نزدیکم نشسته ای.

بی خود فکر می کنم که در رگ هایم جریان داری.

دیروز مردی.

در میان میلیون ها قطره سرد مه.

تو رفتی در میان یک صداقت بنفش که برای یک روز بارانی

سازت را کوک کند.

دیروز مردی.

تعبیر من این است.

شاید در صندلی های لهستانی یک کافه جا بمانی

و یا لکه مبهم قهوه در فنجان های طلایی باشی.

خیال من این است و خطوط چهره ات باز هم صورتم را می کشند و می گویند

نزدیکم نشسته ای .