حباب های بلورین

در میان دستان زنی که به هیچ می اندیشد.

در میان بازوان مردی که شبی پر از بوران در دشت جایشان گذاشت.

حباب های بلورین

در دم و باز دم پسرکی پشیمان از طناب دار

در های های گریه های دختر که عاشق موهای سپیدی شده است

و در فکر تاریک خیانت.

حباب های بلورین

در میان بازی کودکان،

در همهمه عشق های نا مشروع و در میان خاکستری عمیق

یک کاریز به این سو و آن سو می روند.

چه نابابند این سایه های خیال در میان لرزش حباب ها.

چه بی تعصبند قاصدک ها در میان عبور میلیون ها نقش حباب

و چه بی ریا ست آن حس بی پایان که همه تلخی را می مکد

فقط برای اینکه جایی و مجالی برای یک روزنه شهدی باز شود.

حباب های بلورین

از میان بلوک های مجتمع مسکونی می گذرد .

از سیم های ساز تو می گذرد و در تمام لایه های پنهان

دلتنگیهایت خانه می سازد.

چرا هیچ حبابی مانند خوابهای آشفته ام رنگی نیست ؟