می آید . می نشیند . مانند دفعات قبل . بی حس و حالت . چیزی در نگاهش مرده

 است.وقتی بار اول دیده بودیش   فهمیده بودی . چیزی محو و خاکستری .

انگشتانش بدون لـرزش روی هم قفل میشود . دستهای صاف سفید استخوانی .

صورتش به روبرو ست . بـه یــک بی انتهای ابدی همیشه خیره . نبضش را میگیری .

 عادی میزند . قلبش کند تـر و رنــــــگ صورتش پریده تر .

میگوید : قلم میخواهم ، خودکار ، خودکار ، pen .

به زبان مادریت حرف میزند . محوش شده ای که با حرکات دست از تو خودکـار

میخواهـــد .از جایش میپرد ، خودکار روی میزت را بر میدارد و به چشمانت زل

 میزند .

میگوید : . Please give me , I need a pen

سلیس حرف میزند . اولین بار است که روبرویش ایستاده ای . صورت به صورت .

میگویی : خودکار برای چه ؟

عقب می رود ،  عقب تر و دامن چهار خانه پشمیش چشمان آستیگماتـــت را

 اذیـت میکنـــد . 

ـ خودکار برای چی ؟

دستش روی دستگیره است . سکوت و باز هم سکوت .

ـ می خوای بری بیرون ؟ می خوای برگردی سر خونه زندگیت ؟ می خوای بری

 سـر کـارت ؟

چشمان تنگ شده اش تو را می پاید . رگ آبی چشمانش بنفش شده است .

 سرخی ناگهانی گونه هایش را میفشارد .

ـ می خوای یا نه ؟ بیا بشین بیا....

ایستاده است . مردد است و ناگهان در را باز میکند و میدود . جای خالی خودکار

 روی میز و بـوی یک عطر آشنای زنانه . زن عجیبی است میدانی .

استاد دانشگاه و زبان شناسی درس میدهد . دانشگاه شیکاگو و اکنون بیمار

توست .بر میخیزی ، پرونده آبی را دوباره مرور میکنی .

"مینو خرم . متولد ۱۳۴۶ تهران . همسر فرهود داد متولد ۱۳۳۶ شیکاگو  خلبــان

 مفقود شده درجنگ کویت... "

کلمات بعدی را نمیخوانی . پرونده اش را حفظی ، اقدام به خود کشی از ارتفاع .

بلند میشوی .به سمت اتاقش میروی . کنار پنجره نشسته و به خودکار خـــیره

شده است . در میزنی . نمی شنود . باز هم در می زنی و نیم رخش به سمت تو

می چرخد.

- خانم خرم .

- بفرمایید ، خودکارتون ، معذرت می خوام .

- نه مهم نیست اصلا .

- نمی خوامش دیگه .

- ولی ابزار کارتون بوده نه ؟

به صورتت زل می زند . مستقیم . بدون هیچ تکانی . باز همان نگاه . همان رگ آبی

پشت پلکها.

- ممکنه یه خواهشی کنم ؟

- بله.

- میشه پنجره رو کمی باز کنید . دارم خفه میشم .

- ولی این خلاف مقرراته .

ـ خواهش می کنم .

- متاسفم ، نمیشه .

به اتاقت بر می گردی . چرا اقدام به خودکشی ؟ می خوابی . باز همان خواب

لعنتی به سراغت می آید . خانه قدیمیتان در شیراز و همان زن مرموز و تنها .

 می دوی و زن به دنبالت . درون یک چاله میافتی که عمیق است . تقلا می کنی.

 اما زن بالای سرت است .

از صدای آژیر خطر ناگهان می پری . تمام بخش یکپارچه فریاد است . می دوی.

بی اختیار به سمت اتاق مینو خرم . پنجره باز است . خودکارت روی میز است و

 مینو خرم نیست .

مبهوت ایستاده ای . زن جوانی می گوید :

- چقدر قشنگ پرید . مثل همون پرنده ای که واسم از بلژیک آوردن . درست مثل

 خودش.

همه چیز خاکستری است . می نشینی روی زمین . صدای زن به گوشت می رسد .

- می خواست مثل شوهرش بپره . همون خلبانه که تو جنگ کویت گم شد . همون

خوش تیپه . خیلی تنها بود.