهت باز مانده بود و مردمکهایش که آرام و قرار نداشتند در چشمخانه .
ـ چرا ؟
ـ چرا نداره . چون من حسودم .
بوسیدمش . اما بار آخری بود که بهشت در رگهایم جاری می شد .
لای در باز بود . نور آبی بی جان فلورسنت روی ملحفه ها و تخت های فلزی
پخش شده بود . بوی ساولن ضعیفی می آمد . پشتش به در بود . بارها مهره های
کمرش را بوسیده بودم . نمیدانستم چطور وارد حریم ساولنی و ملحفه های سپیدش
شوم ؟ نمیدانستم حتی مرا می پذیرفت یا ..... اما می دانستم هرگز از تصمیمش
بر نمیگشت . هفته ها و ماه ها دنبالش گشته بودم . تک تک خیابان های شهر . نبود .
نیست شده بود . حیران بودم . همسایه شان گفت :
ـ از بچگی عاشق معلمی بود . رفته یه جای دور نمیدونم کجا رو گفت معلمی کنه .
طفلک حال ندارم بود . چرا ناگهانی ؟ سر کلاس جرات نداشتم به صندلی خالیش نگاه
کنم . زیر نگاه های پر شماتت دوستش جان می دادم .
ـ چرا مثل مجرمها نگاهم می کنید ؟
ـ چرا نه ؟
ـ خوب جرمم ؟
ـ خودخواهی . غرور بی جا .
ـ مواظب ....
ـ حرف زدنم باشم ؟ نه استاد . همه دوست بدبخت من نیستن که مراعاتتون رو کنن .
چون هیچکس مثل اون عاشق نیست . یه ذره به خودتون بیاین .
حرف های دختر گوشهایم را می درید و در خونم کمانه می کرد . او کجا بود و من کجا ؟
روز و شب بی معنا بود . خانه ام زیر غباری نا مرئی دفن شده بود .
ـ می دونم مجرمم . حداقل بگید کجاست ؟
ـ چه فرقی به حال شما می کنه ؟
ـ شما مثل اینکه زندگی ویران منو نمیبینید ؟ به اندازه کافی کشیدم . خواهش می کنم .
ـ من من من . همش من . به موقعش می فهمید .
ترم جدید آمد و او نبود . زندگی برزخیم نه پایان داشت و نه حرکتی . چه کرده بود با من؟
حالا تک تک اجزای صورتش ، حرفهایش ، خنده هایش و هاله همیشگی اندوهش برایم
معنا می یافت . من خود خواه بودم . همه چیز باید برای من می بود . هرگز به حرفهایش
دل ندادم . بزرگ بود و زیر چشمان عسلیش پنهان و من چه ؟
استاد ادبیات . غرق در نظریات شعر و رمان . فکر میکردم عاشق حقیقی را می مانم که
معشوقش را از میان خاکسترهای شهر پمپی یافته است . اما معشوق کم سن شده
بود شمس و من به هوای کویش آواره دنیای خودم .
کله کرکی ناله کرد و در آغوشم چرخید . چند قدم فاصله مان بود .
ـ بالاخره آوردینش؟
خشکم زد . تمامی کلمات ناگهان از زبانم کوچیدند و مانند الکن ها تلاش کردم برای
گفتن یک کلمه :
ـ بله
چرخید . صورتش رنگ نداشت . نحیف شده بود . چشمانش زیر آن همه درد باز
می خندیدند . مانده بودم چه کنم . کله کرکی را در آغوشش گذاشتم و عقب کشیدم .
تمام شادیهای دنیا یک جا فرود آمدند وقتی کله کرکی را بوسید . حالا نوبت من بود .
چیزی برای از دست دادن نداشتم . او همه چیز داشت و من تهی از هر تمنایی .
همه هستی من در او و نوزادش خلاصه می شد . هوایی نبود . ریه هایم می سوخت .
با انگشتان باریکش کله کرکی را نوازش می کرد . مادر بود و جایی نداشتم در دنیای
تازه ی او .
ـ میشه تا صبح پیشم باشه ؟
ـ فکر کنم مانعی نداشته باشه .
ـ بیا اینجا .
به حریمش راه یافته بودم . لغزش روا نبود . رگ های آبی دستش برجسته تر بودند
و او با حوصله ی دور از انتظار من نوزادش را نوازش می کرد . ناگهان صورتش از
درد مچاله شد و دانه های عرق لرزان روز پیشانیش نقش بست . در چشم بر هم
زدنی تمام تخت خونین شد و نمیدانم نالیده بودم یا فریاد که پرستاران آسیمه سر
هجوم آوردند .
ـ زایمان سختی داشته .
صدایی نمیشنیدم . لعنت به من . لعنت .
ـکجاست ؟ خواهش می کنم .
ـ یه روستا نزدیک گرگان .
ـ گرگان ؟
میدونید که دیوانه جنگل بود .
وقتی رسیدم کسی در ی برایم نگشود . پیرزنی که سبد می بافت تنها گفت :
ـ بیمارستان رفته . بیمارستان . گفت زود برمی گرده . دیر کرده . شوهرشی؟
ـ من ؟ آ.. ها ....بله .
ـ رسیدن به خیر . گفته بود رفتین خازجه . خیلی صبوره . تنهایی با اون وضع !
ـ چه وضعی؟
ـ وا ؟ مادر باردار بود .
رگهای سرم را به هم می بافت انگار . خون در شقیقه هایم ایستاد .
ـ چی؟
ـ پسرم برو بیمارستان . شاید به سلامتی فارغ شده باشه . این آخریا بهش
گفتم مراقب باشه اما همش رفت مدرسه .
وقتی رسیدم تازه زایمان کرده بود . بچه ی من . جزیی از خودش و من .
پشت در اتاقش ایستادم . لحظه ها را بلعیدم . ثانیه ها را دشنام دادم و او
بی رنگ و بی خون در بسترش آرمیده بود . نمیدانستم به آروزی رسیده ام
بیاندیشم یا کشیدن نام پدر ؟ پدر شده بودم و او تنها صبوری کرده بود . عقب
مانده بودم و او رفته بود . دقایقی که شکم خوش ترکیبش می جنبید و بزرگ
می شد به روایت داستان پرداخته بودم برای دانشجوهای سال اولی .انصاف
نبود . منهم بودم . باید می بودم . بیدار شدم . کارگر سر تا پا طوسی می خواست
زمین را بشوید . با لبخند همیشگیش منتظرم بود . سرش را با افتخار تکان داد .
ـ من خوبم .
ـ چرا دیشب.....
ـ از هیجان زیاد .
ـ دیوانه .
ـ مجنون دو متریه من خیلی خسته ای نه ؟
ـ خیلی .
ـ سفر بدی بود یا شیخ . پر از تاریکی ، سحر و جادو و اسطرلاب ؟
سرم را تکان دادم . هیچ چیز عوض نشده بود . هیچ چیز اما از من ویران
کودکی متولد شده بود سر به راه ، درمانده و محتاج نوازش .
ـ چرا ؟
نگاهم کرد . طولانی و عمیق .
ـ چرا چیزی نگفتی ؟
ـ لازم بود .
نفس عمیق کشید . پلک نمیزد .
ـ وقتی ذره ذره عاشقت شدم یک حجم ارغوانی بودم که تو برام هدیه آورده بودی.
ولی ترس و خودخواهی تو منو ترسوند . یه حفره ی بزرگ شدی توی اون حجم
ارغوانی و ذره ذره خالی تر از روز قبل می شدم . یعنی تمام عشق زمینی من
بیهوده بود یا من افلاطونی فکر می کردم ؟ وقتی جنبید ، موندن جایز نبود .
اون شهر ، اون آسمون و خیابوناش تو بودی و من از فکر دیوانه شدم . اومدم
تو پناه جنگل . پا روی همه اعتقاداتم گذاشته بودم با بچه ای که عاشقش بودم .
روا نبود تو زندگیم رو تباه کنی با غرورت ، با من بزرگی که داشت خفم میکرد .
ـ مرید خوبی بودم ؟
ـ نمیدونم . اعتمادی نیست . روزای سختی داشتم .
ـ تو شدی شمس و من ....
کله کرکی را آوردند برای صبحانه . ناگهان لبریز شدم از یک عشق بی تعارف .
در مرز عقل او را دوباره یافته بودم با نوزادی که همسن خودم بود ، برای
بالیدن و شروعی دیگر.
ـ اجازه میدی بمونم ؟
ـ کجا؟
ـ خودت میدونی؟
مطمئنی؟
ـ بی شک . هنوزم پرم از جسارت و ...
تیغه های بی حال خورشید ابرها را می شکافتند و نوید یک شجاعت بی حد
و مرز بودند . من و نوزادم همزمان از مادری آنچنان استثنایی به جهان امده بودیم .