شبانه
عاشقت بودم ، بی تعارف
اما گل یخ را نوشیدی و
قلبت مرد ، بی انصاف .
گوشهایت را باد برد به سوی یک دهان پر از یاوه
و
تو روی ابرها بودی
وقتی در چهارراه ، پشت چراغ قرمز
ایستاده بودم بدون هیچ نفسی .
هنوز از گل یخ بیزارم.
هنوز نفس نمی کشم .
هنوز پشت چراغ قرمزم .
و
تو گم شده ای
در قنات های مرده ی این شهر
در یک مجتمع مسکونی سبز.
آخ . هوا نیست.
مرده ام .
سالهاست زیر پای تک تک عابرین خسته از تکرار .
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۸۷ ساعت 12:12 توسط استاکر
|