شبانه
چیزی در ذهنم شکل می گیرد.
دستی آن را پای دیوار پرتاب می کند.
شاید دست نه .
جسد گربه ای متولد نشده.
روزنامه های عصر خیس و خون آلود پای قناره قصابی روی هم
جمع شده اند .
مرد دست می کشد . رد انگشتش روی شیشه می ماند .
قطره های خون جاری است .
آن رویای ربوده شده ذهنم جسد مرد بود که به قناره آن قصابی
با همه روزنامه هایش آویزان شد .
رویاهایم باز مهر قرمز خورد .
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۸۶ ساعت 0:46 توسط استاکر
|