تیرگان یک سالی.....

گرما بیداد می کند.

یخ کمیاب شده است .

شهر زیر  چکمه های یک سرباز ، عریان و ملتهب و

چشمانی که به انتهای یک بن بست مصلوب شده اند .

 

امرداد همان سال.....

گرما حکمرانی می کند .

یخ اسطوره شده است .

شهر مانند یک ماهی به دنبال هوایی آزاد و

چشمان مصلوب ، سه میخ مقدس را می پایند.

 

شهریورگان همان سال.....

تک گرما شکسته است .

یخ را کودک کار می فروشد .

خونی تازه در رگهای شهر جاری و

چشمان مصلوب که با ماه روسپی شده اند.

 

مهرگان همان سال....

آسمان فارغ از باران .

شهر سیراب از رگبار و برگ و

روسپی نو پا ،حریص در جوی های بلند یک باور می غلطد .

 

آبانگان همان سال ......

آسمان باردار یک فاجعه است .

شهر زیر برگ و درختان لخت آرمیده و

روسپی ، بالغ و لوند در پرهای یک بستر سرد جوانیش را می فروشد .

 

آذرگان همان سال.....

می گویند آسمان دیوانه شده است . پیشگویی های یک پیشگوست .

چکمه های تیرگانی سرباز کنار جوی آب جا مانده و

روسپی غوغاییست به تنهایی .

 

دیگان همان سال......

زردها بیهوده قرمز نشدند . آوازه خوان می خواند .

سرباز خونش را می فروشد و روسپی همه چیزش را .

سرباز عاشق بهار است و روسپی به یک چاله عمیق تنها می اندیشد.

 

بهمنگان همان سال......

صبح پیداست بی آسمان .

سرباز خون ندارد .

روسپی رگش را بریده است و

شهر خالی از التهاب به بهار و بنفشه می اندیشد .....