چیزی در ذهنم شکل می گیرد.

دستی آن را پای دیوار پرتاب می کند.

شاید دست نه .

جسد گربه ای متولد نشده.

روزنامه های عصر خیس و خون آلود پای قناره قصابی روی هم

جمع شده اند .

مرد دست می کشد . رد انگشتش روی شیشه می ماند .

قطره های خون جاری است .

آن رویای ربوده شده ذهنم جسد مرد بود که به قناره آن قصابی

با همه روزنامه هایش آویزان شد .

رویاهایم باز مهر قرمز خورد .