من شب را می شناسم
شب که می آید دلم می گیرد . از دوران دانشجوییم از آمدن شبِِ،هم می هراسیدم
، هم دلگیر می شدم . شب تاریکی محضی است برای میلیون ها خاطره و اتفاق . آن
سالها از ترس رانندگان آدم ربا ، شب هیولایی بود که با زمستان می آمد . زمستان شب
زودتر می آید ......
بار اولی که تو را دیدم شب نبود اما وقتی عاشقم شدی شب بود . به یاد دارم . یعنی
امکان فراموشی برایم نیست . از سالهای دانشجویی گذشته بود و شب را حالا بیشتر
می شناختم و دوست داشتم . شب ، خنده های یواشکی بود و گلوی دردناک من ،
وقتی ساعتها با تو حرف می زدم ..... چقدر از آن سالها دورم و دیر......
گاهی خنده ام می گیرد ..... گاهی گریه ..... اما نهایت امر حافظه وحشتناک فعال و
سالمم از نسیان خود خواسته ام جلوگیری می کند .
شب فهمیدم که عاشقم شده ای . شب که نه ، نیمه شب بود . به آسمان نگاه کردم.
خاکستری بود . زمستان بود و سرد . سیگار می کشیدم در بهتی غریب که معشوق
تو شده بودم . روزها در حیرت آن شب زندگی کردم . شاید یک خیال خام و دور بود .
شاید یک بی وزنی محض بعد از سیگار بود . اما تو بودی ..... چشم های تو بودند و بهت
طولانی من نیز بود . شب را بیشتر دوست می داشتم . چون تو بودی . صدای تو بود و
قلب بی حال و مبهوت من هم بود .
به سالهایی که عاشق شب بودم فکر می کنم گاهی . انگار هرگز نبودی . هرگز .
انگار هیچ مردی با اصرار دوستم نداشته است . انگار آن تاریخ از تقویم تو حذف شده است .
فصل می گذشت . شب های طولانی با تو روشن بودند . مانند شبهای شهرهای قطبی
که بی قرارم می کردند در آن سفر رویایی که با هم بودیم و دستهای تو گرم و آغوشت
پر از آسایش بود . راستی به آن شهرها من بودم که سفر کردم ؟ به آن شهرهای پر از
دانه های برف و شراب سفید ؟ فراموشم می شود اما عکسهای آن روزهای دور
می گویند که بودی و بودم و آن شهرها و هتل ها پذیرای روزهای طلایی عاشقیمان بودند .
پرده را که می زنم کنار شهری را می بینم پیش رویم مدفون شده در غبار . غباری
چندین روزه که مجال نمی دهد برای چکه ای اکسیژن . خانه را تازه برق انداخته ام و
رقص غبار در نور کمرنگ غروب دهن کجی است به براقی خانه .......
شب بود که دیدمت . چشمان شادت را دیدم . مانند آن روزها بودی . روزهای کوچک
عاشقی . آمدی و گونه ام را بوسیدی و خوابیدی . عجیب بود برایم . حتی بویت ، بوی
همیشگی نبود . ساعت که زنگ زد پریدم . سینه ام را می دیدم که بالا و پایین می رفت
و اشک هایی که می باریدند روی گونه ای که بوسیده بودی . شمارش معکوس شروع
شده بود . منتظر رفتنت بودم . اشکهایم را فرمان می دادم به نیامدن و نمی آمدند . من
با تو بودم و تو نمی دانم کجا بودی ؟ به هرچه فکر کردم و چرخیدم و یاد آوردم ما
خوشبخت بودیم . به رقم های آخر که نزدیک می شدم بی تابیم کلافه ام می کرد و
صفر آمد و با چمدانی رفتی سفر . می دانستم نمی آیی . بر نمی گردی . از چشمانم
گریختی . از خانه مان و قلبم رفتی . سخت بود بپذیرم که وعده آمدن می دهی .
تمام شبهایی که می شناختم در چاله های ذهنم دفن کردم . می دانستی میلیون ها
چاله دارم و یک چاه که تو رفتی درونش .
پرده را می اندازم . بگذار غبار بنشیند بروی تمام خاطرات شبهای روشنم .
صدایت را روی پیغام گیر شنیده ام . می دانم فردا زنگ می زنی و می خواهی بیایی
و بنشینی و چای میوه ای بنوشی و سیگارهای سنگینت را بکشی و شروع کنی به از
همه چیز حرف زدن . اما می خواهم در را که گشودم بگویم :
- شما ؟
و تو می گویی :
- ا ... منم
و مطمئن باش که می شنوی :
- متاسفم به جا نمی آرم .
شب خطی طولانیست که من خوب می شناسمش . زندگی خالی من بدون تو و
کودکی که از اندوهم به جهان نیامد ، خالی ماند . راستی می دانستی که داشتم
مادر می شدم و تو پدر ؟
می نویسم . می خوانم . به موزه می روم . به شهرهای دور ، به انسانهای تهی و
پر فکر می کنم . به همه چیز و همه اینها شبهای مرا پر می کند . شب هایی که
اکنون زاویه به زاویه آسمان و ستاره هایش را می شناسم ........