سلام

من استاکرم.اما به باهوشیه استاکر واقعی نیستم. کلی سخن رانی کردم که همش پرید. ای ول.

بیچاره کارگردان محبوبم.ببخشبد اقای تار کوفسکی.

در کل از اینکه چرا مترجم خوب روسی نداریم داد سخن دادم و اینکه چرا انا اخماتوا رو نمی شناسن.

در کل استاکرم و همیشه می گردم و غر می زنم.

دیگر از یک لیوان نخواهیم خورد

نه ابی و نه شرابی

دیگر بئسه های صبحگاهی نخواهند بود و تماشای غروب از پنجره نیز.

تو با خورشید زندگی می کنی و من با ماه

در ما ولی فقط یک عشق زنده است.در شعر من تنها صدای توست که می خواهند

در شعر تو روح من است که سرگردان است. ای کاش می دانستی در این لحظه لبهای خشک و صورتی رنگت را چقدر دوست دارم.

انا اخماتوا

استاکر.