من نخواستم......
آخرین تابلو ، تابلوی محبوب من است که به دیوار کوبیده می شود .
یک دریاچه غم انگیز با افقی دور از دست و بوته خاری که گوشه ی کادر تعادل آن را
بر هم زده است .
تابلوی محبوب من ، تاریک و خاکستری ، میان دیوار انتها سالن که سفیدی براقی دارد
کوبیده می شود تا شاهد ساعت های کسالت بار زندگی ام باشد . قرار بود بخندم ، بریزم ،
خط بزنم که نخندیدم ، پژمردم و از یاد رفتم .
خود خواسته نبود . شاید به قول " نرسی " با چشمان باز خواستی . من خواستم برود ؟
کجا برود ؟ برهوت شدم با سکوتم . به خدا نخواستم . به اجباری لعنتی تن دادم .
ـ بنویس . بنویس . چیه این گوشه چپیدی ؟
نوشتن دل و دماغی می خواهد که از من برهوت میلیون ها سال نوری دور است . زل
زده ام به تابلوی محبوبم . ته سالن . میان دیوار سفید براق . خیرگی چشمانم تصویر را
محو می کند . من نخواستم . هرگز نخواستم . مگر می شود پاره وجودت را برانی و
نخواهی که باشد . لعنت به این شهر دلگیر تاریک . زنگ در از خیرگی چشمانم می کاهد .
در را که باز می کنم پیرمردی را می بینم عصا به دست که کنارش پیرزنی است بی نهایت
زیبا .
- سلام
- دخترم ما رو ببخش . همیشه یه طبقه اشتباه زنگ می زنیم .
پیرزن سرک می کشد به داخل خانه و با همان زیبایی گردن خم می کند و می گوید :
- امان از دست این جوونا . کشتی هات غرقن دخترم ؟ حیف نیست ؟
مبهوت نگاهشان می کنم . حیف از چی؟ و از کی ؟ از من که مانده ام تنها با یک تابلو ؟
از او که نمی دانم کجای این شهر با زندگیش گلاویز است ؟ حیف به تمامی دقایقی که
بر باد شد .
- دخترم ، خوبی ؟
- بله بله .
- ما رفتیم . چیزی خواستی ما طبقه ی بالا هستیم . منتظریم .
- چشم .
در را می بندم . باز همان درد لعنتی به سراغم می آید . مچاله می شوم . کف دستم
سرمای سرامیک های کف را می بلعد .
من نخواستم !
روی سرامیک ها دراز می کشم . سرمای مطبوعی به استخوان هایم حمله ور می شود .
سقف هم سفیدی عظیمی دارد . چشمهایم را می بندم . چهره ای دور و دیر می بینم .
مردی آرام با چشمانی شیطان و سرزنده .
- پاشو دیگه .
توان بر خواستن ندارم . لعنت به من و بیماری من .... من نخواستم که نباشی.... من خواستم
که بخندی ! نه اینکه با دردهای من بسازی.....
- تو خودخواهی.....
- خود خواهم ؟
لعنت به دهان همیشه بسته ام ...
زنگ تلفن پشت سر هم چهره محو را پاره می کند . بلند می شوم . نای حرف زدن ندارم .
" نرسی " است .
- خوبی ؟ چرا بی حالی ؟
- خوبم . همون درد همیشگی . کاریش نمیشه کرد !
- شب میام پهلوت .
- نه ! می خوام تنها باشم . می بخشی منو ؟
- حتما . کاری داشتی خبرم کن ....
سکوت می شود . همیشه از غروب های این شهر بیزار بودم . چه زمانی که خوشبخترین
زن جهان بودم ، چه حالا که برهوتی آغشته به امراض نو ظهور شده ام .
کبریت می کشم . طعم سیگار و گوگرد خوشایند نیست اما پک اول طعم بد گوگرد را می برد .
دکتر که به کاغذهای صورتی پر از خطوط کج و معوج نگاه می کند و متاسف می گوید ! به
من می گوید ! در آن بعدازظهری که تنها به مطب رفتم و هرگز کسی نفهمید :
- بار بعدی هیچ امیدی نیست . مراعات کنید خانم !
خودم را باختم . برای رفتن جوان بودم . عاشق بودم . بعد از من چه می کرد ؟
توان دیدن غصه هایش را نداشتم . توان دیدن حتی یک قطره ی اشکش را . نمی دانست .
نخواستم که بداند . حق نداشتم ذره ای برنجانمش . عاشقش بودم . عاشقش .
خاکستر سیگار را می تکانم . چه شد ؟ نرفتم . اینجایم . شاید هرگز نروم . مانند ندیدنش .
می مردم بدون او . بدون دیدن او . بدون بوی او . بدون همه ی او !
پک می زنم . سیگار کوچکتر می شود و نوکش قرمز آتشی . نیست . نمی بینمش .
من اینجایم . زنده . مالبرو می کشم . با یک تفاوت . اویی نیست که سیگارم را روشن کند
و بعد از دو پک که می زدم از دستم بگیرد و زل بزند به چشمانم و بگوید :
- نصف نصف می کشیم عشقم !
آن روز و روزهای بعد در خلا بودم . هیچ انسانی ، هیچ بویی ، هیچ رنگی از مغزم عبور
نمی کرد جز چشمان شیطان و براق او ......
می مردم و او می ماند . من بی حوصله تر او بردبارتر....
فیلتر سیگار را پرتاب می کنم به نمی دانم کجا . بر می گردم . نگاهم در تابلو گره می خورد .
آن روز مردم . آن روز برای همیشه مردم . برای او مردم . " نرسی " بعدها گفت :
- تا مدتها از خانه خالی بیرون نیامد . تا مدتها با کسی حرف نزد و یک روز غیبش زد .
نمیدانیم به کجا رفت .
برایش نوشتم که " دوستش دارم اما نمی توانم باشم "
سال ها می گذرد . من و این درد جدید که دیگر جدید نیست با هم مانده ایم . درد
نبودن او از همان عصر کذایی که از مطب خارج شدم متولد شد .
هنوز چیزی از مغزم نمی گذرد . هنوز هزاران فریم سیاه و سفید در مغزم بسته مانده اند .
هنوز برای او می میرم .
من نخواستم که درد بکشد . همین
- نرسی من نخواستم ......
- باشه باشه آروم باش....
پوستم می سوزد . عضله ام درد می کند و قطره های سرم مرا به سوی زندگی
نباتی سوق می دهند . چگونه اینجایم ؟ حتما " نرسی " باز هم به موقع رسیده است .
لعنت به من و قلب بی رمقم . لعنت !