صدای سازش می آید . مثل هر شب .ساعت ۲.

می نوازد . پر از دلتنگی و تنهایی.

خانه شان زیباست . از پنجره اتاقم می بینم که هر روز گوشه پرده را

کنار می زند و تکیه می دهد به چهار چوب پنجره قدی. سایه پرده روی

صورتش می افتد . یک مثلث زیبا زیر چشم و گونه چپش . به روبرو می نگرد .

اما انگار نیست .بعد پرده را می اندازد .

یکبار، در ورودی مجتمع دیدمش. خوش پوش است . کشیده و لبخندی که

همیشه گوشه لبش را کج کرده است. نگاهش کردم . نگاهم کرد . چیزی

در دلم فرو ریخت و او گذشت .

از تمامی دقایقم گذشت . از همه فصل جوانیم گذشت .

عجیب و غریب است . غیبش می زند و ناگهانی دم صبح پیدایش می شود .

صدای ساز می آید .باز هم . ساعت ۲ است .

و ناگهان چیزی میان محوطه می افتد و صدای شکستنش وادارم می کند

پرده را کناری بزنم . ایستاده است . میان چهارچوب . سازش تکه تکه

شده است . وقتی به خود می آیم ، می بینم زل زده است به من .

لبخندی نیست .می گوید :

دیگر نغمه هایش تکراری شده بود . مثل زندگیم. قهر کرده بود با من .

زورم به او رسید نه به زندگی .