تو می توانی بیندیشی به فصل سبزی که آغازش جفت گیری پرندگان مهاجر است.

تو می توانی بنای یادبودی بسازی برای تمام دوستیهایت.

و می توانی پاره کنی بندهای زمینی ات را و بروی بالا و بالا و بالاتر به آنجا که مناره مسجد محل را ببینی .

تا به آنجا که پشت بام مدرسه ابتدایی ات را ببینی.

تو می توانی بروی به آنجا. در آن کنگره های لاجوردی خانه بسازی.

ابرها را شخم بزنی و باران بکاری تا در امرداد سوزان به روی زمینیان همیشه نیازمند ببارد.

تو می توانی.

به راحتی خوردن یک لیوان آب و به زیبایی بو کردن یک شاخه گل شاپسند دل ببازی به آ ن پسرک یا دخترک

مغمومی که سینه اش آماج حمله فصول قراردادی زمان است.

می توانی در آن افق تاریک به ندای گیتار مردی بدون دست گوش فرا دهی و یا در استکان خالی نشانی

دریاچه نمک را بپرسی.

تو می توانی. به تمامی خدایان مرده و زنده که می توانی.

زمین میعادگاه نیاکان ماست نه آسمان.

زمین بستر عشق ورزی ماست نه آسمان.

زمین رستنگاه ابدی اندیشه های مواج ماست نه آسمان.

کی به زمین میرسی؟

امروز. فردا. پس فردا.

آمدنت به زمین با اولین مد دریای خزر مقارن است.

تا آن روز چراغ دریایی را می نگرم تا مبادا خاموش شود در طوفان.

تا آن روز بوسه هایم را می شمارم.

قلبم را می چلانم.

تا آن روز هزار بار غسل تعمید می شوم. هزاران بار در رودخانه مقدس اردن فرو می روم تا بسترم بوی

شقایق های دریایی را بگیرد و بالشم بوی پر پروانگان.

تا تو بیایی من هزار بار ساعت شنی را جا به جا کرده ام.

می توانی زودتر باز کردی؟ فقط یک روز.

تا زمان بایستد. آنگاه در آغوش گرم تو می آرامم.

ساعت ها. سال ها. قرن ها.

در تو محو می شوم. گم می شوم و یکی می شوم تا ابد.

قلب ارغوانیت را می کارم در هزاران جای زمین تا همه به حادثه عشق ما عاشق شوند و بیارامند

و تن های خسته شان را که حاصل فصل سبز هم آغوشی است در پاک ترین رودخامه جهان غسل تعمید

بدهند.

به زمین باز آی.

استاکر