۱ ـ دست کودک پشت شیشه پیداست .

پنج انگشت کوچک با چال های یک اندازه رویشان . نوک انگشتانش سفید

شده اند ،از فشار روی شیشه . ملحفه سفید  که تکان داده می شود پر از

لکه های خون است .

جای انگشتهای کوچک با چال های یک اندازه رویشان روی شیشه مانده است .

زن می دود . انگشتهای باریکش را روی شیشه می گذارد . درست جــــــــــای

انگشتان کودک . نفسش بند آمده است . ملحفه ها خونیست .

۲ ـ دست های زمخت مردانه روی صورت ظریف می گردد . چشم ها ، بینی ،

 لبها .سر ظریف زنانه می چرخد . چشم هایش به زاویه کج سقف خیره مانده

است .چشم های مشکی مردانه از چشمان میشی زنانه و پوست مهتابیـــش

عبور می کند.

۳ ـ تن مهتابی بی تاب است . دست های ظریف در تاریکی روی دیوارها کشیده

 می شوند.دستی مردانه می گیردشان . لب های ظریف پر از درد است . لبهای

 زمخت کبود شده است . صورت ظریف می پرد . صورت زمخت از فریاد منقبض

 شده است . چیزی درون تن مهتابی بی تاب است .

۴ ـ تن لطیفی با انگشتان کوچک و چال های یک اندازه رویش ، کنار تن مهتـــابی

آرمیده است . دست زمخت ملحفه را چنگ می زند . لبــــان ظريــف گــــشوده

 میشود :

ـ چقدر دماغش شبیه توئه .

لب های زمخت به هم فشرده است . روی گردنش رگی سرگردان می تپد .

لب های زمخت باز می شوند :

ـ نه . به هیچ وجه .

۵ ـ تن لطیف با دنیای روشن پر از نور .

دست های ظریف در را می گشایند . لبان ظریف می لرزند . پیراهن قرمــز با

 گل های سفید عروس روی تن مهتابی بی تاب است . تن لطیف پشت صندلیها

 افتاده است . خس خس می کند . لبانش خونی است . پــــــاهای زمـخـت

می لرزند .تن لطیف روی پیراهن قرمز با گل های عروس فشرده شده است .

 لبان ظریف از هم باز می شوند :

ـ بی انصاف همه چیش شکل خودته حتی لرزیدنش .

۶ ـ انگشت های ظریف روی شیشه مانده است . درست جای انگشتان کوچک

با چال های یکدست . تن لطیف زیر ملحفه خونی است . چشمانش برق

می زنند . آرام است . لبانش صاحب انگشتان ظریف را می خواند و چشمانش

به شیشه خیره شده است . لبخندی لبانش را کج کرده است . لبخندی همانند

لبخند لب های زمخت است . اتاق پر از نور است .

۷ ـ دستان ظریف  ، انگشتان لطیف با چال های یک دست را در خود گم کرده

است . هر دو پشت شیشه ای ایستاده اند که مرد زمخت دیده می شود .

مرد زمخت ، پر از استخوان شده است . پریده رنگ با نگاهی مبهوت .

لبخندش مانند تن لطیف است .

۸ ـ انگشتان ظریف چروکیده اند و انگشتان لطیف جوانند . دستان جوان تن

خمیده ظریف را در خود دارند . آنسوی شیشه تن پر از استخوان شناور در

جهان های بی نشان زندگی نباتی دارد .

دست های ظریف میگویند :

ـ حتی خوابیدنش مثل توئه .

و لب های جوان که روی هم فشرده شده به سختی باز می شوند :

ـ کاش یه بار خودشم می گفت .