پرتوی از هند
تمنا به جانب میعاد می راندش ،
بیم باز می داردش ،میان دو احساس متناقض ،
رایت ابریشم ، در سکون ، در پیچ و تاب ،
پیکر می گشاید و در هم می پیچد ، با وزش باد.
کالیداسا
مسافر گام هایت را تند کن ، راهت را ادامه بده
در جنگل جانوران وحشی به کمین نشسته اند ،
مار ها ، فیلها ، ببر ها و گرازها،
خورشید در حال غروب است و تو ، جوان بی تجربه ، تنها و بی همسفری.
نمی توانم مهمانت کنم ،
دخترکی نوجوانم و کسی در منزل نیست.
ناشناس
زیبایی نه در آن چیزی است
که واژه ها می گویند
بلکه در نا گفته هاشان است :
سینه ها ، نه عریان
که در حجاب ، هوس انگیزند.
والانا
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۸۵ ساعت 22:33 توسط استاکر
|