ـ چه بارون تندی!

زن می گوید . شیشه ساختمان روبرویی پر از قطرات باران است .

دست زن در دست مرد است . گرم . نبضش تند می زند .

ـ قلبم داره از جا در میاد .

مرد می گوید . زن خیره می شود به نیم رخ مرد که در هوای گرفته بیرون

تیره تر به نظر می رسد . چشم های مرد بسته اند . بیرون فقط صدای شرشر

باران است .

ـ چقدر موهات سفید شده ؟ یعنی این همه سال گذشت ؟

زن می گوید . پلک مرد آرام می پرد . رگ پیشانیش تکان می خورد . دست زن را

محکم تر می گیرد .

ـ چند سال دیگه مونده تا میان سالی ؟

مرد می گوید . دست زن روی صورت مرد است . استخوان های صورتش زیر

انگشتان زن تکان می خورند .

ـ خوب که چی ؟ یعنی باید یادم باشه که کلی ازت کوچیکترم ؟

زن می گوید . نیم خیز می شود . ملحفه را کناری می زند . پرده های کتان

اتاق تیره تر به نظر می رسند . رد قطره های باران را روی شیشه می گیرد .

از پرده کتان متنفرم .

مرد می گوید . ملحفه را روی خودش می کشد . زن بر می گردد . لبخند

همیشگی مرد روی صورتش می رقصد . به پنجره تکیه می دهد. سرمای

 مطبوعش را روی پوستش می بیند .در اتاق به هم کوبیده می شود .

 زن می پرد . سینه اش را محکم می چسبد. مرد در را می بندد . کنار زن

میرود . پرده را چنگ می زند .فاصله ای با زن ندارد .تنها صدای نفس های

زن را می شنود .

ـ تو با سن کمت خیلی چیزا واسم آوردی .

مرد می گوید . گونه زن را در دست می گیرد .

ـ من خوشبختم ؟

زن می گوید .

باران شدید تر می بارد و صدای مرد در لاله گوش زن گم می شود .