عاشقت بودم ، بی تعارف

اما گل یخ را نوشیدی و

قلبت مرد ، بی انصاف .

گوشهایت را باد برد به سوی یک دهان پر از یاوه

و

تو روی ابرها بودی

وقتی در چهارراه ، پشت چراغ قرمز

ایستاده بودم بدون هیچ نفسی .

هنوز از گل یخ بیزارم.

هنوز نفس نمی کشم .

هنوز پشت چراغ قرمزم .

و

تو گم شده ای

در قنات های مرده ی این شهر

در یک مجتمع مسکونی سبز.

 آخ . هوا نیست.

مرده ام .

سالهاست زیر پای تک تک عابرین خسته از تکرار .