تو، ملکه‌ی آشوبی!

ملکه‌ی دیوانه‌گی!

که به هیچ‌کس تعلق نداری...

باش؛ همان‌طور که هستی!

تو، درخت زنانه‌گی هستی

که بی‌خورشید و آب،

بالا می‌رود و رُشد می‌کند؛

تو، آن پری دریایی هستی

که تمام مردان را دوست می‌دارد

اما عاشق هیچ‌کدام‌شان نیست،

با همه‌شان می‌خوابد

و با هیچ‌کدام‌شان!

تو، آن زن بادیه‌نشینی

که با تمام قبایل می‌رود

و باکره برمی‌گردد...

باش!

باش، همان‌طور که هستی

که در توان‌ام نیست تغییرت دهم...

نِزار قبّانی