در فراسوی زمین. در پایانه امید. در انگاره تلخ شک.در انقطاع شب و روز تو را دیدم.

بی واسطه و عریان مانند همه درخت های باغ اعتصامی. پریشان و رها و سرد. حد فاصل نیاز و دوری.

چراغ های باغ اعتصامی روشن شدو همه چیز سپید شد. تو رفته بودی و من در انتظار زایش نوزاد شعور بودم.

بار دار از همه بی حوصلگی های زنانه. گریزان از تمامی پرچین های مردانه و امیدوار ورود به دنیای کودکانه.

درد دارم. دلم گیلاس می خواهد. می خورم. بالا می اورم. اه . لعنت به این بارداری رویایی.

بوی آشنا می اید. می گویند دکتر امده است. نوازش دستی را حس می کنم.

درد امانم را بریده است جیغ می گشم و ناگهان خالی می شوم.

از هر چه مراعات. از هر چه ترس از گناه.

اکنون من تنها دوشیزه روی زمینم که باردار شعور شدم و شعور به دنیا اوردم.

کودکم نمی گرید. شیر نمی خواهد.

بهشت گمشده می خواند. در تک تک ایه های تورات می خوابد. با مسیح در رودخانه مقدس اردن شنا می کند.

کودکم با کشتی بزرگ ایمن در حوض کودکیهایش بازی می کند. او یکباره به اندازه ایه های قران رشد می کند. خدا را می بوید.

کودکم در پناه اهورا مزداست. او را بارها با زرتشت دیده ام که وضو می گیرد و اویشن می بوید.

کودکم ان قدر بزرگ است که در دستان زمینی ام نمی گنجد.

او را که می بینم سرشار از غرور می شوم و خاطره نوازش تو را فراموش نمی کنم.

هوا پر از عطر توست.

استاکر