سبز
ایکاش
هزار تیغ برهنه
بر اندوه تو می نشست
تا بتوانم بشارت روشنی فردا را بر فراز پلکهایت نگاه کنم...
اینک صدای ان یار بیدریغ
گل می کند در سبز ترین سکوت و
گلهای هرزه را در بارش مداوم خویش درو می کند...
جنگل
در اندیشه های سبز تو جاریست .....
خسرو گلسرخی و بچه گیهای من. هنوز صدای دایی تو گوشمه که شعرهاشو می خوند و من مجبور بودم یاد بگیرم و به این مرد احترام بگذارم.
چه زود گذشت همه اون روزای نارنجی. روزای یه شب مهتاب.شبای شهر قصه. عصرای گنجشکک اشی مشی.
ظهرای جمعه و خروس زری پیرن پری. کاش برگرده.![]()
استاکر
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۸۵ ساعت 0:14 توسط استاکر
|