مضرات دخانیات
آدم نمایش : ایوان نیوخین
صحنه نمایش : یک باشگاه ولایتی
(نیوخین با جبروت بسیار می خرامد ، ریش بلند و دو طرفه دارد ، بالای
لب را کاملا تراشیده و فراکی کهنه پوشیده . تعظیم می کند . جلیقه خود
را مرتب می نماید . )
نیوخین :
خانم ها .....، همانطور که متداول است آقایان . به خانم من پیشنهاد
شده بود که من به منظور امری خیر روی مباحثی که مورد علاقه
عموم است سخنرانی کنم . چاره ای نمی بینم . اگر مجبور باشم که
سخنرانی بکنم ، خوب سخنرانی می کنم و غیر از این هم کار دیگری
نمی توانم بکنم . البته من استاد نیستم و فاقد درجات علمی هستم ،
ولی در عین حال مدت سی سال است که بدون وقفه حتی می شود
گفت با نابودی سلامتی خودم روی مسایلی که جنبه علمی دارد کار
می کنم ، مداقه می کنم و حتی گاهی هم مقالات آموزشی علمی
می نویسم . آموزشی آموزشی که نه . خیلی معذرت می خواهم .
می شود گفت مقالات نظیر آموزشی ،بهر جهت چند وقت پیش یک
مقاله بزرگ تحت عنوان " مضرات بعضی از حشرات موذی " نوشتم .
دخترهای من از آن خیلی استقبال کردند . مخصوصا قسمتی را که
مربوط به لانه ساس ها بود . بعد از اینکه مقاله را خواندم ، پاره کردم.
چونکه هر چه مقاله بنویسی هر قدر بگویید و هر کاری بکنید باز هم دوای
ساس همان گرد قدیمی ساس کش است " د . د . ت ". غیر از این است؟
در منزل ما حتی توی پیانو هم ساس لانه کرده . موضوع سخنرانی انتخابی
امروز من درباره مضراتی است که دخانیات برای سلامتی نوع بشر در بر
دارد . ضمنا من خودم سیگاری هستم ولی خانم امر کرده که امروز درباره
مضراتی که دخانیات برای شما دارد سخنرانی کنم ،پس بحث چه فایده ای
دارد ؟ برای من فرقی نمی کند چه درباره دخانیات باشد چه نباشد ، ولی
پیشنهاد می کنم خانم ها و آقایانی که در سخنرانی حاضر هستند ، خواهش
دارم توجه مخصوص مقرر بفرمایند ، چون در این صورت ممکنه اتفاق بدی رخ
بده و اگر هستند کسانی در میان جمع که از شنیدن خطایه های خشک علمی
داغ دارند و یا اینکه خوششان نمی آید می توانند دیگه گوش نکنند و بروند بیرون.
از آقایان پزشکانی که در میان حضار هستند خواهش دارم توجه مخصوصی
بفرمایند . سخنرانی من حاوی اطلاعات مفیدی برای آنهاست ، زیرا نیکوتین
گرچه اثرات مضری دارد ولی در طب نیز مورد استفاده قرار می گیرد . برای
مثال اگر مگسی را در جعبه سیگاری محبوس کنید احتمالا در اثر اختلالات
عصبی خواهد مرد . تنباکو در اصل گیاهی است . همیشه موقعیکه من
سخنرانی می کنم با چشم راستم چشمک می زنم . ولی شما آن را نادیده
بگیرید از ضعف اعصاب است . من آدم فوق العاده عصبی هستم و جریان
این چشمک زدن من درست از سیزدهم سپتامبر ۱۸۸۹ شروع شد . یعنی
همان روزی که زنم بچه ای به دنیا آورد . می شود گفت چهارمین فرزندمان
باربارا . همه دختر های من در سیزدهم ماه به دنیا آمده اند . در واقع.......
(نگاهی به ساعتش می اندازد ) وقت کم است و بنابر این اجازه بفرمایید از
موضوع اصلی منحرف نشوم.
بایستی اضافه کنم که خانم بنده گرداننده یک مدرسه موسیقی است و
همچنین یک اموزشگاه شبانه روزی خصوصی دختران . خوب ، در واقع
آموزشگاه شبانه روزی خیر ولی چیزی در همین حدود . بین خودمان باشد .
زنم دوست دارد از مشکلات و تنگدستی کارش شکایت کند اما از همین
کار خیلی پول پس انداز کرده است ، در حدود چهل پنجاه هزار روبل
بی زبان ، در حالیکه من یک کوپک هم به اسم خودم ندارم حتی یک پشیز.
ولی چه می شود گفت ؟ من دفتر دار مدرسه هستم . خرید آذوقه با من
است . باید مواظب مستخدم ها باشم ، حساب پس بدهم ، دفترچه
تمرینات را درست کنم ، لانه ساس را سمپاشی کنم ، گردش دادن سگ
خانم و گرفتن موش هم جزء وظایف من است .
دیشب موظف بودم که به اشپز مدرسه آرد و روغن تحویل بدهم چون
می خواستند که کلوچه روغنی تهیه کنند . خب امروز صبح ـ خلاصه اش
می کنم ـ موقعیکه کلوچه ها تقریبا پخته شده بودند ، خانم تشریف آوردند
توی آشپزخانه که دستور بدهند به سه تا از دخترها کلوچه ندهیم چون
لوزه هایشان ورم کرده ، پس معلوم شد که چند تا کلوچه روی دستمان
می ماند . با این کلوچه ها چه کار می شود کرد ؟ اول خانم خواست که
آنها را در اشکاف بگذارم .بعدا عقیده اش عوض شد و گفت " خودت
کوفت کن ، کله پوک " . وقتیکه زنم سرحال نیست مرا کله پوک ، افعی
یا ابلیس صدا می زند . ترا بخدا به من می آید ابلیس باشم و یک چیز
دیگر هیچ وقت هم سرحال نیست . خوب من کلوچه ها را مثل ادم که
نخوردم ، یعنی درسته درسته غورتشان دادم ، چونکه من همیشه
خیلی گرسنه هستم . مثلا دیروز به من نهار نداد . گفت : " برای
چی بهت غذا بدم ؟ " بهر جهت ( ساعتش را نگاه می کند ) حرف تو حرف
آمد و از موضوعمان منحرف شدیم پس با اجاره ادامه می دهیم . شک
ندارم که شما ترجیح می دهید به جای گوش دادن به من به یک اواز یا
یک سمفونی یا یک آهنگ شاد و یا به چیزهایی شبیه این گوش کنید.
( می خواند ) " در گرماگرم نبرد ترسو نخواهیم بود " یادم نمی آید که
این شعر مال چه کسی است . راستی باز فراموش کردم به شما
بگویم که در مدرسه موسیقی زنم ، علاوه بر دفترداری تدریس
ریاضیات ، فیزیک ، شیمی ، جغرافی ، دوره های آوازخوانی ،
ادبیات و غیره هم به عهده من است .
برای رقص و اواز و نقاشی خانم پول جداگانه ای می گیرد گرچه استاد
رقص و اواز هم خود من هستم . مدرسه موسیقی ما در بن بست
پنج سنگی شماره ۱۳ است . احتمالا چون ما در منزل شماره ۱۳ زندگی
می کنیم همیشه هم بد شانسی گریبانگیرمان است . دختران من در
سیزدهم ماه به دنیا آمده اند و منزل ما هم ۱۳ پنجره دارد . از این مقوله
بگذریم .خانم بنده همیشه برای مذاکره با والدین در خانه هستند و اگر
شما کاتالوگ ما را خواسته باشید آنها را در اتاق دربان به قیمت سی کوپک
به فروش می رسانند ( از جیبش چندین اعلامیه بیرون می آورد ) و یا اگر مایل
باشید من هم حاظرم تقدیم کنم . هر نسخه سی کوپک . کی می خواهد ؟
( سکوت ) هیچکس نمی خواهد ؟ بسیار خوب بیست کوپک می فروشم . (
سکوت ) جای تاسف است . بله . خانه پلاک سیزده .من یک وامانده کاملم .
هم پیر شده ام و هم خرفت . گرچه دارم اینجا سخنرانی می کنم و ظاهرا
خوشحالم ولی دلم می خواهد فریاد بکشم و یا پرواز کنم ، بروم به آن طرف
زمین . کسی هم نیست که پیشش شکایت کنم . کافیست فقط یک نفر به
خاطر آدم چند قطره اشک بریزد . شاید شما بگویید پس دخترهایت چی؟
اما چه دخترهایی وقتیکه با انها حرف می زنم فقط خنده تحویلم می دهند.
زنم هفت تا دختر دارد . خیر معذرت می خواهم . فکر می کنم شش تا (
مشتاقانه )هفت تا . بزرگترینشان آنا ۲۷ ساله و کوچکترینشان هفده ساله.
آقایان ( نگاهی به اطراف می اندازد ) من شانس ندارم ، احمق و رقت آور
شدم ولی در حقیقت شما خوشبخت ترین پدر را در مقابل خودتان میبینید.
من اختیاری در این قضیه ندارم ولی اگر می دانستید سی و سه سال با
همسرم زندگی کردم ، بایستی بگویم بهترین سال های عمرم را و در عین
حال نه بهترین سال های عمرم را ـ فی الواقع ان سالها مثل یک لحظه خوش
گذشتند گرچه مرده شور آنها را ببرد .(اطراف را می پاید )
بهر جهت فکر نمی کنم که زنم هنوز امده باشد . اینجا که نیست . پس
می توانم هرچه دلم می خواهد بگویم . وقتیکه او به من نگاه می کند
واقعا ترس برم می دارد . بله همانطور که داشتم می گفتم علت اینکه
دختر های من هنوز نتوانستند برای خودشان شوهری دست و پا کنند
شاید این باشد که آنها خیلی با حیا هستند و هرگز با هیچ مردی رفت و آمد
نمی کنند . زنم مهمانی ترتیب نمی دهد ، حتی هیچکس را به نهار دعوت
نمی کند . او خیلی بد عنق و خسیس است . مثل سگ پاچه مردم را
می گیرد . خوب معلوم است که هیچکس به خانه ما نمی آید . اما .......
می توانم یک مطلب را بطور محرمانه به عرض برسانم ( نزدیک چراغ های
جلوی صحنه می آید ) دختر های خانم مرا می توانید در روزهای تعطیل
و اعیاد در منزل عمه شان خانم ناتالیا ملاقات کنید . همان کسی که
رماتیسم دارد و همیشه لباس زرد با لکه های سیاه می پوشد . مثل این
می ماند که روی تمام بدنش سوسک های سیاه ریخته باشند . حتی
آنجا یک ته بندی هم میتوانید بکنید و وقتی که زن من آنجا نباشد می توانید
از ان چیزی که خودتان می دانید چیه بندازید بالا ( ادای نوشیدن را در می آورد )
بایستی اضافه کنم که با یک گیلاس کافی است که لول لول بشوم ، احساس
خوشی بهم دست می دهد ولی در عین حال غم غیر قابل وصفی سراغم
می اید . بی دلیل ایام جوانی از خاطرم می گذرد و دلم می خواهد بگذارم
و بروم ـ بیشتر از اینکه تصورش را کنید ـ دلم می خواهد فرار کنم ( از خود
بیخود می شود ) فرار کنم . همه چیز را ول کنم و بگذارم و بروم . حتی
یک نگاهی هم پشت سرم نیندازم. به کجا و کی اهمیت می دهد ؟
فقط از این فساد ، از این کثافت ، از این زندگانی بی ارزش که مرا
تبدیل به یک دلقک پیر و حقیر کرده . از این پیر گاو خسیس ، از این
حقیر شرور ، زشت ، کینه جو فرار کنم . از کسی که سی و سه سال
از عمرم را به نکبت کشیده ، از موسیقی ، آشپزخانه ، از پول های زنم
و از تمام این حرفهای تو خالی و بی معنی فرار کنم .
در نقطه دوری از صحرا توقف کنم بعد آنجا بایستم مثل یک درخت یا یک
ستون شاید هم یک مترسک سر جالیز که زیر آسمان ایستاده ، ببینم
که چطور تمام مدت شب ماه روشن و آرام از بالای سرم می گذرد و فراموش
کنم چقدر دوست داشتم که تمام خاطراتم را از یاد ببرم ، چقدر دلم
می خواست که فراک کهنه کثافت را که سی سال پیش تو همین با
زنم ازدواج کردم پاره کنم ( فراکش را پاره می کند ) چیزی که همیشه
می پوشم تا به منظور امری خیر سخنرانی کنم . اصلا مال خودت
باشد ( فراک را لگد می کند ) بگیر ، من بیچاره و حقیر و کهنه ام . مثل
این جلیقه که کهنه شده و پشتش بید خورده. به هیچ چیز احتیاج ندارم.
من بالاتر از همه این چیزهای پست و کثیف هستم . یک وقتی جوان بودم.
باهوش و دانشگاه می رفتم . فکر می کردم آدمی هستم و احساسات و
آرزوهایم مثل آدم ها بود . اما حالا هیچی نمی خواهم جز یک کمی راحتی
، یک کمی آسایش ( به اطراف نگاهی می اندازد و به سرعت فراکش را می پوشد)
می گویم که زنم پشت پرده است . او امده و انجا منتظر منت است . (به
ساعتش نگاهی می اندازد ). وقت گذشته . اگر او پرسید خواهش می کنم
، استدعا دارم به او بگویید که سخنران ـ کله پوک ـ یعنی بنده رفتارش
موقرانه بود .( نگاهی به اطراف می اندازد و سرفه ای می کند ) او دارد اینجا
را نگاه می کند . ( صدایش را بالا می برد ) در نتیجه تنباکو دارای سمی
خطرناک است که درباره ان به تفصیل سخن رفت و به هیچ وجه نبایست
در کشیدن آن زیاده روی کرد . امیدوارم از این سخنرانی که تحت عنوان
" مضرات دخانیات " بود استفاده کرده باشید .
(با هیبتی شاهانه تعظیم می کند )
آنتوان چخوف
پ . ن : با وفاداری کامل این متن رو تایپ کردم
ترجمه ای قدیمی و تنهاترین متن موجود از مضرات دخانیات بود .
برای همسایه خوب شرقی ام .