یک خیال خیلی دور
ـ خیلی دور است . یعنی یک جورهایی بعید است .
کلمات مرد روحانی با ریش تنک رنگ کرده اش در گوشم زنگ می زند .
برای چی دور است ؟ بعید است ؟ حق من چرا ؟
ـ خانم نمی شود . قانون اجازه این کار را نمی دهد .
ـ آخه یه راه حل . یک راه کار .
ـ نمی شه . مسئله شهدا شوخی بردار نیست . بهش فکر نکنید .
بلند می شوم . دیگر نمی شنوم حرف های به هم بافته پوسیده اش را .
حق من است . هر چند بعید و دور . تنش ، روحش و اکنون تکه ای زمین
که او را بلعیده بی انصاف .
ردیف ۲۵ قطعه ۴ میعادگاه من و او . می رسم با دسته ای نرگس .
می نشینم . دست می کشم روی مرمری که جای کتانی های کودکی
روی آن نقش بسته . نامش را می بوسم . صورتم را روی صورتش
می گذارم و می گویم :
ـ عزیز دلم یک کمی تحمل .گیر افتادم . میان یک مشت قانون و قاعده
گیر افتادم . بین تو و جهان گیر افتادم . به زودی می ریم خونمون .
سنگ را می شورم . گل ها را می گذارم کنار نامش . پرچم سه رنگ
را باد شامگاهی تکان می دهد .
می روم . دوری از او برایم بی معناست . باید کنارم باشد . به اندازه همه
سال هایی که چشم به راهش بودم .
ساختمان سفید آشنا با پله های زیاد . در را می گشایم . مستقیم می روم
روبروی مرد میانسالی که روی ویلچر نشسته می ایستم . روسریم را محکم
می کنم . مرد چشمانش را بسته و ذکر می گوید . دانه های تسبیح
شاه مقصود از میان انگشتانش سر می خورد و می رود سراغ دانه و ذکر
بعدی . می گویم :
ـ من حقم را می خواهم . می دانی که انجامش می دهم . حق من سال ها
زیر خاک های غریبه پنهان بود . حق من سال های جوانیم است . می خواهمش.
گلوی مرد از حرکت باز می استد . پلک هایش می لرزند و گشوده می شوند.
صدایم در سرم می پیچد .
ـ بردیش . یادته ؟ می دونستی عاشق هم هستیم . می دونستی از جنگ
بیزارم . می دونستی تنهام . می دونستی همه زندگیم بود . برگشتی اما
اون جا موند . بین اون همه آدم اون جا موند . حالا می خوامش . برای خودم.
نزدیک خودم . کنار خودم .
تسبیح روی میز شیشه ای می افتد . مرد مستقیم نگاهم می کند . پلک هایش
قرمز شده است . می گوید :
ـ جاش تو گلزار شهداس . کجا می خوای ببریش ؟ از تو بعیده . تو دیگه چرا ؟
ـ فکر کردی دیوونه شدم ؟ نه حاج آقا . می دونی که فقط یک هفته زندگی
کردیم و بردیش . حالا می خوام با هم باشیم . توی خونه خودمون .
سرم به دوران می افتد . زندگیم چه نابود شد و او که نمی دانم کجای تنش
را برایم به ارمغان آورده اند. در را می بندم . پسر جوانی بلند با موبایلش
حرف می زند . می گوید :
ـ مادر اگر تو نمی خواهی من می خواهم .من جواب سال های تنهایی
تو را می خواهم . پدرم را چرا نمی یابند؟
پایم را به خیابان می گذارم . دلم می خواهد آن قدر فریاد بزنم تا خون بالا
بیاورم اما می گویم :
ـ باید فکر دیگری کرد .