حباب های بلورین
حباب های بلورین
در میان دستان زنی که به هیچ می اندیشد.
در میان بازوان مردی که شبی پر از بوران در دشت جایشان گذاشت.
حباب های بلورین
در دم و باز دم پسرکی پشیمان از طناب دار
در های های گریه های دختر که عاشق موهای سپیدی شده است
و در فکر تاریک خیانت.
حباب های بلورین
در میان بازی کودکان،
در همهمه عشق های نا مشروع و در میان خاکستری عمیق
یک کاریز به این سو و آن سو می روند.
چه نابابند این سایه های خیال در میان لرزش حباب ها.
چه بی تعصبند قاصدک ها در میان عبور میلیون ها نقش حباب
و چه بی ریا ست آن حس بی پایان که همه تلخی را می مکد
فقط برای اینکه جایی و مجالی برای یک روزنه شهدی باز شود.
حباب های بلورین
از میان بلوک های مجتمع مسکونی می گذرد .
از سیم های ساز تو می گذرد و در تمام لایه های پنهان
دلتنگیهایت خانه می سازد.
چرا هیچ حبابی مانند خوابهای آشفته ام رنگی نیست ؟
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان ۱۳۸۶ ساعت 13:38 توسط استاکر
|