تمنا به جانب میعاد می راندش ،

بیم باز می داردش ،میان دو احساس متناقض ،

رایت ابریشم ، در سکون ، در پیچ و تاب ،

پیکر می گشاید و در هم می پیچد ، با وزش باد.

کالیداسا

 

مسافر گام هایت را تند کن ، راهت را ادامه بده

در جنگل جانوران وحشی به کمین نشسته اند ،

مار ها ، فیلها ، ببر ها و گرازها،

خورشید در حال غروب است و تو ، جوان بی تجربه ، تنها و بی همسفری.

نمی توانم مهمانت کنم ،

دخترکی نوجوانم و کسی در منزل نیست.

ناشناس

 

زیبایی نه در آن چیزی است

که واژه ها می گویند

بلکه در نا گفته هاشان است :

سینه ها ، نه عریان

که در حجاب ، هوس انگیزند.

والانا