تراژدی شهری
حشره های خون آلود
از لبان مردی آویزانند که قرار بوسه ای را نهاده بود اواخر پاییز.
پیله ها در میان سینه های دختری
فاسد شدند که باعث پرورش میلیون ها حشره خون خوار شده بود.
کارخانه ژیلت تعطیل شد.
چون تمامی کارمندانش با لبهای خونی کنار بلوار مرکزی شهر بالا می آوردند.
زباله های خطرناک بیمارستان پر بود
از جنین های زنده ای که به پیله ها دل بسته بودند در اواخر یک عصر پاییزی.
حشره ها ، پیله ها ، کارخانه ژیلت ، زباله های بیمارستان ،
همه در اوهام یک مظنون به قتل رژه می رفتند وقتی مرد از شرابی مسموم
چشید ، وقتی دختر شراب مسموم را پنهان کرد ،وقتی تمام سرنگ ها ناقل
بودند و کارمندان کارخانه ژیلت بی خبر .
جنین ، کودکیهای آوازه خوانی آواره بود وقتی برای خرید بلیط خونش را فروخت .
حشره ها در پروازند .
پیله ها متولد می شوند .
مدل های جدید ژیلت به بازار می آید و زباله های بیمارستان
در مزرعه آفتابگردان یک کولی که خون ندارد دفن می شوند.
پرده می افتد.